چشمات خنجرن، صدات درمون. بد نگاهم میکنی؛ مردمک چشمات موقع نگاه کردن گشاد میشه، مثل شکارچی که قبل از به تله انداختن طعمهاش آخرین حد تمرکزو روش میذاره. بد نگاهم میکنی. شایدم فقط با دقت. ساعت از دوازده شب میگذره و من که جز تو به هیچکس برای پناه بردن اعتماد ندارم سرم رو تکیه میدم بین دوتا کتفت. تو بدون هیچ حرفی دستمو میگیری. کاش حرف بزنی؛ صدات درمونه. کاش حرف بزنی، بپرسی چرا شبا نمیخوابم. نمیپرسی چون میدونی چرا، نمیپرسی چون تو از تکرار شدن چیزی که میدونی خوشت نمیاد. نمیپرسی چون تو فکر میکنی اگر به زبون نیارم راحت ترم. شایدم راحت ترم؟ نمیدونم شکارچی، نمیدونم. کاش حداقل توی آخرین تقلاهام بذاری به جز صدای نفس کشیدنت، صدای خودتم بشنوم.
اونجا که سالن ساکت میشه و فقط صدای نفسای خودت توی گوشت میپیچه و باید انتخاب کنی که ادامه بدی یا جا بزنی.