eitaa logo
🔺فاتـــــح خیبـــــࢪ 𝔽𝔸𝕋𝔼ℍ🔻
3.3هزار دنبال‌کننده
3.7هزار عکس
3.1هزار ویدیو
27 فایل
بسمـــــ ࢪب اݪشہدا ساݪ تأسیس:۱۴۰۳/۹/۲۰ کاناݪ مداحیمون: @Madahe113 اࢪتباط با مدیر: @Gamsaas تبلیغات و تبادݪ: @Gamsars تب ادمینیے: @Gamsars ڪپی؟بادعاے شہادت و ذکࢪ صݪوات بࢪاے ظہوࢪ امام زمان(ع) ●《اَللّهُمَّ ارْزُقْنا تَوْفِیقَ الشَّهادَةِ فِی سَبِیلِکَ》●
مشاهده در ایتا
دانلود
فقط حیدر امیر المومنین است .
کار هر شبم شده کف میدون بودن با هر وضعیت هواییِ الان اینطوریم که اگر از آسمون سنگم بباره ما توی خیابون پشت رزمنده هاییم . یا علی مدد برسون .
4.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♦️نتایاهو بی شرف دارای 6 انگشت در ویدئوی سخنرانی است که صبح امروز منتشر کرد 🔹این ویدیو نشان می دهد این ویدئو با هوش مصنوعی تهیه شده است و احتمالات درباره عدم حضور نتانیاهو در روزهای اخیر را بیشتر می کند. 『 ❥⇣•』___ ‌ ➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/ @Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
سرگذشت جاوید هستم ،متولد سال ۵۸...از همون بچگی با بچه های دیگه فرق داشتم... آبا در حین رفتن گفت:مینا حواست به بچه ها باشه مخصوصا جاوید ،من میرم سر زمین ...باید گوجه هارو بچینیم.....بعداز صبحونه چون حق بیرون رفتن نداشتم با خودم مشغول بازی شدم اما گوشم به حرفهای مش ننه بود که با مینا و ننه زیور حرف میزد.....مش ننه میگفت:مینا اگه دلت با شوهرته ،به حرف دلت گوش کن .....از حرفهاشو چیزی دستگیرم نشد ....عمه رفت غذا بپزه که مش ننه صدام کرد و گفت:بیا اینجا بشین کارت دارم....رفتم پیشش نشستم....سرم پایین بود و با انگشت‌هام بازی میکردم....مش ننه سرمو بلند کرد و عمیق تو چشمام نگاه کرد وگفت:جاوید !دیروز کار بدی کردی،فرشته ها بهم خبر دادند..؟؟ترسیده بودم و نگاهمو ازش میدزدیدم....مش ننه گفت:بگو تو انبار قربانعلی رو آتیش زدی...؟؟؟گریه کردم و گفتم:ننه تورو خدا به آبابا نگید اگه بفهمه کتکم میزنه...چشماشو ریز کرد و گفت:میدونی با این کارت باعث شدی حیوانای زبون بسته اش زمستون بی علوفه بمونند؟؟؟باید آبابات بفهمه و خسارتشونو بده..... ادامه در پارت بعدی 👇 ‌‌‌‌‌‌『 ❥⇣•』___ ‌ ➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/ @Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
سرگذشت جاوید هستم ،متولد سال ۵۸...از همون بچگی با بچه های دیگه فرق داشتم... صدای بلند گریه کردم و التماس کردم تا به بابام نگه ...مینا از صدای گریه ام اومد پیشم و گفت:چی شده..؟ زیبا که اونطرف تر بود و با عروسکش بازی میکرد زود سرشو برگردوند سمت ما و گفت:عمه ،!جاوید کار بدی کرده و یه جارو آتیش زده و منم به آبا میگم ،مثل موهای من.....عمه با چشمهای گشاد گفت:کجارو ؟؟؟عمه تو چیکار کردی..؟؟؟دماغمو بالا کشیدم و گفتم:قربانعلی آبابا رو اذیت کرد منم آتیش زدم ،عمه اونا ازم خواستند آتیش بزنم.....شدید گریه میکردم و نفسم بالا نمیومد....عمه گیج به مش ننه نگاه کرد....مش ننه گفت:تقصیر ننه و باباشه،این بچه تقصیری نداره ،صدبار گفتم این بچه تو اون خونه اذیت میشه ،این بچه خوب و بد رو تشخیض نمیده چون سنش قد نمیده .....والا اگه فردا و پس فردا خونه رو آتیش نزنه خوبه....غروب آبابا اومد ....عمه مینا جریان رو گفت و من از ترس کتک مچاله شده بودم ....آبابا خیز برداشت سمتم و گوشمو کشید و گفت:بچه !این چه غلطی بود که کردی..؟؟؟حالا من سرمو چطوری بین اهالی بلند کنم.... ادامه در پارت بعدی 👇 ‌‌‌‌‌‌『 ❥⇣•』___ ‌ ➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/ @Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
دیر شد شرمنده 😁 یادم رفته بود ادامه داستان رو بزارم
سرگذشت جاوید هستم ،متولد سال ۵۸...از همون بچگی با بچه های دیگه فرق داشتم... میترسیدم با آبابا برم خونمون برای همین خیلی گریه کردم تا اون شب رو اونجا بمونم....شب بین عمه و مش ننه خوابیدم....همش فکر میکردم مش ننه که نمیتونه از خونه بیرون بره پس چطوری فهمیده کار من بوده...؟؟؟مش ننه به سقف خیره شده بود و با تسبیح ذکر میگفت،..گفتم:ننه !تو از کجا فهمیدی کار من بود...؟؟؟گفت:فرشته ها بهم خبر اوردند...اونا حواسشون به تو هست و مراقب تو هستند...تو عالم بچگی باورم شد...خوابیده بودم که نصف شب بیدار شدم و مردی رو تو اتاق دیدم که نشسته...مردی خوش سیما و جا افتاده با لباسی سفید وموهای بلند مشکی....چشمهامو با دستام مالیدم ،عمیق بهش نگاه کردم....ترسی ازش نداشتم...اصلا نفهمیدم کی خوابم برد....صبح که بیدار شدم مش ننه نشسته بود...با تعجب ازش پرسیدم اون اقاهه که اونجا نشسته بود کو.؟؟؟مش ننه اخمی کرد وگفت:کی رو میگی جاوید جان..؟؟؟گفتم:اون اقاهه که موهای بلند و لباس سفید پوشیده بود.... ادامه در پارت بعدی 👇 ❥⇣•』___ ‌ ➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/ @Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
سرگذشت جاوید هستم ،متولد سال ۵۸...از همون بچگی با بچه های دیگه فرق داشتم... مش ننه لبخندی زد و گفت:حتما خیالاتی شدی و یا خواب دیدی....شاید همون فرشته ایی که میگفتم باشه....اون اقا برعکس موجودات خبیث خونه ی خودمون بود ....هر وقت میدیدم مات و مبهوث بهش نگاه میکردم....گذشت و بزرگتر شدم و مدرسه رفتم،کلاس دوم دبستان شدم ...اون سال که اول مهر مدرسه ها شروع شد ....هوا رو به سردی بود....بچه ی باهوشی بودم اما علاقه ایی به درس نداشتم و زور میومد از زیر پتو بیام بیرون....آبا هی تو اتاق قدم میزد و میگفت:بچه بیدارشو ،مدرست دیر شد...از زیبا خواهرت یاد بگیر که حاضر شده داره میره... آبا پنیر رو به نون مالید و یه گازی بهش زد و داد دستم....بزور بلند شدم و زود حاضر شدم ورفتم..از در حیاط که خارج شدم ،گل صبا پیر زنی که تو محل ما بود و همیشه با کمر خمیده نالان باهام حرف میزد...اون روزکمرش صاف شده بود و خودشو به من رسوند و گفت:ننه راحت شدم ،دیگه پا درد و کمر درد ندارم.... گفتم:ننه گل صبا من دیرم شده باید زود برم مدرسه ....منتظر جوابش نشدم و به طرف مدرسه رفتم.... ادامه در پارت بعدی 👇 ❥⇣•』___ ‌ ➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/ @Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
خدایا خودت حافظ عزیزانم باش عزیزانم را به تو می‌سپارم