اگر روانشناسی روانی ام نکند، هنوز زندگی ادامه دارد... :)
پ.ن: درد و دل یک روانشناسی خوانِ انسانی
نگاهم به جمله یِ بالایِ صفحه می افتد،
به خاطر ندارم در تاریخش چه بر سرم آمده که اینگونه بی صدا، با حرکتِ قلم فریاد سر داده ام.
شاید از دستِ عقربه های تنبل که گوشه ای لش کرده بودند و تکان نمی خوردند، کُفری شده بودم،
یا شاید مغزِ بیچاره ام سوخته بوده است و دیگر نایِ ادامه داشتن، نداشته است .....
کاری به دلیلش ندارم .
این جمله، آنقدر بر روحم نشسته که
با خواندنش مدام ندایی از درونم فریاد می زند :
منم همینطور، منم همینطور...
سادات
کتاب را مقابلِ خود گذاشته و فقط وَرق میزنم.
به گمانم همزمان با شمردنِ صفحاتش، منتظر یک فرشته ای خیالی هستم تا با همان وِرد های معجزه آسایش ، تمام صفحات در یک حرکت، حفظم شود.
یا شاید به دنبال آنم که با دیدن تصاویر به ظاهر جذابِ این ناخش جان ، کمی حس و حال درس خواندن به جانم تزریق شود.
اینطوری نمیشود.
باید دست به کار شوم و خودم افسار درس خواندنم را، در دست بگیرم...
سادات
نمیدانم برای دفعه ی چندم برگه امتحانم را نگاه کردم.
ولی به هرحال نزدیک بود سوال ها را با جواب ها قاطی کرده یک ترکیب سمی برام خودم درست کنم.
بیخیالش شدم و از روی صندلیِ چوبیِ دسته دارم برخاستم.
قدم برنداشته نگاهم را برگرداندم و کل صندلی را زیر نگاه تیزم گذارندم تا مبدا چیزی از خودم بر زمین یا صندلی به یادگار بماند.
در حین آنالیز کردن، به برچسب اسمم بر روی دسته ی صندلی لبخندی ژکوند میزنم ، درست همانند بازیگرانِ اسکار گرفته به بدنم ژست میدهم و به سمت میزِ وسط سالن حرکت میکنم .
محو بازیگری بودم که متوجه شدم مثل اینکه یک سناریو جدید نوشتند و من باید درآن، برگه ام را تحویل بدهم.
بعد از تحویل برگه با همان استایلِ درسخوان های بورسیه گرفته از دانشگاهِ فلانِ جهان از پله ها پایین امدم.
به سمت در حرکت کردم و برای اینکه فیلمم یه سکانس مذهبی هم داشته باشد، خداروشکری تلفظ کردم.
نقش قهرمانی من همانجا تمام شد
و از آن پس با شنیدن یکی یکی جواب های سوال ها از این و آن، نقش دختری که هرچه بخواند حالیَش نمیشود را برای خودم جایز دیدم ...
اندراحوالات یک من در تمام امتحانات:)
✍️سادات
اهداف تقویت حافظه و تندخوانی با روش های نوین یادگیری سریع و توسعه ی ذهن :
✅افزایش دقت و تمرکز
✅کاهش حواس پرتی
✅افزایش اعتماد به نفس
✅برنامه ریزی و مدیریت زمان
✅افزایش سرعت مطالعه
✅کنترل افکار مزاحم
✅پویاسازی مغز
✅جلوگیری از فراموشی
✅تقویت عضلات چشم
✅افزایش سرعت تست زنی
✅تاثیر خواب باکیفیت بر حافظه
⏺راه های ارتباطی برای کسب اطلاعات بیشتر
➡️☎️ 09050602213
📱آیدی ایتا @Speakerr1
آوای قلم
اهداف تقویت حافظه و تندخوانی با روش های نوین یادگیری سریع و توسعه ی ذهن : ✅افزایش دقت و تمرکز ✅کاه
تضمینی است
آخر مُدرِّس، کسی است که خیلی ازش ممنونم...
با ته مانده ای از امید رو به بچه ها گفتم :
باید اعلامِ نتایج رو میذاشتن بعد از ناهار که حداقل ناهاره بچسبه بهمون.
او امّا تمام امیدش را با زور و ضرب در یک کلام جا داد و درش را با زحمت بست :
خوبه که!
بعد از اختتامیه، اگر برنده نشدیم میریم ناهار میخوریم که بشوره ببره!
همینقدر منطقی...
#سادات
از بچگی لحظه ی تحویل برگه های نوبت اول را دوست نداشتم.
لحظه ی تحویلش را از تمام خاطرات بد و تلخ، دردناک تر می نامیدم و از اینکه نمره ای را پایین تر از حد تصورم شاهد باشم بیزار بودم.
تنها لحظه ای از تحویل برگه ها را دوست داشتم که مطمئن بودم نمره ای را که حساب کرده ام، نمره ی قطعی من است، که آن لحظه ها را هم به لطف بیدقتی های سر جلسه به بادِ فنا میدادم.
دست و پایت میلرزد، قلبت به شدتی میتاپد که چیزی نمانده از جایش در بیاید و درون دستت قرار بگیرد، با خدای خودت عهد میبندی که از این پس آدم شوی، نذر های جور واجور هم که پای ثابت لحظه ی تحویل برگه است.
حال یه سوال ؟؟
به نظرت در این لحظه، جمله ی جای جبرانی هم وجود دارد نمکی روی زخم است یا دارویی برای تسکین درد ؟
#سادات
شروع کردم به خواندن بخشی از تواشیح هایی که در طول مدت ۳ سال، ورد زبانم شده بودند.
به خاطر جوگیر شدنم گام بالایی برای خواندن انتخاب کردم و نزدیک بود صدایم همانند بمب شیمیایی منفجر شده و بیچاره ام کند که خداروشکر، به دادِ خودم رسیدم و اوضاع را به دست گرفتم.
کلمه ی آخر را هم خواندم و منتظر شدم تا آفرین و باریکلا ی بچه ها را بشنوم.
گمان کردم این باریکلا ها نیز همانند دیگر باریکلا ها به خاطرِ بزرگ تر بودن یا شاید هم به خاطرِ اینکه یک لباس بیشتر از آنها کهنه کرده ام، از سر تعارف باشد
ولی چنین چیزی در کار نبود.
باریکلا و احسنتِ بچه ها از چشم های درشت و سیاهشان لبریز میشد.
باریکلا هایی که اگر میتوانستم، قاب میگرفتم و گوشه ای از دیوارِ قلبم را برای نصبشان آماده میکردم.
با نگاه کردن به چشم هایشان حس کردم بعد از خواندن، بیشتر از قبل رویم حساب باز کرده اند و همین، بارِ سنگینی را بر رویِ دوشم قرار میداد.
+ منم تواشیح رو خیلی دوست دارم...
صدای یکی از بچه ها بود با همان لهجه ی ترکیبیِ تهرانی و بفرویی اش .
خودش متوجه نشد که با گفتنِ نام تواشیح تمام خاطراتی که با نام آن مزیّن شده بود را مثل ویدیویی تازه ادیت خورده، به جلوی چشمانم آورد.
#تواشیح
#سادات