امّا نمیدانی چه شبهایی سحر کردم.
بیآنکه یکدم مهربان باشند با هم پلکهای من
در خلوت خواب گوارایی.
و آن گاهـگه شبها که خوابم برد،
هرگز نشد کاید به سویم هالهای، یا نیمتاجی گل
از روشنا گلگشت رؤیایی.
در خوابهای من،
این آبهای اهلیِ وحشت،
تا چشم بیند کاروان هول و هذیان است.
„ آنگاه پس از تندر.