بلافاصله بعد از کشیدنِ خط و نشان؛
خانمِ خواهرِ۶،۷ ساله با موهایی بافته شده و لباسی نارنجی رنگ، روی دو زانو نشسته سرش را پایین میآورد روی دستانش میگذارد و بلافاصله شمارشِ قایم موشک بازی را شروع میکند...
آقای برادر که سن و سالش به ۹ یا ۱۰ سال میخورَد، با شلواری مشکی و لباسی قهوهای میدوَد و میرود چهار،پنج تا فرش آنور تر...
خانمِ خواهر که شمردنش تمام میشود، سرش را بالا میگیرد تا آقای برادر را پیدا کرده و حملهور شود سمتش...
پدربزرگ آنخواهر و برادر که دراز کشیده و بازی آن دو را نگاه میکند، سرِ تقلب رساندن را باز میکند و آدرسِ برادر را میدهد دستش...
خانم خواهر هم با چشمانش ردِ برادر را میزند و میدود سمتش...
بعدش هم که برادر بدو و خواهر بدو...
بازی با یک بار انجامش تمام نشد؛ سه دور طول کشید تا برندهی واقعی مشخص شود... ؛)
پ.ن: روایتی مشاهده شده در صحن و سرایِ آقا با حضورِ بدوبدو هایِ بچگی... :)
ترکیبِ صدایِ مداحی خوندنِ چاییریزهای امام رضا با جیرینگ جیرینگِ لیوان های چایی، جزو بهترین اصواتِ این جهانه... :)
+ببخشید میشه از من یه چندتا عکس بگیرید؟!.. فیلمم میخوام...
گوشی اش را میگیرم و در همان فاصلهی کوتاه عکسِ گرفته شده از گنبد طلایی و سقاخانه توسطِ گوشیام را ذخیره میکنم...
به گفتهی آن دخترِ صورتی پوش میروم به سمتش و دوربین گوشیاش را تنظیم میکنم روی دوناتی که نقش کیک تولدش را بازی میکند...
+ میخوام چهرهی خودم تو عکس نباشه...
چشمی نثارش میکنم و دست به کار میشوم...
هر چه از عکاسی و ترفندهایش میدانم را خرجِ عکسها و فیلم های دخترِ ۲۳سالهی متولد میکنم...
بدون اینکه نگاهی به عکسهایش بندازد و ببیند پسندش هست یا نه سرِ تشکر و لبخندهایِ مهربانانه را باز میکند...
دروغ نگویم بدم نمیآمد کمی ازش سوال بپرسم و همین شود شروعِ رفاقتمان...
سوالم را با پرسیدنِ اهلِ کجا هستید شروع میکنم...
در جواب، نامِ بندرعباس و بعدش استانِ هرمزگان را میشنوم و بلافاصله پرت میشوم وسطِ خاطراتی که در دورانِ مسابقات، در آن استان برایم رقم خورد...
نمیتوانم جلوی خود را بگیرم و از زیبایی های استانشان تعریف نکنم و حتی نگویم که چرا ذوق کردم برای شنیدنِ اسم هرمزگان...
از یزدی بودنم میگویم و یکبار به هرمزگان آمدنم...
به گمانم خوشش میآید از من و رفاقتِ کوچکِ امامرضاییمان؛ آخر اصرار پشت اصرار که این دونات،کیک تولد من هست و من دوست دارم که باهم بخوریمش...
و منی که میمانم از شدت ذوقِ خودم و مهربانیِ طرف چهکنم و برای تشکر از چه کلماتی استفاده کنم...!
اول انکار میکنم و برای دلیلش هم میگویم که کیک تولد است و خودت باید لذتش را ببری...
او اما حرف هایم برایش هیچ معنایی ندارد و همچنان اصرار میکند و سعی بر این دارد که مرا در مهربانیاش غرق کند...
قبول میکنم که کیک تولدش را شریک شوم؛ با برداشتنِ یک تکهی کوچک از آن دوناتِ رضوی...
