#سادات
#آوای_قلم
#تواشیح_و_همخوانی
ورودی سالن آمفی تئاتر در تالار فرهنگیان ایستاده ایم
آخر محل مسابقه بود و همچنین محل فهمیدن نتایج ..
اسم گروه ۷ نفره مان صافات است و معنایش فرشتگان به صف کشیده شده ولی ....
در آن مکان همه فرشتگانی بودیم که بال پروازشان را چیده بودند ....
بالی که برای رفتن به مرحله ی بعد بود
بعد از فهمیدن نتیجه از داور مسابقه ، با خودم عهدی بستم ....
دوست نداشتم پنجشنبه ۲۲ آذر ماه تبدیل به غم انگیز ترین پنجشنبه ی عمرم شود
همین شد که تصمیم گرفتم هر چه میتوانم بچه ها را با بی نمک بازی هایم بخندانم
مراسم اختتامیه در همان سالن آمفی تئاتر برگزار شد
از اینکه ما نتیجه را از قبل میدانیم و بچه ها دستگاه آبغوره گیری را روشن نخواهند کرد ، خوشحال بودم .
به دعوت مجری برنامه ، قاری شروع به تلاوت قرآن نمود و پشت سر هر آیه ای که میخواند هر چند کوچک
گروه پسران ناحیه ۱ الله الله گویان او را همراهی میکردند .
الله هایی که صدایش به گوش همسایه ها میرسید و اگر من به جای همسایه ها بودم، چادرم را سر میکردم و منتظر میماندم تا کسی داخل شود.
دلیل این شور و هیجان پسرای ناحیه ۱ را میدانستم.
گروه ما هم همانند آنها طعم اول شدن را برای دو سال متوالی ، چشیده بود.
گوشی را در دست گرفتم و شروع کردم به گرفتن فیلم و عکس از خودمان
به هر نحوی بود لبخند را بر صورت بچه ها مهر می کردم .
گاهی با سار بازی و گاهی ام با شوخی های بی نمک مخصوص خودم .
صدایم مثل نمکی های سر خیابان که برای خرید نان خشک، صدایشان دو تا کوچه آن ور تر هم میرفت ، بین ۵۰ پسر رد و بدل میشد و در عوض آن ، جمله ی آروم باشِ بچه ها مثل انار تُرش به سمت پیشانی ام پرتاب میشد.
صحبت های استادمان را که اتفاقا داور مسابقه هم بود از یاد نمیبرم :
+ همینکه در این مسیر قدم بر داشته اید بِدونید همتون اول هستید .
در بین حرف های استاد ، چهره ی او پس از اجرای تواشیحمان در بالای صحنه ، به یادم آمد .
همانجایی که با صورتی ملتمس و چشمانی زل زده به آقای طالبی ، منتظر دریافت آفرین بودم .
آقای طالبی همان استاد گروه صافات با عینک چهار گوش و کت و شلوار سورمه ای رنگ بود ، اما اینبار با حالتی که نشان از تعجب میداد .
ایشان هم باورش نمیشد اینگونه تواشیح ساده ای را بد خوانده باشیم
با صدای تواشیح گروه ناحیه ۱ به سالن بازگشتم و سعی کردم دست از فکر و خیال با چاشنی بی نمک بازی ، بردارم و سراپا گوش شوم در برابر مدح حضرت زهرا
اول شدن را برای گروه پسران ناحیه ۱ چیزی جز حق نمیدانستم و مطمئن بودم رتبه ی کشوری هم سزاوارشان است چه رسد به رتبه اول استان
بماند که بعد ها متوجه شدیم ، ناحیه ۱ از سال قبل تمارین خود را آغاز کرده بود تا از رتبه ی دوم به اول برسد و همان هم
شد
نوبت اهدای جوایز رسید و اول از برادران تقدیر کردند
من در آن بین زیر لب فقط فحش میدادم که
_ ادب ندارَن ، نَمِدونن خانوما مقدم ترن
نمیدانم بلند فکر کردم یا نه ولی دوستانم هم حرف مرا تایید کردن.
تقدیر از برادران که تمام شد نوبت به خواهران رسید.
بعد از دختران ناحیه ۱ که رتبه ی اول را به زرنگی قاپیده بودند ،
حال نوبت ما بود .
_ رتبه ی دوم استان برای گروه صافات از دارالقرآن آیت الله اعرافی شهرستان میبد
خانم ها
فاطمه سادات ......
نگذاشتم که بقیه اسم ها گوشم را به شنیدن وادار کنند.
با نیش باز و چشمان خوشحالی که انگار چند صد میلیون پول برنده شده ام یا ماشین آخرین سیستمم را دم در گذاشتند تا ببرم ، به روی صحنه رفتم تا با افتخار جایزه ام را دریافت کنم.
هرکه مرا میدید فکر میکرد که گروه ما اول شده و ناحیه ۱ دوم
در حین عکس یادگاری در بالای صحنه، تنها یک جمله در ذهنم پر رنگ میشد.
همان جمله ای که چند بار آن را قبل از تقدیر ، مثل چکش بر مغز بچه ها کوبیده بودم :
طوری برید بالا برا تقدیر که ناحیه یکی ها فکر نکنن اول شدن
✍️سادات
آوای قلم
#سادات #آوای_قلم #تواشیح_و_همخوانی ورودی سالن آمفی تئاتر در تالار فرهنگیان ایستاده ایم آخر محل
نوشته ای که هر زمان مهمان ذهنم میشود
برای اینکه دست خالی نیامده باشد
لبخند تلخی را به همراه میآورد....
