eitaa logo
🔺فاتـــــح خیبـــــࢪ 𝔽𝔸𝕋𝔼ℍ🔻
4هزار دنبال‌کننده
4هزار عکس
3.4هزار ویدیو
25 فایل
بسمـــــ ࢪب اݪشہدا ساݪ تأسیس:۱۴۰۳/۹/۲۰ کاناݪ مداحیمون: @Madahe113 اࢪتباط با مدیر: @Gamsaas تبلیغات و تبادݪ: @Gamsars تب ادمینیے: @Gamsars ڪپی؟استفاده شخصی (✅) گذاشتن درکانالتون(❌) ●《اَللّهُمَّ ارْزُقْنا تَوْفِیقَ الشَّهادَةِ فِی سَبِیلِکَ》●
مشاهده در ایتا
دانلود
🔺فاتـــــح خیبـــــࢪ 𝔽𝔸𝕋𝔼ℍ🔻
🤍به نام حضرت دوست🤍 🕰به وقت : ۹/ ۵/ ۱۴۰۵ 📚کتاب بعد از ۷۲ روز📚 🔖فصل اول: همچون قاصدکی رها #پارت_دو
🤍به نام حضرت دوست🤍 🕰به وقت : ۱۰/ ۵/ ۱۴۰۵ 📚کتاب بعد از ۷۲ روز📚 🔖فصل دوم: جز نقش‌ تو درنظر نیامد مارا پدر فاطمه پاسدار بود. همیشه به شوخی به او می‌گفتم: «تو که بابات پاسداره، خواستگار سپاهی برات میاره». هر دو نفرمان دوست داشتیم که همسرانمان پاسدار باشند. آخرین روزهای ماه مبارک رمضان در نخستین روزهای شهریور 1390 خانه کرده بود. عصر یکی از همان روزها که کارمان در اتحادیه انجمن اسلامی تمام شد، چادرمان را روی سرمان مرتب کردیم و به سمت خانه راه افتادیم. روزه بودیم و هلاک یک جرعه آب. گرمای تابستان طاقت‌فرسا بود و روزها بلند در مسیر نگاهمان به دنبال سایه‌ می‌گشت. فاطمه به‌طور خاص و شیطنت‌آمیزی نگاهم می‌کرد. مشکوک بود. ازسر ظهر کنجکاو شده بودم بفهمم در دلش چه می‌گذرد. هرچه با خودم فکر کردم به نتیجه‌ای نرسیدم. در اتحادیه فرصت تنها بودن با او را پیدا نکرده بودم. فقط دوست داشتم زودتر زمان بگذرد و از افکارش سر دربیاورم. حالا وقتش بود. گفتم: «چی شده مشکوک می‌زنی؟» حرفی نزد و فقط ریز خندید. بعد زیرچشمی نگاهم کرد و شانه هایش را بالا انداخت و گفت: «چیزی نشده!»، اما همچنان می‌خندید. او سر تا پا شیطنت و من سر تا پا سوال! منتظر نگاهش کردم. می‌دانستم دلش طاقت نمی‌آورد. لبخند مرموزی زد و گفت: «یه خبر برات دارم. یکی از همکاران پدرم قصد ازدواج داره. از پدرم خواسته یه دختر خانم خوب بهش معرفی کنیم. پدرم گفت با تو صحبت کنم. حالا بگو ببینم نظرت چیه؟ میذ‌اری این شاهزاده سواربراسب سفید بیاد و تو رو با خودش ببره؟». سقلمه‌ای به پهلویش کوبیدم و با خنده گفتم: «فکر نکنم پدرومادرم اصلاً اجازه بدن صحبتش رو هم بکنیم. آخه هر خواستگاری میاد، می‌گن خیلی زوده و ردش می‌کنند».. شانزده ساله بودم و مادرم تا آن موقع به هر کسی که به خواستگاری آمده بود بدون هیچ تأملی جواب رد داده بود و پدرم که خیلی روی من حساس بود، اصلاً اجازه نمی‌داد اسم خواستگار در خانه بیاید. فاطمه دست بردار نبود و مدام از شرایطش تعریف و تمجید می‌کرد. جوری که احساس کردم خواهر داماد است. پاسدار بودنش ته دلم را قلقلک داد. دوست داشتم بیاید تا ببینمش که اصلاً چه شکلی است، چه اخلاق و منشی دارد، علاقه و سلیقه‌اش چطور است و چه جور آدمی است، اما به خانواده که فکر می‌کردم، پیش خودم می‌گفتم نه اصلاً نمی‌شود. با فاطمه تمام راه در موردش صحبت کردیم و برای خودمان می‌بریدیم و می‌دوختیم و به نتیجه‌گیریمان می‌خندیدیم. آنقدر سرگرم شدیم که تشنگی از یادمان رفت. 🌱...ادامه دارد...🌱 ❥⇣•』___ ‌ ➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/ @Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
