eitaa logo
آوای قلم
258 دنبال‌کننده
135 عکس
13 ویدیو
1 فایل
...به‌نامِ‌خالقِ زیبایی‌ها... آوا‌ی‌ِ ماندگارِ قلم‌ بر جسم و روحِ کاغذ‌... آوایی که شنیدنی و گوش‌نوازست... و من برایِ شنیده‌شدنش، اینجا را برگزیدم... <<<خوش‌آمدید به کلبه‌ی‌ آوایِ قلم>>>
مشاهده در ایتا
دانلود
آوای قلم
ولی شعرایی که داخلِ صحن و سراها میخونی>>>>>
میدونید که برکت و زیباییِ عکس هایی که از صحن و سرا و گنبدِ طلا گرفته میشه؛ به خاطرِ وجود خود آقاس؟!... نمونه اش خود این عکسی که دارید میبینید.!
ترکیبِ صدایِ مداحی خوندنِ چایی‌ریزهای‌ امام رضا با جیرینگ جیرینگِ لیوان های چایی، جزو بهترین اصواتِ این جهانه... :)
+ببخشید میشه از من یه چندتا عکس بگیرید؟!.. فیلمم میخوام... گوشی اش را می‌گیرم و در همان فاصله‌ی کوتاه عکسِ گرفته شده از گنبد طلایی و سقاخانه توسطِ گوشی‌ام را ذخیره میکنم... به گفته‌ی‌ آن دخترِ صورتی پوش می‌روم به سمتش و دوربین گوشی‌اش را تنظیم می‌کنم روی دوناتی که نقش کیک تولدش را بازی می‌کند... + میخوام چهره‌ی‌ خودم تو عکس نباشه... چشمی نثارش میکنم و دست به کار می‌شوم... هر چه از عکاسی و ترفندهایش میدانم را خرجِ عکس‌ها و فیلم های دخترِ ۲۳‌ساله‌ی‌ متولد می‌کنم... بدون اینکه نگاهی به عکس‌هایش بندازد و ببیند پسندش هست یا نه سرِ تشکر و لبخندهایِ مهربانانه را باز می‌کند... دروغ نگویم بدم نمی‌آمد کمی ازش سوال بپرسم و همین شود شروعِ رفاقتمان... سوالم را با پرسیدنِ اهلِ کجا هستید شروع می‌کنم... در جواب، نامِ بندرعباس و بعدش استانِ هرمزگان را می‌شنوم و بلافاصله پرت می‌شوم وسطِ خاطراتی که در دورانِ مسابقات، در آن استان برایم رقم خورد... نمی‌توانم جلوی خود را بگیرم و از زیبایی های استان‌شان تعریف نکنم و حتی نگویم که چرا ذوق کردم برای شنیدنِ اسم هرمزگان... از یزدی بودنم می‌گویم و یکبار به هرمزگان آمدنم... به گمانم خوشش می‌آید از من و رفاقتِ کوچکِ امام‌رضاییمان؛ آخر اصرار پشت اصرار که این دونات،کیک تولد من‌ هست و من دوست دارم که باهم بخوریمش... و منی که می‌مانم از شدت ذوقِ خودم و مهربانیِ طرف چه‌کنم و برای تشکر از چه کلماتی استفاده کنم...! اول انکار می‌کنم و برای دلیلش هم می‌گویم که کیک تولد است و خودت باید لذتش را ببری... او اما حرف هایم برایش هیچ معنایی ندارد و همچنان اصرار می‌کند و سعی بر این دارد که مرا در مهربانی‌اش غرق کند... قبول می‌کنم که کیک تولدش را شریک شوم؛ با برداشتنِ یک تکه‌ی‌ کوچک از آن دوناتِ رضوی... دخترِ مهربانِ هرمزگانی، تکه‌ی‌ کوچکِ آن کیک تولد را، با اصرار از دستم میگیرد و آن تکه‌ی‌‌بزرگِ باقی مانده‌ را می‌دهد دستم... :) پ.ن: جزو حال‌خوب‌کن‌ترین اتفاقاتی که تا‌ به حال برایم رقم خورد... :) پنجشنبه ۱۴۰۴/۶/۱۳ صحنِ انقلابِ مشهد‌الرضا :)
30.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌸 بانی ناب‌ترین نوع محبت هستی تو گل سرسبد عالم خلقت هستی 🌸 🍃 رایحه‌ی محمدی🍃 - شبِ شعری به یادماندنی🕯🌌 - با کلی برنامه های جذاب و متنوع😍 - به صرف چای و پذیرایی ☕️ - به همراه شعرخوانی شاعران گرامی شهرمون✨ - با حضور افتخاریِ شعرِ طنز😂 رده سنی‌ برای ثبت نام : ۱۲ تا ۲۰ سال 💥ظرفیت محدود❗️ 💥هزینه‌ی ثبت‌نام : ۲۰ هزارتومان 📣 برای ثبت‌نام در این جشن ، و شب شعر به یادموندنی به آیدی زیر پیام بدین👇 @Gol_bahar8 پاتــــــــــــ ریحان ☕️ـــــــــــــوق🍃
آوای قلم
🌸 بانی ناب‌ترین نوع محبت هستی تو گل سرسبد عالم خلقت هستی 🌸 🍃 رایحه‌ی #شب_شعر محمدی🍃 - شبِ شعری به
برنامه‌ی‌ درجه‌یکیه عاشقانِ شعر و ادبیات این برنامه مخصوص شماس... 👌🏻
زِ يک مشرق نمايان شد دو خورشيدِ جهان‌آرا که رختِ نور پوشاندند بر تن آسمان‌ها را میلاد خاتم الانبیا و صادقِ آل احمد تبریک!