از کلاس هفتم که به جمع کتاب هایم اضافه شد˛ ازش خوشم نمی آمد
خواندن آن نچسب ده برابر بدتر از خودش بود و برایم همانند شکنجه ای درد آور تداعی میشد.
سه سال متوسطه اول را با زحمتی همانند کندن کوه احد تحملش کردم
اما مثل اینکه سرنوشت˛ من و این نچسب را با هم میخواست و دست قضا پا به رشته ای گذاشتم که این نچسب تاپ ان بود
حال که به اسم نچسب عربی نگاه میکنم میفهمم ꞉
از هفتم تلاشی برای دوست داشتنش نکردم و این قضیه همچنان ادامه دارد........
سادات
نمیدانم چه سرّی است
سرّ نهفته در امتحانات را میگویم
قبل از امتحان با نمونه سوال ، خودت را خفه میکنی و نمره ی بیست را دو دستی تقدیم به خود ،
ولی سر جلسه ، حتی اگر محتویات داخل مغزت را زیر و رو کنی تا حداقل نیمچه جوابی بیابی و آن ، چاره ای برای مشکلت باشد ، کافی نیست و حتی ممکن است سوال نیز یادت رَود .
انگاری درِ مغزت را بسته اند و یک تابلو ی تعطیل است هم چسبانده اند رویش .
چاره ای نیست تو باید با همان مغز تعطیل ، برگه ی امتحان را سیاه کنی
چه درست باشد ، چه غلط .
پ.ن:
گوشه ای از درگیری یک دانش آموز ، بعد از امتحان
سادات
گیج و مَنگ چشمانم را باز میکنم.
همزمان با دیدن تصویر گُنگِ پنجره های مشکی ،
فرشته ی شانه ی راست یک لبخند مهربانی مهمانم میکند و میگوید:
+ دیدی عزیزم ؟ شو شد و تو هنوز گرفتی خوابیدی
وَخین عزیزم ! باریکلا!
میخواستم با تمام عفت کلامی که دارم یک فحشِ تمیزی نثارش کنم ، که فرشته ی شانه ی چپ با خنده ی خبیثی که نفهمیدم منظورش چیست، گفت :
_ آروم باش عزیزم !
نمیخواد بهش توجه کنی .
هنوزم وقت برای شروع هست !
آروووووم !
میبینم حرفِ فرشته ی شانه ی چپم متین و به جاست.
تصمیم قشنگی میگیرم ،
پتو را روی خودم مرتب میکنم و ادامه ی خواب ....
پ.ن: خسته ام میفهمی جانم ؟؟ خسته ! :)
سادات
اگر روانشناسی روانی ام نکند، هنوز زندگی ادامه دارد... :)
پ.ن: درد و دل یک روانشناسی خوانِ انسانی
نگاهم به جمله یِ بالایِ صفحه می افتد،
به خاطر ندارم در تاریخش چه بر سرم آمده که اینگونه بی صدا، با حرکتِ قلم فریاد سر داده ام.
شاید از دستِ عقربه های تنبل که گوشه ای لش کرده بودند و تکان نمی خوردند، کُفری شده بودم،
یا شاید مغزِ بیچاره ام سوخته بوده است و دیگر نایِ ادامه داشتن، نداشته است .....
کاری به دلیلش ندارم .
این جمله، آنقدر بر روحم نشسته که
با خواندنش مدام ندایی از درونم فریاد می زند :
منم همینطور، منم همینطور...
سادات
کتاب را مقابلِ خود گذاشته و فقط وَرق میزنم.
به گمانم همزمان با شمردنِ صفحاتش، منتظر یک فرشته ای خیالی هستم تا با همان وِرد های معجزه آسایش ، تمام صفحات در یک حرکت، حفظم شود.
یا شاید به دنبال آنم که با دیدن تصاویر به ظاهر جذابِ این ناخش جان ، کمی حس و حال درس خواندن به جانم تزریق شود.
اینطوری نمیشود.
باید دست به کار شوم و خودم افسار درس خواندنم را، در دست بگیرم...
سادات
نمیدانم برای دفعه ی چندم برگه امتحانم را نگاه کردم.
ولی به هرحال نزدیک بود سوال ها را با جواب ها قاطی کرده یک ترکیب سمی برام خودم درست کنم.
بیخیالش شدم و از روی صندلیِ چوبیِ دسته دارم برخاستم.
قدم برنداشته نگاهم را برگرداندم و کل صندلی را زیر نگاه تیزم گذارندم تا مبدا چیزی از خودم بر زمین یا صندلی به یادگار بماند.
در حین آنالیز کردن، به برچسب اسمم بر روی دسته ی صندلی لبخندی ژکوند میزنم ، درست همانند بازیگرانِ اسکار گرفته به بدنم ژست میدهم و به سمت میزِ وسط سالن حرکت میکنم .
محو بازیگری بودم که متوجه شدم مثل اینکه یک سناریو جدید نوشتند و من باید درآن، برگه ام را تحویل بدهم.
بعد از تحویل برگه با همان استایلِ درسخوان های بورسیه گرفته از دانشگاهِ فلانِ جهان از پله ها پایین امدم.
به سمت در حرکت کردم و برای اینکه فیلمم یه سکانس مذهبی هم داشته باشد، خداروشکری تلفظ کردم.
نقش قهرمانی من همانجا تمام شد
و از آن پس با شنیدن یکی یکی جواب های سوال ها از این و آن، نقش دختری که هرچه بخواند حالیَش نمیشود را برای خودم جایز دیدم ...
اندراحوالات یک من در تمام امتحانات:)
✍️سادات