eitaa logo
آوای قلم
258 دنبال‌کننده
135 عکس
13 ویدیو
1 فایل
...به‌نامِ‌خالقِ زیبایی‌ها... آوا‌ی‌ِ ماندگارِ قلم‌ بر جسم و روحِ کاغذ‌... آوایی که شنیدنی و گوش‌نوازست... و من برایِ شنیده‌شدنش، اینجا را برگزیدم... <<<خوش‌آمدید به کلبه‌ی‌ آوایِ قلم>>>
مشاهده در ایتا
دانلود
اهداف تقویت حافظه و تندخوانی با روش های نوین یادگیری سریع و توسعه ی ذهن : ✅افزایش دقت و تمرکز ✅کاهش حواس پرتی ✅افزایش اعتماد به نفس ✅برنامه ریزی و مدیریت زمان ✅افزایش سرعت مطالعه ✅کنترل افکار مزاحم ✅پویاسازی مغز ✅جلوگیری از فراموشی ✅تقویت عضلات چشم ✅افزایش سرعت تست زنی ✅تاثیر خواب باکیفیت بر حافظه ⏺راه های ارتباطی برای کسب اطلاعات بیشتر ➡️☎️ 09050602213 📱آیدی ایتا @Speakerr1
با ته مانده ای از امید رو به بچه ها گفتم : باید اعلامِ نتایج رو میذاشتن بعد از ناهار که حداقل ناهاره بچسبه بهمون. او امّا تمام امیدش را با زور و ضرب در یک کلام جا داد و درش را با زحمت بست : خوبه که! بعد از اختتامیه، اگر برنده نشدیم میریم ناهار میخوریم که بشوره ببره! همینقدر منطقی...
از بچگی لحظه ی تحویل برگه های نوبت اول را دوست نداشتم. لحظه ی تحویلش را از تمام خاطرات بد و تلخ، دردناک تر می نامیدم و از اینکه نمره ای را پایین تر از حد تصورم شاهد باشم بیزار بودم. تنها لحظه ای از تحویل برگه ها را دوست داشتم که مطمئن بودم نمره ای را که حساب کرده ام، نمره ی قطعی من است، که آن لحظه ها را هم به لطف بی‌دقتی های سر جلسه به بادِ فنا میدادم. دست و پایت میلرزد، قلبت به شدتی میتاپد که چیزی نمانده از جایش در بیاید و درون دستت قرار بگیرد، با خدای خودت عهد میبندی که از این پس آدم شوی، نذر های جور واجور هم که پای ثابت لحظه ی تحویل برگه است. حال یه سوال ؟؟ به نظرت در این لحظه، جمله ی جای جبرانی هم وجود دارد نمکی روی زخم است یا دارویی برای تسکین درد ؟
شروع کردم به خواندن بخشی از تواشیح هایی که در طول مدت ۳ سال، ورد زبانم شده بودند. به خاطر جوگیر شدنم گام بالایی برای خواندن انتخاب کردم و نزدیک بود صدایم همانند بمب شیمیایی منفجر شده و بیچاره ام کند که خداروشکر، به دادِ خودم رسیدم و اوضاع را به دست گرفتم. کلمه ی آخر را هم خواندم و منتظر شدم تا آفرین و باریکلا ی بچه ها را بشنوم. گمان کردم این باریکلا ها نیز همانند دیگر باریکلا ها به خاطرِ بزرگ تر بودن یا شاید هم به خاطرِ اینکه یک لباس بیشتر از آنها کهنه کرده ام، از سر تعارف باشد ولی چنین چیزی در کار نبود. باریکلا و احسنتِ بچه ها از چشم های درشت و سیاهشان لبریز می‌شد. باریکلا هایی که اگر میتوانستم، قاب میگرفتم و گوشه‌ ای از دیوارِ قلبم را برای نصبشان آماده میکردم. با نگاه کردن به چشم هایشان حس کردم بعد از خواندن، بیشتر از قبل رویم حساب باز کرده اند و همین، بارِ سنگینی را بر رویِ دوشم قرار می‌داد. + منم تواشیح رو خیلی دوست دارم... صدای یکی از بچه ها بود با همان لهجه ی ترکیبیِ تهرانی و بفرویی اش . خودش متوجه نشد که با گفتنِ نام تواشیح تمام خاطراتی که با نام آن مزیّن شده بود را مثل ویدیویی تازه ادیت خورده، به جلوی چشمانم آورد.
در پی گفته ی من ، باصدایی نسبتا بلند صلوات میفرستاد، به گونه ای که میتوانستم صدایش را از بین جمعیت تشخیص دهم. بماند که برای تشویقِ پسر نوجوانش بلند بلند صلوات میفرستاد. ولی من فارغ از دلیل صلوات های بلند بلند، ذوق کوچکی کردم و در دلم گفتم: شاید همین چیز ها قوت قلبی برای ادامه دادن باشد... پ.ن: کاش برای همدیگر قوت قلب باشیم نه دردی برای آن...
محبوب رضاست هرکه دل ریش تر است از کعبه صفای این حرم بیشتر است
آوای قلم
محبوب رضاست هرکه دل ریش تر است از کعبه صفای این حرم بیشتر است
+ محبوب رضاست هرکه دل ریش تر است از کعبه صفای این حرم بیشتر است یکی از شعر هایی است که روی کاشی های دور تا دور حسینیه چهارده معصوم خود نمایی می‌کند. حسینیه یا به قول مادرم حسینیه مان را مدتی است بازسازی کرده اند. تصاویر مسجد النّبی و حرم آقا امام حسین بر دیوار حسینیه ، دلت را می‌برند و مفتکی یک سفر معنوی مهمانت می‌کنند ؛ تو هم همراه با شنیدنِ روضه های سوزناک، گوله گوله اشک را بدرقه ی راهت میکنی. این حسینیه را از بچگی میشناسم، از همان زمان کودکی که در شب های قدر، قرآن به سر، به چشمانم دستور می‌دادم که اشک بریزند و من را از صدای گریه و جیغ دیگران دنبال نکنند. یا شاید هم از زمانی که در عالم کودکی، سر و صدای آنجا را لالایی می‌دانستم و قبل از اینکه یخ ام باز شود و با همسن و سال هایم، سر و صدا را دو برابر کنم، به خواب میرفتم و به قول شما خوابِ هفت پادشاه را تماشا میکردم و مادرِ بیچاره ام باید برای بیدار کردنم متوسل به هر روشی میشد . در همان ابتدای ورود به حسینیه، قبل از سلام و احوالپرسی، از دختر عموی مادرم خواستم که تا ایستاده است قرآنی برایم بیاورد. به دلم افتاده بود برای باباحاجی خدابیامرزم و دیگر اموات، قرآن بخوانم و این پیشنهاد را رد نکردم . قرآن را همزمان با مرورِ خاطراتِ دو سال پیش، باز کردم. همان خاطراتی که هر موقع به خاطر می آورم، قلبم تیر می‌کشد و درد را روانه ی شقیقه هایم می‌کند. برای اولین بار بود که با چشمِ خودم از دست دادن عزیزی را نظاره میکردم و هنوز که هنوز است صدای قرآنِ پیچیده شده درخانه ی قدیمی باباحاجی را با همان سوز به یاد می‌آورم. حتی بعد از گذشت دو سال، سیاهی و تیرگی آن روزها را مثل کتابچه ای قدیمی در بین کتابِ خاطره هایم حفظ کرده ام. + السلام وعلیک یا ابا عبدالله صدای شیخ است که سلام به امام حسین را به روضه ی مادرمان فاطمه اضافه میکند و هیزم صدای گریه و همهمه ی جمع را بیشتر می‌کند. قرآن را با دقتی که نظیرش را پیدا نمیکنم، با یاد باباحاجی می خوانم و درَش را با لبخندی که سرچشمه اش يادآوریِ صدایِ شیرین باباحاجی است، می بندم.
لتیرِ گیرافتاده بین دو دسته‌ی انبر که روغن وجودش درحال کشیده شدن بود را به کناری گذاشتم و از یکی از خواهرانِ آشپز پرسیدم : راسته که لتیر رو با شکر میخورن و خیلی هم خشه ؟ تازه آن را متوجه شده بودم و شب قبل که باخانواده درمیانش گذاشتم و خواستم که یک ترکیب سمی اما جالب را معرفی کنم، فهمیدم آنها می‌دانستند و تنها من باید درمقابل دوستانم همانند یک از پشت کوه برگشته که هیچ نمی‌داند رفتار می کردم. فکر کنم آن خواهر هم همان تصویر را از من دریافت کرد، چرا که با لحنی بدون شوخی از من پرسید : کجایی هستی؟ در جوابش با لبخندی که از سر خجالت بود گفتم: میبدی:)
به عکسی که دختر عمه ام از مشهد برایم فرستاده نگاهی می اندازم. حدودا سه سال است که به دیدارِ مولا رضا جانمان، مشرّف نشده ام. حس میکنم تصاویرِ ذخیره شده از حرم و صحن های مشهدالرضا را دیگر به یاد نمی‌آورم. انگاری یک پرده خاک برداشته اند و منتظرند تا با رفتن به مشهد، گردگیری شوند. من ولی <خوش بگذره> را به همراه التماس دعایی در گوشه اش، میفرستم برای دختر عمه و زیر لب میخوانم: ای صَفایِ قَلبِ زارَم هرچِه دارَم‌ اَز تو دارَم تا قیامَت ای رِضا جان سَر ز خاکَت بَر نَدارَم...