eitaa logo
🔺فاتـــــح خیبـــــࢪ 𝔽𝔸𝕋𝔼ℍ🔻
4هزار دنبال‌کننده
4هزار عکس
3.4هزار ویدیو
25 فایل
بسمـــــ ࢪب اݪشہدا ساݪ تأسیس:۱۴۰۳/۹/۲۰ کاناݪ مداحیمون: @Madahe113 اࢪتباط با مدیر: @Gamsaas تبلیغات و تبادݪ: @Gamsars تب ادمینیے: @Gamsars ڪپی؟استفاده شخصی (✅) گذاشتن درکانالتون(❌) ●《اَللّهُمَّ ارْزُقْنا تَوْفِیقَ الشَّهادَةِ فِی سَبِیلِکَ》●
مشاهده در ایتا
دانلود
ممبرا شبتون بخیر نمیشه واقعا دیگه نمیتونم.
🔺فاتـــــح خیبـــــࢪ 𝔽𝔸𝕋𝔼ℍ🔻
🤍به نام حضرت دوست🤍 🕰به وقت : ۱۱/ ۵/ ۱۴۰۵ 📚کتاب بعد از ۷۲ روز📚 🔖فصل دوم: جز نقش‌ تو درنظر نیامد ما
🤍به نام حضرت دوست🤍 🕰به وقت : ۵/۱۱/ ۱۴۰۵ 📚کتاب بعد از ۷۲ روز📚 🔖فصل دوم: جز نقش‌ تو درنظر نیامد مارا تلفن که قطع شد، زمزمه‌هایی از داخل خانه به گوش می‌رسید،حتماً مادر داشت قضیه را برای پدر تعریف می‌کرد. وقتی به داخل خانه برگشتم از صحبت‌ها مشخص بود که پدرم تقریبا راضی شده تا یک جلسه بیایند و صحبت‌هایشان را بشنویم. با پدرم چشم‌درچشم شدم. از خجالت رویم را برگرداندم. در صورتم احساس داغی کردم. رفتم توی اتاق و تا صبح بیرون نیامدم. تا نیمه‌های شب به این فکر کردم که در خواستگاری درباره‌ی چه چیزهایی صحبت کنم. همان‌طور در آن حال‌وهوا مرغ خیالم به پرواز درآمد، با اینکه نمی‌دانستم حتی چه شکلی است، خودم را در کنارش تا خیلی جلوترها تصور کردم. توی ذهنم با لباس‌های نظامی‌اش دیدمش. ته دلم غنج رفت و با خودم گفتم، هروقت لباس نظامی تنش بود برایش اسپند می ریزم و وقتی هم می‌خواست از خانه بیرون برود از زیر قرآن ردش می‌کنم. صبح روز بعد دوباره تماس گرفتند تا قرار ملاقات بگذارند. روز قبل که فاطمه این مسئله را مطرح کرد اصلاً فکرش را نمی‌کردم همه چیز آنقدر تند پیش برود و روز بعدش همدیگر را ببینیم. خانه‌مان کار بنایی داشت. وسیله‌ها را یک طرف جمع کرده بودیم و یک طرف در حال گچ‌کاری بود. کف خانه و روی وسایل پر از گرد و غبار بود. همان روز شیرهای آب را باز کرده بودند تا عوض کنند. سماور و اجاق‌گاز هم باز شده بودند و کنار آشپزخانه گردوخاک می‌خوردند. خانه اوضاع بهم‌ریخته‌ای داشت. به همین خاطر نشانی خانه‌ی خواهرم را دادیم که نزدیک خانه خودمان بود. قرار شد ساعت ۶ عصر بیایند. به همراه مادرم یکی دو ساعت زودتر رفتیم خانه‌ی آبجی. اولین خواستگاری بود که به‌طور رسمی به خانه می‌آمد. مانتو و شلوار طوسی با روسری کرم رنگم را پوشیده بودم. برای بار چندم جلوی آینه رفتم. گونه‌هایم حسابی گل انداخته بود. احساس می‌کردم اگر دست بگذارم روی گونه‌ام دستم می‌سوزد. قلبم بی‌تاب شده بود و تاپ تاپ بر سینه‌ام می‌کوبید. خواهرم تا چشمش به قیافه‌ی مضطربم افتاد، گفت: «چی شده؟ چرا این‌طوری شدی؟» اما من بدون اینکه جوابی بدهم نگاهم را از بقیه می‌دزدیدم. روزه بودم و نمی‌توانستم آب بخورم. تشنگی با استرس هم‌دست شده بود و سر ناسازگاری داشت، کف دستهایم عرق کرده بود. دائم از آبجی می‌پرسیدم: کجا بشینم. او هم می‌گفت: «هر جا دوست داری بشین. فرقی نمی‌کنه». باز می‌گفتم، نه! کجا بشینم بهتره؟ اصلاً چه طور بشینم؟ آبجی حسابی از دستم کلافه شده بود. 🌱...ادامه دارد...🌱 ❥⇣•』___ ‌ ➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/ @Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
🔺فاتـــــح خیبـــــࢪ 𝔽𝔸𝕋𝔼ℍ🔻
🤍به نام حضرت دوست🤍 🕰به وقت : ۵/۱۱/ ۱۴۰۵ 📚کتاب بعد از ۷۲ روز📚 🔖فصل دوم: جز نقش‌ تو درنظر نیامد مار
میتونید نظرات خودتون رو از طریق ناشناس برام بفرستین‌ یه خورده دیگه وارد داستان زندگی شهید و همسرشون میشیم که داستان های جالبی دارین‌ صحبتی بود اینجا بگین چک میشه https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_6fv3y8v&btn=بعد.از.۷۲.روز ❥⇣•』___ ‌ ➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/ @Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
850.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💔👩‍🦯 『 ❥⇣•』___ ‌ ➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/ @Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
إِلٰهِی عَظُمَ الْبَلاءُ، وَبَرِحَ الْخَفاءُ، وَانْکَشَفَ الْغِطاءُ، وَانْقَطَعَ الرَّجاءُ، وَضاقَتِ الْأَرْضُ، وَمُنِعَتِ السَّماءُ، وَأَنْتَ الْمُسْتَعانُ، وَ إِلَیْکَ الْمُشْتَکیٰ، وَعَلَیْکَ الْمُعَوَّلُ فِی الشِّدَّةِ وَالرَّخاءِ.اللّٰهُمَّ صَلِّ عَلیٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ أُولِی الْأَمْرِ الَّذِینَ فَرَضْتَ عَلَیْنا طاعَتَهُمْ، وَعَرَّفْتَنا بِذَلِکَ مَنْزِلَتَهُمْ، فَفَرِّجْ عَنّا بِحَقِّهِمْ فَرَجاً عاجِلاً قَرِیباً کَلَمْحِ الْبَصَرِ أَوْ هُوَ أَقْرَبُ.یَا مُحَمَّدُ یَا عَلِیُّ، یَا عَلِیُّ یَا مُحَمَّدُ اکْفِیانِی فَإِنَّکُما کافِیانِ، وَانْصُرانِی فَإِنَّکُما ناصِرانِ.یَا مَوْلانا یَا صاحِبَ الزَّمانِ، الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ، أَدْرِکْنِی أَدْرِکْنِی أَدْرِکْنِی، السَّاعَةَ السَّاعَةَ السّاعَةَ، الْعَجَلَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ، یَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِینَ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرِینَ 『 ❥⇣•』___ ‌ ➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/ @Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
784.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هوامو داشته باش🙂 ❥⇣•』___ ‌ ➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/ @Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
اسنپ‌امروزمون‌خانوم بودن😌😂 ❥⇣•』___ ‌ ➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/ @Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
398.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خدارو چه دیدی... 『 ❥⇣•』___ ‌ ➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/ @Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
_هرگـاه‌خستگےبرمـن‌سنگین‌مےشود، صدایت‌مےڪنم‌یاابـا؏ـبدالله‌(:!💔.. 『 ❥⇣•』___ ‌ ➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/ @Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
🔺فاتـــــح خیبـــــࢪ 𝔽𝔸𝕋𝔼ℍ🔻
🤍به نام حضرت دوست🤍 🕰به وقت : ۵/۱۱/ ۱۴۰۵ 📚کتاب بعد از ۷۲ روز📚 🔖فصل دوم: جز نقش‌ تو درنظر نیامد مار
🤍به نام حضرت دوست🤍 🕰به وقت : ۱۲/ ۵/ ۱۴۰۵ 📚کتاب بعد از ۷۲ روز📚 🔖فصل دوم: جز نقش‌ تو درنظر نیامد مارا تا آن‌ها برسند چندین بار رفتم پشت پنجره. هر ماشینی که داخل کوچه می‌پیچید مثل برق از پشت پنجره می‌پریدم و بلند می‌گفتم: «اومدند اومدند!» بعد که رد می‌شد و می‌رفت، هیجانم فروکش می‌کرد و آرام می نشستم تا ماشین بعدی را ببینم. ساعت پنج و نیم بود که یک پراید نقره‌ای وارد کوچه شد. وقتی جلوی خانه‌ی آبجی نگه داشت و سرنشینانش با جعبه‌ای شیرینی پیاده شدند، مطمئن شدم که خودشان هستند. دو خانم بودند؛ یکی مسن‌تر و یکی جوان‌تر به همراه خودش. نتوانستم دقیق نگاهش کنم، یک نگاه هول هولکی و تند انداختم و بالاخره دیدمش. صدای حرکت سریع گیره‌ها در چوب پرده، لحظه‌ای خانه‌ای را پر کرد. قلبم به سینه‌ام می‌کوبید. شبیه همان مرد رؤیاهایم بود که با لباس نظامی تصورش می‌کردم. پرده را رها کردم. سریع دویدم و چادر رنگی گُل‌گُلی‌ام را برداشتم و سر کردم. در که باز شد و صدای یا الله گفتن به گوشم رسید، چند قدم عقب‌تر از مادر و خواهرم ایستادم و سعی کردم اضطرابم را پنهان کنم. وقتی که وارد شد سلامی آرام و خجالتی داد. نگاهش کردم، لبخندی رازآلود روی لب‌هایش نقش بسته بود، لبخندی که هم از خوشحالی بود و هم از حیا. با دیدنش احساس خاصی به سمت قلبم دوید. انگار که گمشده‌ای را پیدا کرده بودم. احساس آرامش کردم.در همان نگاه اول پسندیدمش. وقتی که نشستم کمی آرام گرفتم. ضربان قلبم که پایین آمد تازه توانستم زیر چشمی وراندازش کنم. پسر سفیدرویی بود با چشم‌های درشت و سر و ریش مشکی،کوتاه و مرتب و اندامی ورزیده. یک پیراهن کرمی ساده پوشیده بود با شلوار طوسی تیره رنگ. بزرگترها گرم صحبت شده بودند، اما من اصلاً به دنبال حرف‌ها نبودم. پر چادرم را توی مشتم می‌فشردم و سعی می‌کردم به خودم مسلط باشم. فقط کلیاتی از صحبت‌ها را شنیدم و درست مثل اینکه سر کلاف را به دستم داده باشند بیشتر مطمئن ‌شدم او همانی است که می‌خواهم. کمی بعد اجازه خواستند تا ما با هم صحبت کنیم. بلند شدم و به سمت اتاق به راه افتادم. یک لحظه، احساس کردم دمای بدنم بالا رفت، گویی یک کوره‌ی آتش زیر چادرم روشن شده است. آرام نفسی عمیق کشیدم. 🌱...ادامه دارد...🌱 ❥⇣•』___ ‌ ➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/ @Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH