هدایت شده از 𝒜𝘂𝗿ᧉ𝗹𝗹𝗲
نامهاش را سوزاندم ، اما آخرین جملهاش هنوز قلبم را به درد میآورد که میگفت :
« قرارمان ، مثل همیشه ، همان نیمکت همیشگی زیر همان درخت بید. دوباره کنارت مینشینم. برایم رزهای سرخ آوردهای. مثل همیشه به تماشای دریاچه مینشینیم. برایت پرچانگی میکنم و تو ، مثل همیشه ، سراپا گوشی ، و آن جمله معروفت را میگویی :
« من از گوش دادن بهت سیر نمیشم. »
ناگهان صدای کسی که احوالم را جویا میشود، مرا به خود میآورد.
« جناب . . . شما حالتون خوبه ؟ »
نگاهم به فنجان چای سردشده میافتد ، و بعد به پیشخدمت.
حالم را میپرسید ؟
خیلی وقت بود که دیگر حال خوب ، مانند ماهی ، از دستانم سر خورده بود و مرا ترک کرده بود.
به خودم زحمت نمیدهم که قطرات اشکی را که گونههایم را نقاشی کردهاند ، پاک کنم.
تنها یک کلمه از میان لبانم خارج میشود :
« ممنونم. »
فنجان چای را دستنخورده رها میکنم و از کافه بیرون میزنم.
به سمت پارکی که همیشه در آن قرار میگذاشتیم میروم. قدمهایم سنگینتر میشوند. به نیمکت که نزدیک میشوم ، شبیه سربازی هستم با بدنی چاکچاک که سعی دارد با جان کندن پناه بگیرد. به چه امیدی زنده است ؟
خودش هم نمیداند.
مینشینم. دستم را روی فلزهای سرد نیمکت میکشم. صدایم به زور از یک زمزمه هم بلندتر است :
« زیر قولت زدی . . . قرارمان این نبود. »
بله ، قرارمان این نبود که به من قول ماندن بدهد ؛ قول بدهد که مرا در فرفریهای موهایش غرق کند ، قول بدهد که لبخند شکرینش بشود قند زندگی زهرمانندم ، قول بدهد که دستانش هیچوقت از دستانم جدا نشوند ، و بعد مرا با یک سنگ سرد و عمری خاطره تنها بگذارد.
-t
Haunted^᪲᪲᪲
نامهاش را سوزاندم ، اما آخرین جملهاش هنوز قلبم را به درد میآورد که میگفت : « قرارمان ، مثل همیشه
کلا تبسم جماعت دست به قلمشون خداست