از چرخش روزگار دگر سیر شدم
از روز و شبم خسته و دلگیر شدم
مرگم نمیگیرد سراغی از من...
به گمانش جوانم ؛ بخدا پیر شدم:)
بغلم کن که در این شهرِ پُر از غم بغلت
بعدِ آغوشِ خدا اَمن ترین جای من است..
بعد از تو مردن کارسختی نیست میدانم
بعد از تو هرکاری از این دیوانه میآید