گفته بودم چشمهایش وقتی میخندند چقدر زیبا هستند؟
چشم هایش وقتی میخندید، انگار یک پنجره باز میشد به یک اسمان صاف. یک نور عجیبی تویشان بود. من از دور نگاه میکردم و فکر میکردم که چطور میشود کسی اینقدر زیبا بخندد و خودش نداند؟ چطور میشود این همه نور را توی دو تا چشم جا داد و بعد ساده از کنارش رد شد؟
من اما رد نمیشدم. من میایستادم. توی دلم. و تماشا میکردم. انقدر که لحظه از دستم میرفت.
چشمهایش وقتی میخندند...
زیباترین چیزی است که من از این دنیا به یاد دارم.
بی قرار توام و در دل تنگم گلههاست
آه بیتاب شدن، عادت کم حوصلههاست
همچو عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی و بین من و تو فاصلههاست
آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد
بال وقتی قفس پرزدن چلچلههاست
بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است
مثل شهری که به روی گسل زلزلههاست
-فاضل نظری؛
Haunted^᪲᪲᪲
شاهکار.
با اون لحنت که رو ش و ک تشدید میزاری میگی خوندم
شّشششششاهکّککار