eitaa logo
🔺فاتـــــح خیبـــــࢪ 𝔽𝔸𝕋𝔼ℍ🔻
3.3هزار دنبال‌کننده
3.7هزار عکس
3.1هزار ویدیو
25 فایل
بسمـــــ ࢪب اݪشہدا ساݪ تأسیس:۱۴۰۳/۹/۲۰ کاناݪ مداحیمون: @Madahe113 اࢪتباط با مدیر: @Gamsaas تبلیغات و تبادݪ: @Gamsars تب ادمینیے: @Gamsars ڪپی؟بادعاے شہادت و ذکࢪ صݪوات بࢪاے ظہوࢪ امام زمان(ع) ●《اَللّهُمَّ ارْزُقْنا تَوْفِیقَ الشَّهادَةِ فِی سَبِیلِکَ》●
مشاهده در ایتا
دانلود
جاوید هستم ،متولد سال ۵۸...از همون بچگی با بچه های دیگه فرق داشتم... تازه داشت چشمهام گرم میشد که یکی از اون موجودات پلید که همیشه اذیتم میکردند بالاسرم ظاهر شد و با چشمهای برزخی بهم خیره شد.....با صدای غضبناکی بهم غرید:باید موهای خواهرتو بسوزونی ،تو بخاطر اون کتک خوردی....آبا تورو دوست نداره...اگه اینکار رو نکنی ما کل سرشو میسوزونیم...از ترس تمام بدنم شروع به لرزیدن کرد و شروع کردم به جیغ کشیدن...بابام اومد بالا سرم و بغلم کرد....درحالیکه نوازشم میکرد با تشر به آبا گفت:زنیکه ،؟ببین چه بلایی سر بچه اوردی....؟،وای به حالت اگه یه بار دیگه دست رو این بچه بلند کنی....صبح که بیدار شدم ،دیدم خواهرم زیبا با عروسکی که حاجی دده براش اورده بود بازی میکرد....آبا منو بغل کرد و رو پاش نشوند و بهم صبحونه داد ...هنوز چهره ی غضبناک جلوی چشمم بود و میترسیدم بلایی سر زیبا بیاره ....بعداز صبحونه رفتم آشپزخونه و آروم کبریت رو برداشتم و قایم کردم.....وقتی چشم آبا رو دور دیدم رفتم سمت زیبا.... ادامه در پارت بعدی 👇 『 ❥⇣•』___ ‌ ➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/ @Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
سرگذشت جاوید هستم ،متولد سال ۵۸...از همون بچگی با بچه های دیگه فرق داشتم... موهای طلایی زیبا با پیچ و تاپ رو شونه هاش ریخته بود....کبریت رو روشن کردم و گرفتم زیر موهاش ...آبا تا صدای گریه ی زیبا رو شنید خیز برداشت و روسرشو انداخت رو سر زیبا و خاموشش کرد .....من قبل از اینکه کتک بخورم دویدم کوچه.....صدای نفرین آبا رو میشنیدم که میگفت:ذلیل بشی جاوید....یتیم بشی،بی پدر بشی الهی....چرا اینقدر ذاتت پلید بچه...؟؟؟یه دسته موی زیبا تا ته سوخته بود و آبا مجبور شد کل موهاشو کوتاه کنه....بالاخره دم دمای ظهر اومدم خونه که مامان حاضرمون کرد و رفتیم خونه ی حاجی دده.....اونجا ترسی نداشتم و موجودی اذیتم نمیکرد و احساس ارامش داشتم.....وقتی ننه زیور (مادر بابا)موهای زیبا رو دید علت رو پرسید و آبا هم همه چی رو توضیح داد ....ننه زیور بغلم کرد و با دستاش سرمو ناز کرد و گفت:چرا اینکار رو کردی؟؟اگه به‌خواهرت یه چیزی‌میشد هممون ناراحت میشدیم.....ساکت بودم و با چوب دستیم بازی میکردم.... ادامه در پارت بعدی 👇 ❥⇣•』___ ‌ ➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/ @Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