صدایم زد و گفت : خانم امامی؛ یه عکس از کربلا گرفتم بیاین نشونتون بدم... گوشی اش را در آورد و تصویر را مقابلم گرفت. اسمِ سراج المنیرِ در تصویر، عجیب برایم آشنا بود و افتخار آور... فکرش را هم نمیکردم اسمی که برایِ گروهِ سرودمان انتخاب کردم، نقش ببندد بر سر درِ حرم عمو عباس... خوشحال بودنِ او هم کاملا مشخص بود؛آخر با ذوق از ماجرایِ دیدنِ این اسم و عکس گرفتن از آن تعریف می‌کرد...
مثل همیشه بود: آرام و با حوصله... از درِ کلاس وارد شد و آمد روی صندلی‌اش نشست... شروع کرد به پرسیدنِ حال و احوالِ تابستان‌مان که چگونه گذشته‌است!... گرچه روزِ اولی ماسک زده بود و لبخند‌ِ همیشگی‌اش قابل مشاهده نبود ولی آوایِ لبخند مثل نقل و نبات از کلامش بیرون می‌آمد و میشد شیرینیِ کلاس... پس از کمی مکث، نگاهِ معنا دارش را به کلِ کلاس انداخت و گفت: ولی بچه‌ها چه زود گذشت...! شنیدنِ‌ جمله‌اش همانا و آمدنِ سکوت نیز همانا... همگی سوار بر موجِ دریایِ خاطرات شدیم و رفتیم به دو‌سال پیش، کلاس دهم... تک تکِ کلاس‌هایِ ریاضی‌مان را به خاطر آوردیم و با دست کشیدنِ بر آن از گرد و غبارش کم کردیم... سفر به دهم که تمام شد؛ دبیرِ ریاضی‌مان با همان آوای لبخندش گفت: از این به بعد زودتر‌ میگذره...! پ.ن: اولین جلسه از کلاس ریاضیِ دوازدهم ۱۴۰۴/۶/۲۴
لوح‌ و تندیس رو از مسئولین گرفتم‌ و سلامت باشیدها و زنده باشیدها را ردیف کردم به عنوانِ عرضِ تشکر... میخواستم ذوقِ بچه ها را خودم شاهد باشم پس هدف را رسیدن به بچه ها قرار دادم؛ پله هارا تندتند پایین آمدم و به سمتِ سالنِ طبقه‌ی‌ بالا حرکت کردم... به سالن نرسیده بودم که بچه هایِ گروهم سرازیر شدند به طرفِ من... +خانم امامی تبریک میگم بهتون... _خانم امامی خوشحالید نه؟! +خانم امامی... زبانم بند آمده بود... اولین تجربه‌ی‌ رسمیِ مربی‌گری ام به ثمر رسیده بود و من خوشحال بودم به خاطرِ تجربه ای که مهمانِ لیستِ تجربه‌هایم شده‌بود... جشنواره سرود فجر استانِ یزد چهارشنبه ۱۴۰۴/۷/۲
حس میکنم روزبه‌روز به تعدادِ رگ‌های گره‌خورده‌ی‌ مغزم اضافه میشه و این شدیداً آزاردهنده‌اس... :)
از اونجایی که زندگیم افتاده رو دورِ تکرار و به شدت دارم‌ اذیت میشم، یه سوال... اگه یه روزی زندگی برای شما تکراری تلقی بشه؛ چیکار‌ می‌کنید که از این حالت دربیاد و به قولی حوصله سر بر نباشه؟!... https://daigo.ir/secret/61745714651