🔺فاتـــــح خیبـــــࢪ 𝔽𝔸𝕋𝔼ℍ🔻
🤍به نام حضرت دوست🤍 🕰به وقت : ۱۰/ ۵/ ۱۴۰۵ 📚کتاب بعد از ۷۲ روز📚 🔖فصل دوم: جز نقش‌ تو درنظر نیامد ما
میتونید نظرات خودتون رو از طریق ناشناس برام بفرستین‌ یه خورده دیگه وارد داستان زندگی شهید و همسرشون میشیم که داستان های جالبی دارین‌ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_6fv3y8v&btn=بعد.از.۷۲.روز ❥⇣•』___ ‌ ➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/ @Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🙂وحسرت این صحنه همیشه به دلم می ماند 『 ❥⇣•』___ ‌ ➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/ @Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
قبول من بدم ولی آقای اباعبدالله کسایی اومدن حرمت که دلمو شکستن... 『 ❥⇣•』___ ‌ ➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/ @Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
✨اَلا بِذِکرِ اللّه تَطمَعِنُّ القُلوب✨ سلام✋🏻 من عارفه ام🙋🏻‍♀ یه دختر دهه نودیِ خلاقم🥲🫂 اهل یزدم🪴 و توی این کانال قراره دنیای من رو ببینی🌸⃟ 👑 راستی کلی آموزش رایگان هم داریم 🎀🎈 از دستشون نده𓍯 ❲𐙚 @Donyayeparimah𐙚☁️❳
6.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بر حسین گریه کن🙂 ❥⇣•』___ ‌ ➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/ @Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
جز تو به هر سمتی دویدم غربت بود🙂 ❥⇣•』___ ‌ ➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/ @Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
شرمنده خیلی خستم ان‌شالله بعد اربعین دوباره صحبت میکنیم
🔺فاتـــــح خیبـــــࢪ 𝔽𝔸𝕋𝔼ℍ🔻
🤍به نام حضرت دوست🤍 🕰به وقت : ۱۰/ ۵/ ۱۴۰۵ 📚کتاب بعد از ۷۲ روز📚 🔖فصل دوم: جز نقش‌ تو درنظر نیامد ما
🤍به نام حضرت دوست🤍 🕰به وقت : ۱۱/ ۵/ ۱۴۰۵ 📚کتاب بعد از ۷۲ روز📚 🔖فصل دوم: جز نقش‌ تو درنظر نیامد مارا به خانه رسیدم فقط مادر خانه بود.از در که وارد شدم، هول هولکی سلام دادم و رفتم داخل اتاق. همین‌طور که چادرم را به چوب‌لباسی آویزان می‌کردم در این فکر بودم که چطور موضوع را با مادرم مطرح کنم. کف دست‌هایم عرق کرده و گونه‌هایم داغ شده بود. دنبال پیدا کردن کلمات بودم و توی ذهنم جمله‌ها را کنار هم می‌چیدم. لباس‌هایم را که عوض کردم به آشپزخانه رفتم شیرآب را باز کردم و یک مشت آب سرد به صورتم زدم؛ مثل ریختن آب روی آتش. به دیوار تکیه دادم و مادر را نگاه کردم که مشغول آماده کردن افطار بود و همزمان کابینت ها را هم برای کار بنایی فردا خالی می