دلم میخواست باهات حرف بزنم، دلم میخواست بهت بگم انقدر که به تو فک میکنم، به یاد خودم نیستم، بهت بگم برای چند لحظه هم ک شده همه رو جز من از دنیات بزار کنار، بهت بگم یه جوری بغلم کن که انگار بار بعدی برات وجود نداره، یه جوری اسممو صدا کن که انگار برا آخرین بار میتونی صدام رو بشنوی، میخواستم بگم هنوزم صدای نفسهات منو به زندگی برمیگردونه، ولی نگفتم، من این روزا انقد بیقرار هستم که چشام درونمو زار میزنه اما وقتی تو ازم خبر نداری یعنی مدتهاست که منو ندیدی، ندیدی چون نخواستی، وقتی نخواستی یعنی حتی اگ بهت میگفتم هم فرقی نمیکرد...
•پویا جمشیدی
دوست داشتن هاى اولِ صبح
آنجا كه هنوز درگيرِ روزمرگى نشده اى
آنجا كه چشم باز ميكنى و هواىِ يار در سر ميپيچد
عجيب ميچسبد...
فكرش را بكن،
باران هم ببارد!
•علي قاضي نظام
و دخـتری که
گونـه هایش را با برگهای شمعدانی رنـگ میکرد،
آه...اکنـون زنی تنهـاست
•فروغ فرخزاد
امروز بعد مدتها رفتم پیش مشاور و تمام مدت داشتم حرف میزدم و ریز ریز اشک میریختم، آخرش بهم حرف خیره کننده ای زد:
گفت چرا اینقدر نسبت به خودت نامهربانی و خودتو سرزنش میکنی، بهترین ورژن خودت بودی، چاره ای دیگه ای نداشتی، خودتو ببخش...
من سختگیرترین آدم به خودمم، اینقدر از خودم انتظاراتم بالاست، دستاوردها و کارهای خودمو نمیبینم و به چشم چیزاهای معمولی که باید انجام میدادم نگاه میکردم...
امیدوارم بتونم عوض شم.