همین جوری دو تا نگاه در هم گره میخورد و آدم دیگر نمیتواند در بدن خودش زندگی کند، میخواهد پر بکشد.
•عباس معروفی
اولین بار که دیدمش
از نگاهش نور چکه میکرد
و ماه توی قهوهی چشم هایش شناور بود.
و من یقین یافتم که «او» گونهی انسانیِ ماه است.
•لا ادری
خیلی وقت پیش ها شاد بودم، با حوصله بودم، حس خوبی به مردم داشتم، علاقه هایی داشتم که ازشون لذت میبردم ، سردرگم نبودم، آرزوها داشتم و رسیدن بهشون رو خیال پردازی میکردم، زندگی خالی و پوچ و کدر نبود، فقط خواستم بگم که دلم برا این احساس هایی که دیگه نیستن تنگ شده.