کرد. کمی این پا و آن پا کردم و آخر سر دلم را به دریا زدم و ماجرا را تعریف کردم. با تعریف‌هایی که کردم، مادر بی‌میل نبود یک جلسه آن‌ها را ببینیم. احساس قشنگ کمرنگی که توی دلم شکل گرفته بود، کمی پر رنگ‌تر شد. کمی هم دلشوره گرفتم که مبادا پدرم اجازه ندهد. یک ساعت بعد نزدیک اذان مغرب وقتی که سفره افطار را می‌انداختم یواشکی پدرم را نگاه می‌کردم. می‌خواستم از صورتش بخوانم که مادر جریان را به او گفته یا نه! اما چیزی دستگیرم نشد. برگشتم و به داخل آشپزخانه سرک کشیدم. مادرم داشت چای می‌ریخت. با چشمانم به او اشاره کردم که یعنی گفتی؟ مادر لب گزید و ابروهایش را به نشانه‌ی نه بالا انداخت. دلم داشت مثل سیر و سرکه می‌جوشید. اصلاً نفهمیدم افطار چه خوردم. یک ساعت بعد از افطار بود که صدای زنگ تلفن رشته‌ی افکارم را پاره کرد. مادرم گوشی را برداشت، از نوع صحبت کردنش گوش‌هایم تیز شد. به‌محض اینکه متوجه شدم پشت خط چه خبر است، سریع خون زیر گونه‌هایم جوشید. فاطمه کار خودش را کرده بود و شماره خانه‌مان را به آنان داده بود. از خجالت سریع چادر و سجاده‌ام را برداشتم و دویدم توی حیاط و مشغول نماز شدم. هر زمان که دلم می‌گرفت یا حالم سر جایش نبود، سجاده‌ام را روی سنگ فرش های حیاط پهن می‌کردم و زیر آسمان یک دل سیر با خدا راز و نیاز می‌کردم و سبک می‌شدم. نمازم که تمام شد، چشمم به ستاره‌ها افتاد، یاد چند ماه قبل افتادم. عیدهمان سال بودکه با خانواده‌ام به پا بوسی آقا امام رضا (ع) رفته بودیم. یاد آن شبی که جلوی پنجره‌فولاد تنها ایستاده بودم و چشم‌های نمناکم را به ستاره‌های چشمک‌زن آسمان بالای حرم دوخته بودم و برای شفای بیمارانی دعا می‌کردم که آنجا زیر سایه‌ی پدرانه‌ی آقا نشسته بودند. بعد از امام رضا (ع) خواستم کسی را به خواستگاری ام بفرستد که باعث عاقبت بخیری و خوشبختی همدیگر باشیم. نمیدانم چرا به دلم افتاد که این مورد از طرف امام رضا (ع) است. 🌱...ادامه دارد...🌱 ❥⇣•』___ ‌ ➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/ @Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
🔺فاتـــــح خیبـــــࢪ 𝔽𝔸𝕋𝔼ℍ🔻
🤍به نام حضرت دوست🤍 🕰به وقت : ۱۱/ ۵/ ۱۴۰۵ 📚کتاب بعد از ۷۲ روز📚 🔖فصل دوم: جز نقش‌ تو درنظر نیامد ما
میتونید نظرات خودتون رو از طریق ناشناس برام بفرستین‌ یه خورده دیگه وارد داستان زندگی شهید و همسرشون میشیم که داستان های جالبی دارین‌ صحبتی بود اینجا بگین چک میشه https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_6fv3y8v&btn=بعد.از.۷۲.روز ❥⇣•』___ ‌ ➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/ @Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
740.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حسین جان 『 ❥⇣•』___ ‌ ➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/ @Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH