خبرنگارِ کوچکی هستم و سختی هایش را تا حدودی میشناسم...
ولی نترسیدن، سست نشدن و ادامه دادن در حالی که آینده ات با هیچ حساب و کتابی تضمین شده نیست، برایم عجیب بود و خارق العاده...
حتم دارم اگر من بودم قبل از اینکه موشکی در کار باشد و با اصابتش، به ملاقاتِ با خدا بروم، از ترس سکته را زده بودم یا در بهترین حالت پا به فرار گذاشته، همه را به حالِ خود رها میکردم ..
ولی خانمی که تنها شباهتمان فامیلیِ امامی بود خوب نشان داد، اصلِ هویتِ ایرانی و وظیفه شناسی را
شباهت فامیلیِمان باعث شده بود برخی از دوستان با دیدنش به یادِ من بیوفتن...
برایم جالب بود برخی شباهت هایی در چهره و حالات من و خانم امامی هم پیدا کرده بودن...
به نظرم باید سحر امامی باش را هم به لیست اهدافم اضافه کنم...
@Soundandwriting
پر قدرت سرش را بالا میگیرد و میگوید: تا زمانی که ایران هست، ما هم هستیم؛ تهدیدها رو جدی بگیرم؟؟
محاله...
من خونه و زندگیم تهرانه... همینجا میمونم...
تعصبش به وطن را ستایش میکنم...
تهدید های پوچ و تو خالیای که شاید اضطرابی را در خانه ای جاری کند، برایش معنی ندارد و میماند پایِ آنچه دار و ندار میخوانَدَش...
پ.ن: هنرِ یکی از بهترینِ نقاشان؛مینا جان... :)🇮🇷
آوای قلم
مگر میشود جمکران بیایی و از فروشگاهش خرید نکنی؟! یا به عبارتی یادگاری ای آغشته به یادِ این بهشت را
برای استراحت در میان خبر های جنگ و ... به سراغ کتابی رفتم که با خریدنش بی حوصلگی ام دود شد و رفت هوا...
از آخر کتاب شروع میکنم به خواندن...
به شعری میرسم که کمی حال و هوای الآنمان را توصیف میکند...
چندین بار میخوانمش
هم برای خودم
هم برای مادرم
و حال هم برایِ شما
آوای قلم
شعری از فاضل نظری... :) با نوای: سادات @Soundandwriting
برای چرخش این آسیابِ کهنهی دلسنگ
به خون خویش می غلتند خلقی بیگناه اینجا...
آوای قلم
دریغ است ایران که ویران شود
دفتر خاطراتم رو باز میکنم و مینویسم از ایران در ابتدای سال ۱۴۰۴...
مینویسم تا یادم بماند اقتدارِ ایران در میان انبوهی از گرگ که قصد جانش را کرده اند...
در میان آن همه جملاتِ زیبا و خفن، صدای تلوزیون است که نوشتنم را متوقف میکند...
گزارشگری، میگوید از مهربانیِ میهنی که حقیقتا به قول همسن و سالهایم باعث شد قلبم اکلیل پمپاژ کند...
از میوه فروشی میگوید که برای همبستگی با هموطنش، میوه هایش را بدون سود،به همان قیمتِ خرید به فروش میگذارد...
از مردِ نانوایی که خانواده اش را به شهرستان فرستاده است و خودش،دستتنها خمیر را چونه میکند و نان میدهد دست مردم...
از تاکسی ها و بسیجی ها و فروشگاه ها و هزاران هزار مردمی که زیاد به اجدادشان شبیهاند...
همانهایی که در ۸ سال دفاع مقدس تنها صلاحِ در دستشان ایمان بود و تمام...
این را نوشتم تا بگویم:
همین استکه ایران را بین تمامِ کشور ها سربلند میدارد؛ کشوری پر از ایرانیهایِ اصل...
#ایران_قوی
این روزها بدجوری بوی محرم را حس میکنم...
چه میدانم...
شاید من امسال زودتر از سالِ قبل خسته شدم و منتظرِ یک دلِ سیر گریه کردن در حسینیه و هیئت های ارباب هستم...
نمیدانم قرار است تفاوتِ محرم امسال با سال های قبل تا چه اندازه باشد و حسین جانمان چندین نفر را بخرد و نامشان با عنوان شهید خاطره ساز شود...
ولی...
هرچه هست و نیست قضیه این است که من امشب از شدّت دلتنگی، خودم بودم و زمزمهی مداحیِ میزنه قلبم؛ داره میاد دوباره باز بوی محرم...
پ.ن: ما زیر بیرقِ عمویم عباسیم
@Soundandwriting
آوای قلم
درس امشب: به همون اندازه که میگن کلمات بیشتر از گلوله ها آدم میکشن؛ کلمات میتونن یه آدمِ افسردهی
درسِ هرروز و هرشب:
اعتمادِ بیشاز حد ممنوع!..
اگر بیشاز حد به کسی اعتماد نداشته باشی، حتی اگر طرفِ مقابل کاری انجام بده که باعث ناراحتیِ تو بشه، زیاد برات مهم نیست... :)
بیاین بگید
امروز چهارشنبه ۱۴۰۴/۴/۴ چه کاری انجام دادید که موندگار بشه این روز...
https://abzarek.ir/service-p/msg/2219833
به طبلِ کنار میدان که کمی جلوتر از نخل قرار دارد خیره میشوم...
پسرکی قد بلند، چوب بزرگی در دست دارد و به آن طبلِ زبان بسته امان نمیدهد...
ضربه هایی را حواله اش میکند و باعث میشود طبل با صدای بلند ناله سر دهد و مرا در آن ور میدان، کنارِ سیلِ جمعیت اذیت کند...
کاش میتوانستم استفاده از این وسیله را ممنوع کنم و خود را برای همیشه از دستِ صدایش، راحت...
یادم می آید در دوران کودکی، هنگامی که نگاهم به طبل می افتاد...
از جمعیت فاصله میگرفتم؛ روی دو پایم مینشستم؛ با دست هایم درپوشی برای گوش هایم درست میکردم و با خواندنِ شعرهایِ جورواجور، زمان را به حرکت در میآوردم...
الآن هم که سنی دارم و از دوران کوچکیام گذشته، اوضاع همان است...
باز هم شنیدنِ صدایِ آن وسیلهی غول پیکر آزارم میدهد...
انگاری قلبم را در مشت میگیرد و چنان فشار میدهد که هرآن قرار است به هزاران تیکه تقسیم شود...
چاره ای نیست؛
چشمانم را میبندم و دستم را روی قلبم میگذارم؛ سعی دارم از تیکه تیکه شدنش با صدای طبل جلوگیری کنم...
@Soundandwriting