دوست داشتن، چیزی شبیه به گم شدنه، توی یه آدم دیگه. حالا هرچی کسی رو بیشتر دوست داشته باشی، عمیقتر گم میشی. یه جاهایی دیگه نمیدونی برای خودت داری زندگی میکنی یا برای اون. حالا دیگه همون آهنگی رو گوش میدی که اون گوش میده.
همون کاری رو انجام میدی که اون میخواد.
همون حرفی رو میزنی که اون دوست داره.
حالا دیگه حق داری حسادت کنی، حالا دیگه چشم به راه بودن معنی پیدا میکنه، حالا دیگه دوست داری نگران باشی.
از یه جایی به بعد، اون نفس میکشه تا تو زندگی کنی.
آدم برای دوست داشتن، به دلیل احتیاج نداره، اما برای زندگی کردن بهانه میخواد.
•پویا جمشیدی
آدما همیشه منتظرن، منتظر یه اتفاق، یه روز، گاهی هم یه آدم. اما کسی نمیدونه، ممکنه اون اتفاق، اون روز یا اون آدم هیچوقت از راه نرسه. فقط تنها چیزی که میدونیم اینه که آدم تو انتظار، ذره ذره خودشو از دست میده...
•امیرصالح میرزایی
تو تنها تسلای منی. هر چند در آن سوی دیگر جهان هستی. با اینحال، وقتی راه میروم، تو به من نزدیکی؛ وقتی کار میکنم، تو با من سخن میگویی؛ و آن دم که احساس میکنم تنهایی مرا میخورد، حضور تو در کنارم تجلی مییابد.
•نامه ی جبران خلیل جبران به ماری هاسکل
آنهایی که به جزئیات کوچکی درموردِ من که خودم متوجه آنها نیستم توجه دارند، قلبم را لمس میکنند.
•جبران خلیل جبران
او هیچوقت نِمیفهمید که من چقدر دوستش داشتهام،
نه به خاطرِ اینکه خوش قیافه هَست یا نیست موضوع اصلا این چیزها نیست!
به این خاطِر است که از خودم به خودم نزدیکتر است.
•امیلی برونته