تاجری بود عقیم. هرچه زن می‌گرفت، بچه‌اش نمی‌شد و زن‌ها را به‌خاطر نزاییدن به‌زور طلاق می‌داد. بعد از این‌که چند زن گرفت و طلاق داد، دختری را عقد کرد. این دختر مادری داشت آتش‌پاره و خیلی زرنگ! دختر به خانه تاجر رفت. یک هفته بعد، مادرش قدری خمیر درست کرد و روی شکم دخترش گذاشت و رویش پوست کشید و به دختر گفت: «هر وقت تاجر به خانه آمد، به او بگو من بچه‌دارم.» دختر گفت: «مادر جان من که بچه ندارم، تو خمیر روی شکم من گذاشته‌ای، چه‌طور بگویم بچه دارم؟ مادر گفت نترس! بچه خمیره، خدا کریمه. هر طوری بود دختر را متقاعد کرد. تاجر که شب به خانه آمد، عیالش با شرم و حیا و ترسان و لرزان، گفت: «تاجرباشی سلامت باشند، من بچه دارم.» تاجر از این خبر خیلی شاد شد. مادر دختر هم هر پانزده روز مقداری به خمیر اضافه می‌کرد و روی آن را با پوست دایره می‌پوشاند. به این ترتیب نه ماه و نه روز تمام شد و وقت فارغ شدن دختر رسید. مادر آمد پیش دخترش ماند و به تاجر گفت: «در خانواده ما رسم است بچه را خودمان می‌گیریم و ماما نمی‌آوریم و تا حمام ده روزه بچه را به پدرش نشان نمی‌دهیم.» تاجر قبول کرد. مادر دختر را خواباند و خمیر را از شکم او باز کرد و به شکل بچه درست کرد و پهلوی دختر خواباند. دختر مرتب گریه می‌کرد و می‌گفت: «بعد از تمام شدن این ده روز، به تاجر چه بگوییم؟» مادر او را دلداری می‌داد و می‌گفت: «غصه نخور. بچه خمیره، خدا کریمه!» تا ده روز تمام شد، مادر دخترش را با بچه برداشت برد حمام. جلو در حمام سگی آمد خمیر را در دهان گرفت و فرار کرد. همان لحظه مادر هم سر رسید. دید که بچه خمیر را سگ می‌برد. داد و فریاد راه انداخت و از مردم استمداد طلبید و گفت: «نگذارید سگ بچه دخترم را ببرد.» مردم ریختند و دیدند سگ بچه‌ای گریان را می‌برد. سگ را گیر آوردند و بچه را از سگ گرفتند و به مادرش دادند و دختر هم دید به سینه‌اش شیر آمده. مادر دختر گفت: «دخترم هی به تو می‌گفتم غصه نخور بچه خمیره، خدا کریمه و تو باور نمی‌کردی.» مادر و دختر بچه را در حمام شست‌وشو دادند و بردند به خانه تاجر که انتظار آمدن آنها را می‌کشید. تا رسیدند، بچه را به بغلش دادند و تاجر هم خیلی شاد و مسرور شد. ‌‌‌『 ❥⇣•』___ ‌ ➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/ @Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کامبک حزب الله 『 ❥⇣•』___ ‌ ➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/ @Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
ایشون یکم بی ادبی کرد و از تنگه رد شد🥰 『 ❥⇣•』___ ‌ ➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/ @Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
ما با هم فرق داریم! سر لشکر ایرانی که داعش رو نابود کرد سر لشکر امریکایی که یک مدرسه ی دخترانه را بمباران کرد 『 ❥⇣•』___ ‌ ➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/ @Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ویدیو هاش خوراك استوریه ! از دستش نده چند دیقه بعد پاکش میکنم ؛👀🔥 ❥⇣•』___ ‌ ➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/ @Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
17.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📹 سیاحت غرب 🔰 سیاحت غرب یا سرنوشت ارواح پس از مرگ، کتاب معروف داستانی نوشته آقا نجفی قوچانی (۱۲۹۵-۱۳۶۳ ه‌.ق) از عالمان شیعه است. این کتاب ماجرای پس از مرگ و عالم برزخ را به صورت داستانی روایت می‌کند. نویسنده، داستان را بر اساس احادیث رسیده از امامان شیعه درباره عالم برزخ شکل داده است. 『 ❥⇣•』___ ‌ ➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/ @Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
18.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تجربه‌ای واقعی از مرگ😔🍁 سیاحت غرب 『 ❥⇣•』___ ‌ ➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/ @Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
سرگذشت جاوید هستم ،متولد سال ۵۸...از همون بچگی با بچه های دیگه فرق داشتم... مش ننه که خیلی گوشهای تیزی داشت با شنیدن حرفهای آبا ،آروم آروم با عصا وارد اتاق شد و گفت:جاوید رو اذیت نکنید مگه بچه چند سالشه که خوب و بد رو از هم‌تشخیص بده..... زیرچشمی نگاهش میکردم،همیشه هوامو داشت.....ننه زیور که رفت تو اشپزخونه ...مش ننه به مادرم گفت:حواست به جاوید باشه،هر کاری میکنه کار همون موجودات پلیده نه جاوید....چند بار گفتم از اون خونه برید ...من که ۹۰سالمه جو اون خونه رو نمیتونم تحمل کنم چه برسه به این بچه....تا کار دست خودتونو و این بچه ندادید از اونجا برید.....آبا عصبی گفت:کجا بریم ننه..؟؟؟سرشما آوار بشیم یا سر ننه زیور..؟؟آبا نزدیکتر رفت و آروم‌تر گفت:انگار دیگه کاریش ندارند و اذیتش نمیکنند ننه...مش نته گفت:زن حسابی چرا عقلتو به کار نمیندازی،اگه بدنش دیگه کبود و چنگ و خونی نیست دلیلش همین کاراش...چرا باید موهای خواهرشو آتیش بزنه؟؟چرا مدام تو و شوهرت دعوا کنید؟؟اصلا فکر کردی چرا؟؟؟؟ ادامه در پارت بعدی 👇 ❥⇣•』___ ‌ ➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/ @Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
سرگذشت جاوید هستم ،متولد سال ۵۸...از همون بچگی با بچه های دیگه فرق داشتم... مش ننه آهی کشید و ادامه داد:نگو نیستند و کاری به جاوید ندارند،زندگیتو جهنم کردند خودت خبر نداری....آبا هنی کرد وگفت:هیچ کی زندگی منو جهنم نکرده بجز ننه ی خودم...اون اگه سرک نکشه و موش ندوینه،زخم زبون نزنه.،زندگی من هم بهتر میشه....من با تمام بچگیم حرفهای مش ننه رو میفهمیدم.....من خیلی چیزهارو میدیدم اما اونا نه....یه روز که مامان تو حیاط برگ‌ها رو میسوزوند،بابا عصبی وارد حیاط شد وگفت:خدا لعنت کنه قربانعلی و پسراشو...از وقتی بغل دست زمینهای من زمین خریدند هر وقت میام آب چشمه رو به زمین‌ها باز کنم نیم ساعت بیشتر آب نداره....انگار آب چشمه ارث پدرشونه،....؟؟نامسلمونا ما هم سهم داریم....بابام خیلی عصبی بود و یه ریز حرف میزد.....برای بابام خیلی ناراحت شدم و تو عالم بچگی دوست داشتم یه کاری برای بابا انجام بدم که یهو یکی از اون چهره های پلید پشت پنجره ظاهر شد..... ادامه در پارت بعدی 👇 ❥⇣•』___ ‌ ➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/ @Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH