eitaa logo
𝑆𝘪𝘳 ♱𝆬‌‌ 𝜀𝛈 فور عزل
176 دنبال‌کننده
117 عکس
121 ویدیو
0 فایل
Звездная пыль, которая осталась на моем сердце.
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
#𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟰^᪲᪲ روهان بالاخره سکوت را شکست با پوزخندی عصبی، قدمی جلو گذاشت، اما قبل از اینکه چیزی بگوید، دست کاران روی شانه‌اش نشست.. محکمو نه برای دعوا بلکه برای نگه داشتنش. کاران بدون اینکه نگاهش را از تو بردارد، آرام سرش را به نشانه‌ی مخالفت تکان داد. روهان با حرص نفسش را بیرون داد و زیر لب ناسزایی گفت، اما همان‌جا ایستاد. نگاهت از روی او گذشت و دوباره روی لاکش ثابت ماند. "تا حالا کسی نبوده جلوی شماها وایسه نه؟" چند نفر از دانشجوها زیر لب زمزمه کردند و همه منتظر جواب لاکش بودندو او لحظه‌ای سکوت کرد اما بعد، خیلی آرام، انگار داشت حقیقتی ساده را بیان می‌کرد، گفت: "بوده." چند ثانیه مکث کرد. "اما هیچ‌کدوم دوام نیاوردن." چشم از او برنداشتی. "من اونا نیستم." لبخند روهان دوباره برگشت. "اعتمادبه‌نفست زیادیه." "نه." خیلی آرام جواب دادی. "فقط خودمو می‌شناسم." راهول زیر لب خندید. "این دختر واقعاً دیوونه‌ست." آیان، که تا آن لحظه ساکت بود، نگاه کوتاهی به لاکش انداخت.. او هنوز هیچ واکنشی نشان نمی‌داد و فقط نگاه می‌کرد. نگاهی که انگار هر حرکت و هر کلمه‌ات را جایی در ذهنش ثبت می‌کرد، کتاب‌ها را کمی در آغوشت جابه‌جا کردی و دیگر دلیلی برای ماندن نمی‌دیدی ولی قبل از اینکه برگردی، نگاهت یک بار دیگر روی هر پنج نفر چرخید. "یه نصیحت بهت کراوین." هیچ‌کس حرفی نزد. "بهتره دوست وحشیت رو کنترل کنی." چشمت روی روهان ثابت ماند. "چون اگه یه بار دیگه بخواد بهم حمله کنه..." این بار نگاهت آرام به سمت لاکش برگشت. "دیگه فقط نگاهش نمی‌کنم." روهان با تمسخر خندید. "الان تهدید مون کردی خانوم کوچولو؟" لبخند خیلی کمرنگی روی لبت نشست. "نه." مکث کوتاهی کردی. "فقط از قبل خبرتون می‌کنم." هوای حیاط دوباره در سکوت فرو رفت و حتی صدای برگ‌هایی که روی زمین کشیده می‌شدند، واضح به گوش می‌رسید. قدمی به عقب برداشتی. "و یه چیز دیگه..." همه هنوز منتظر بودند. "هیچ سلطنتی... ابدی نیست." نگاهت برای آخرین بار با نگاه لاکش تلاقی کرد.. در چشم‌های سرکش او، برای کسری از چند لحظه در زمانی که همدیگر را دیده بودید، چیزی میان کنجکاوی و بی تفاوتی برق زد اما تو.. بدون اینکه منتظر جوابش بمانی، برگشتی و به سمت ساختمان اداری راه افتادی و جمعیت، بی‌اختیار، برایت راه باز کردند و تا وقتی از پله‌ها بالا رفتی و پشت در شیشه‌ای ناپدید شدی، هیچ‌کس حرفی نزد. ... چند ثانیه بعد، راهول با ناباوری خندید. "قسم می‌خورم الان تهدیدمون کرد." روهان با حرص مشتش را به نیمکت فلزی کنار حیاط کوبید.. صدای برخورد فلز در محوطه پیچید. "دفعه‌ی بعد خودم ادبش می‌کنم." کاران نگاهی کوتاه به او انداخت و پوزخندی بر روی لبانش بود. "اگه تونستی." روهان اخم کرد. "فکر کردی نمیشه؟" کاران شانه‌ای بالا انداخت و گفت: "مچت دستت رو راحت و آسوده خاطر گرفت." جمله‌ی کوتاهش دوباره سکوت را بینشان انداخت، روهان چیزی برای جواب دادن نداشت. آیان کتابش را دوباره باز کرد، اما قبل از اینکه صفحه‌ای را ورق بزند، بی‌آنکه سرش را بلند کند، گفت: "اون حرکت... اتفاقی نبود." راهول اخم کرد. "یعنی؟" "قبل از اینکه مشت روهان حرکت کنه، آماده بود." کتاب را بست. "یا آموزش دیده... یا تجربه‌ی زیادی داره." روهان با تمسخر پوزخند زد. "هر چی که باشه، دفعه‌ی بعد شانسی نمیاره." در تمام این مدت.. لاکش هیچ حرفی نزده بود و نگاهش هنوز روی درِ ساختمان اداری مانده بود، گویا اصلاً صدای بقیه را نمی‌شنید.. کاران نگاه کوتاهی به او انداخت. "چی تو فکرت می‌گذره؟" چند ثانیه گذشت و بعد لاکش خیلی آرام از کنار موتورش عبور کرد و کلاه کاسکتش را برداشت و در دست چرخاند. "هیچی." اما خودش هم می‌دانست دروغ می‌گوید.. چون برای اولین بار بعد از مدت‌ها... کسی پیدا شده بود که نه از اسم کراوین ترسیده بود... نه از گروه مارها... و نه حتی از خودش، همین... به طرز عجیبی ذهنش را درگیر کرده بود. ... چند دقیقه بعد، مدیر دانشگاه مدارک ثبت‌نام را روی میز گذاشت. "همه‌چی کامله." کارت دانشجویی‌ات را به طرفت گرفت. "به دانشگاه گراندل هاولز خوش اومدی." تشکر کوتاهی کردی، کارت را داخل جیبت گذاشتی و کتاب‌ها را برداشتی و در را باز کردی و وارد راهرو شدی.. هوای داخل ساختمان خنک‌تر از محوطه بود و صدای گفت‌وگوی چند دانشجو از کلاس‌ها.. کمی دوردست بنظر می‌آمد اما چیزی که قبل از هر چیز توجهت را جلب کرده بود... بوی ادکلن تلخ و گران‌قیمتی بود که فضای راهرو را پر کرده بود.. چند قدم جلوتر... کنار ردیف کمدهای فلزی... لاکش، تنها با یک شانه به کمد تکیه داده، ایستاده بود و دست‌هایش داخل جیب هایش بودو سرش کمی پایین افتاده بود ولی درست همان لحظه که از دفتر بیرون آمدی.. نگاهش آرام روی تو نشست، نه لبخندی روی صورتش بود.. نه اخمی، فقط همان نگاه آرام، نافذ و ناخوانا... انگار از همان لحظه‌ای که وارد دفتر شده بودی، منتظر بیرون آمدنت بود.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
𝙇𝙖𝙠𝙨𝙝 ‌𝙫𝙞𝙣𝙚:
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا