دوساله که به آیه سوم سوره ضحی گره خوردم. دقیق یادم نیست که قبلش چجوری خودمو دلداری میدادم ولی خوب این دوسالو یادمه. یادمه که بعد هر گریهای که کردم و هیچکس ندید و نفهمید با خودم گفتم خدا فراموشت نکرده و اشکامو پاک کردم. یادمه که هربار دستم لرزید، تیرم خطا رفت یا کلمههام خط خوردن گفتم خدا فراموشت نکرده. هربار که پاهام لرزیدن یا مجبور شدم از شدت گیجی قرصا سرمو بذارم روی میز و چشمامو ببندم فقط گوشامو گرفتم و اینو گفتم. حتی وقتایی که میشینم روی پله های سرد جایگاه و تکیه میدم و زل میزنم به سقف بلند سالن این آیه از جلوی چشمام کنار نمیره. این شبایی که بیشترشو با گریه میخوابم یا اگه هم گریه نکنم دلم خیلی پُره، فقط به این فکر میکنم که خدا فراموشم نکرده. این روزایی که حس میکنم دارم فرسنگها از خدا و اعتقاداتم دور میشم، فقط خودمو دلداری میدم که تو شاید گاهی خداتو فراموش کنی ولی اون که هیچوقت فراموشت نمیکنه. اون که هیچوقت فراموشم نمیکنه.
بعضی از آدما خیلی زود جا میزنن و خیلی هم راحت همه چیزو نصفه ول میکنن. میخوان زود نتیجه بگیرن ولی نمیشه پس بیخیال میشن
من تو این مورد خیلی پرروام اگه یه چیزیو واقعاً بخوام صدهزار بار هم شکست بخورم از رو نمیرم