دخترِ مهربانِ هرمزگانی، تکهی کوچکِ آن کیک تولد را، با اصرار از دستم میگیرد و آن تکهیبزرگِ باقی مانده را میدهد دستم... :)
پ.ن: جزو حالخوبکنترین اتفاقاتی که تا به حال برایم رقم خورد... :)
پنجشنبه ۱۴۰۴/۶/۱۳ صحنِ انقلابِ مشهدالرضا :)
هدایت شده از پاتــــــــــ ریحان ☕️ـــــــــــوق🍃
30.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌸 بانی نابترین نوع محبت هستی
تو گل سرسبد عالم خلقت هستی 🌸
🍃 رایحهی #شب_شعر محمدی🍃
- شبِ شعری به یادماندنی🕯🌌
- با کلی برنامه های جذاب و متنوع😍
- به صرف چای و پذیرایی ☕️
- به همراه شعرخوانی شاعران گرامی شهرمون✨
- با حضور افتخاریِ شعرِ طنز😂
رده سنی برای ثبت نام : ۱۲ تا ۲۰ سال
💥ظرفیت محدود❗️
💥هزینهی ثبتنام : ۲۰ هزارتومان
📣 برای ثبتنام در این جشن ،
و شب شعر به یادموندنی به آیدی زیر پیام بدین👇
@Gol_bahar8
پاتــــــــــــ ریحان ☕️ـــــــــــــوق🍃
آوای قلم
🌸 بانی نابترین نوع محبت هستی تو گل سرسبد عالم خلقت هستی 🌸 🍃 رایحهی #شب_شعر محمدی🍃 - شبِ شعری به
برنامهی درجهیکیه
عاشقانِ شعر و ادبیات این برنامه مخصوص شماس... 👌🏻
زِ يک مشرق نمايان شد دو خورشيدِ جهانآرا
که رختِ نور پوشاندند بر تن آسمانها را
میلاد خاتم الانبیا و صادقِ آل احمد تبریک!
صدایم زد و گفت : خانم امامی؛ یه عکس از کربلا گرفتم بیاین نشونتون بدم...
گوشی اش را در آورد و تصویر را مقابلم گرفت.
اسمِ سراج المنیرِ در تصویر، عجیب برایم آشنا بود و افتخار آور...
فکرش را هم نمیکردم اسمی که برایِ گروهِ سرودمان انتخاب کردم، نقش ببندد بر سر درِ حرم عمو عباس...
خوشحال بودنِ او هم کاملا مشخص بود؛آخر با ذوق از ماجرایِ دیدنِ این اسم و عکس گرفتن از آن تعریف میکرد...
مثل همیشه بود: آرام و با حوصله...
از درِ کلاس وارد شد و آمد روی صندلیاش نشست...
شروع کرد به پرسیدنِ حال و احوالِ تابستانمان که چگونه گذشتهاست!...
گرچه روزِ اولی ماسک زده بود و لبخندِ همیشگیاش قابل مشاهده نبود ولی آوایِ لبخند مثل نقل و نبات از کلامش بیرون میآمد و میشد شیرینیِ کلاس...
پس از کمی مکث، نگاهِ معنا دارش را به کلِ کلاس انداخت و گفت: ولی بچهها چه زود گذشت...!
شنیدنِ جملهاش همانا و آمدنِ سکوت نیز همانا...
همگی سوار بر موجِ دریایِ خاطرات شدیم و رفتیم به دوسال پیش، کلاس دهم...
تک تکِ کلاسهایِ ریاضیمان را به خاطر آوردیم و با دست کشیدنِ بر آن از گرد و غبارش کم کردیم...
سفر به دهم که تمام شد؛ دبیرِ ریاضیمان با همان آوای لبخندش گفت: از این به بعد زودتر میگذره...!
پ.ن:
اولین جلسه از کلاس ریاضیِ دوازدهم ۱۴۰۴/۶/۲۴