خیالت راحت؛
هم عادت می کنی، هم فراموش ...
یک روز، در حالی به خودت می آیی که گوشه ی فراغتت لم داده ای و همینطور که به آهنگِ مورد علاقه ات گوش می کنی و چای می نوشی؛ چشمت به دلخوشی های تازه ای می افتد که برای خودت ساخته ای !
و آن لحظه تازه می فهمی معنای عادت کردن، پذیرفتن و ساختن را ...
وقتی به تمام نداشته ها، عادت کرده ای
نشدنی ها را پذیرفته ای
و برای خودت، دلخوشی های تازه ساخته ای ...
•نرگس صرافیان طوفان
از پنجره بوی سوختگی میآید؛
انگار همین حوالی
یک نفر تمام گذشتهاش را آتش زده
جنگلی را سوزانده
که یک درخت را فراموش کند!
•حسین حائریان
یک دوش آب گرم، یک فنجان قهوهی داغ، کمی رسیدگی به خودت، ظاهرت، اندامت، لباسهات، دو قاچ سیب، سه قاچ کتاب، چند دقیقه موسیقی و اگر زمان داشتی، یک فیلم تازه و خوب؛
اینها چیزهاییست که تو را به آرامش میرساند و حالت را بهتر میکند، لازم نیست همیشه به آدمها پناه ببری، فهمیدی؟
•نرگس صرافیان طوفان
مرا جوری در آغوش بگیر
که انگار فردا میمیرم؛ و فردا چطور؟
جوری در آغوشم بگیر
که انگار از مرگ بازگشته ام ..
•نزار قبانی