𝑆𝘪𝘳 ♱𝆬 𝜀𝛈
ꨴᩘຼຼຼ꯭꤬݁ꨲัᩘ𝛵𝘩𝘳𝘦𝘴𝘩𝘰𝘭𝘥 𝘰𝘧 𝘉𝘦𝘭𝘰𝘯𝘨𝘪𝘯𝘨, 𝘝𝘰𝘭𝘶𝘮𝘦 𝟭 : 𝛵𝘩𝘦 𝘓𝘪𝘵𝘵𝘭𝘦 𝘛𝘳𝘢𝘷𝘦𝘭𝘦𝘳 ✿̲
ممبرای عزیزی که برای رمان جوین شدید، پارت اول رمان مون هست به قلم من و اینکه تمامی پارت ها سنجاق هستند، سنجاقی ها رو بچکی پیدا می کنی.
𝑆𝘪𝘳 ♱𝆬 𝜀𝛈
Будь как роза-красива и с шипами ⎯ꥇꥇּ ۪ 𝛭𝛈? : @xx_Yanami
این آیدی منه، اگر دوست داشتید و اگه طرفدار رمان شدید و پارت ها رو دنبال می کنید، مشتاق هستم، نظراتت تون رو رو درباره ی رمان ها، کاراکتر ها، فضای داستانی، ایده ای، درخواستی راجب شون دارید بهم بگید، همچنین کلا کاری، چیزی بود پاسخگو و در خدمت ام اما برای کار های دیگه پاسخگو نیستم و نیاید.
#𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟭^᪲᪲
هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودی که ازدحام جمعیت در حیاط توجهت را جلب کرد. در مرکز آن شلوغی، گروه افعیها ایستاده بودند. دانشجویی لاغر و خجالتی، با دستانی لرزان کتابهایش را در آغوش گرفته بود؛ اما راهول عینکش را از روی صورتش کشید و با خندهای تمسخرآمیز برای روهان پرتاب کرد. روهان آن را گرفت و برای کاران انداخت، در حالی که پسر بیچاره کورمالکورمال میان خندهی جمعیت به دنبال عینکش میگشت.
"اگه میتونی بگیرش، نابغه!"
آیان بیتفاوت دفتر او را ورق میزد و جوابهایش را با لحنی مسخره تقلید میکرد. کاران با لبخندی کج، عینک را درست دور از دسترس نگه داشت، بعد آن را روی زمین انداخت و با نوک کفشش کمی دورتر هل داد. وقتی دانشجو خم شد تا آن را بردارد، راهول با یک لگد کتابهایش را به گوشهای پرتاب کرد و برگههایش در سراسر حیاط پخش شدند.
در تمام این مدت، لاکش فقط سکوت کرده بود. با دستانی در جیب، به موتورسیکلت مشکیاش تکیه داده بود و لبخندی محو و سرگرمکننده روی لب داشت. خودش در آزار دادن آن پسر دخالتی نمیکرد، اما هرگز هم دوستانش را متوقف نمیساخت. این، نخستین چیزی بود که در اولین روز حضورت در دانشگاه دیدی. همانطور که مات و مبهوت به صحنه خیره شده بودی، نگاه روهان ناگهان روی تو ثابت ماند.
لبخندی شیطنتآمیز روی لبش نشست.
"خب، خب..." با آرنج به راهول زد و گفت: "بهنظر میاد یه اسباببازی جدید برای سرگرمی پیدا کردیم." همه نگاهشان را به سمت تو برگرداندند. راهول پوزخند زد. آیان آرام دفتر را بست. کاران فقط دستبهسینه ایستاد تا ببیند چه اتفاقی خواهد افتاد. لاکش از موتورش فاصله گرفت و برای نخستین بار نگاهش را بالا آورد.
چشمان نافذش برای چند ثانیه روی تو ثابت ماند... سپس بیهیچ احساسی نگاهش را برگرداند. روهان با خندهای کوتاه بند انگشتانش را صدا انداخت و آرام به سمتت قدم برداشت.
"به دانشگاه خوش اومدی..." لبخند تمسخرآمیزی زد.
"ببینیم این اعتمادبهنفست تا کی دوام میاره."