خیالت راحت؛
هم عادت می کنی، هم فراموش ...
یک روز، در حالی به خودت می آیی که گوشه ی فراغتت لم داده ای و همینطور که به آهنگِ مورد علاقه ات گوش می کنی و چای می نوشی؛ چشمت به دلخوشی های تازه ای می افتد که برای خودت ساخته ای !
و آن لحظه تازه می فهمی معنای عادت کردن، پذیرفتن و ساختن را ...
وقتی به تمام نداشته ها، عادت کرده ای
نشدنی ها را پذیرفته ای
و برای خودت، دلخوشی های تازه ساخته ای ...
•نرگس صرافیان طوفان
از پنجره بوی سوختگی میآید؛
انگار همین حوالی
یک نفر تمام گذشتهاش را آتش زده
جنگلی را سوزانده
که یک درخت را فراموش کند!
•حسین حائریان