و دخـتری که
گونـه هایش را با برگهای شمعدانی رنـگ میکرد،
آه...اکنـون زنی تنهـاست
•فروغ فرخزاد
امروز بعد مدتها رفتم پیش مشاور و تمام مدت داشتم حرف میزدم و ریز ریز اشک میریختم، آخرش بهم حرف خیره کننده ای زد:
گفت چرا اینقدر نسبت به خودت نامهربانی و خودتو سرزنش میکنی، بهترین ورژن خودت بودی، چاره ای دیگه ای نداشتی، خودتو ببخش...
من سختگیرترین آدم به خودمم، اینقدر از خودم انتظاراتم بالاست، دستاوردها و کارهای خودمو نمیبینم و به چشم چیزاهای معمولی که باید انجام میدادم نگاه میکردم...
امیدوارم بتونم عوض شم.
در زندگیم سختیهایی را تحمل کردم که پیش از واقعه گمان نداشتم بتوانم، حتى بعدها باور نکردم که در آن ماجرا تاب آوردم، انسان خودش را نمیشناسد، خصوصا قدرتهایش را.
•معین دهاز