خواستم گویم که هستی جای خالی تو دیدم
خواستم خالی گذارم اما خودم خالی شدم
خواستم لب تر کنم نامت چو یاد امد بمردم
خواستم می سر کشم، با تو کشیدن برد من
تو در شأن من نبودی من از تو بُت ساخته بودم
حالا بنشین و تماشا کن ابراهیم بت شکنت را!!
«زاییدهی دردیم» و به «بار آمدهی عشق»
در مکتب ما، عشق فقط، حرف حساب است
درونم سخت آشوب و به ظاهر خویشتن دارم
غمی از نوعِ بیرحمش پریشان کرده افکارم....
" عطر نارنج و هوای عشق
در اردیبهشت ؛
میکشد من را به سمت
شهر شیراز تنت ؛
کاش این آواره را یک بار هم اسکان دهی
در میان
خانههای سادهی پیراهنت ..🌱🔒
صبحتون بخیر