آوای قلم
محبوب رضاست هرکه دل ریش تر است از کعبه صفای این حرم بیشتر است
+ محبوب رضاست هرکه دل ریش تر است
از کعبه صفای این حرم بیشتر است
یکی از شعر هایی است که روی کاشی های دور تا دور حسینیه چهارده معصوم خود نمایی میکند.
حسینیه یا به قول مادرم حسینیه مان را مدتی است بازسازی کرده اند.
تصاویر مسجد النّبی و حرم آقا امام حسین بر دیوار حسینیه ، دلت را میبرند و مفتکی یک سفر معنوی مهمانت میکنند ؛ تو هم همراه با شنیدنِ روضه های سوزناک، گوله گوله اشک را بدرقه ی راهت میکنی.
این حسینیه را از بچگی میشناسم، از همان زمان کودکی که در شب های قدر، قرآن به سر، به چشمانم دستور میدادم که اشک بریزند و من را از صدای گریه و جیغ دیگران دنبال نکنند.
یا شاید هم از زمانی که در عالم کودکی، سر و صدای آنجا را لالایی میدانستم و قبل از اینکه یخ ام باز شود و با همسن و سال هایم، سر و صدا را دو برابر کنم، به خواب میرفتم و به قول شما خوابِ هفت پادشاه را تماشا میکردم و مادرِ بیچاره ام باید برای بیدار کردنم متوسل به هر روشی میشد .
در همان ابتدای ورود به حسینیه، قبل از سلام و احوالپرسی، از دختر عموی مادرم خواستم که تا ایستاده است قرآنی برایم بیاورد.
به دلم افتاده بود برای باباحاجی خدابیامرزم و دیگر اموات، قرآن بخوانم و این پیشنهاد را رد نکردم .
قرآن را همزمان با مرورِ خاطراتِ دو سال پیش، باز کردم.
همان خاطراتی که هر موقع به خاطر می آورم، قلبم تیر میکشد و درد را روانه ی شقیقه هایم میکند.
برای اولین بار بود که با چشمِ خودم از دست دادن عزیزی را نظاره میکردم و هنوز که هنوز است صدای قرآنِ پیچیده شده درخانه ی قدیمی باباحاجی را با همان سوز به یاد میآورم.
حتی بعد از گذشت دو سال، سیاهی و تیرگی آن روزها را مثل کتابچه ای قدیمی در بین کتابِ خاطره هایم حفظ کرده ام.
+ السلام وعلیک یا ابا عبدالله
صدای شیخ است که سلام به امام حسین را به روضه ی مادرمان فاطمه اضافه میکند و هیزم صدای گریه و همهمه ی جمع را بیشتر میکند.
قرآن را با دقتی که نظیرش را پیدا نمیکنم، با یاد باباحاجی می خوانم و درَش را با لبخندی که سرچشمه اش يادآوریِ صدایِ شیرین باباحاجی است، می بندم.
#سادات
لتیرِ گیرافتاده بین دو دستهی انبر که روغن وجودش درحال کشیده شدن بود را به کناری گذاشتم و از یکی از خواهرانِ آشپز پرسیدم : راسته که لتیر رو با شکر میخورن و خیلی هم خشه ؟
تازه آن را متوجه شده بودم و شب قبل که باخانواده درمیانش گذاشتم و خواستم که یک ترکیب سمی اما جالب را معرفی کنم، فهمیدم آنها میدانستند و تنها من باید درمقابل دوستانم همانند یک از پشت کوه برگشته که هیچ نمیداند رفتار می کردم.
فکر کنم آن خواهر هم همان تصویر را از من دریافت کرد، چرا که با لحنی بدون شوخی از من پرسید :
کجایی هستی؟
در جوابش با لبخندی که از سر خجالت بود گفتم: میبدی:)
#سادات
به عکسی که دختر عمه ام از مشهد برایم فرستاده نگاهی می اندازم.
حدودا سه سال است که به دیدارِ مولا رضا جانمان، مشرّف نشده ام.
حس میکنم تصاویرِ ذخیره شده از حرم و صحن های مشهدالرضا را دیگر به یاد نمیآورم. انگاری یک پرده خاک برداشته اند و منتظرند تا با رفتن به مشهد، گردگیری شوند.
من ولی <خوش بگذره> را به همراه التماس دعایی در گوشه اش، میفرستم برای دختر عمه و زیر لب میخوانم:
ای صَفایِ قَلبِ زارَم
هرچِه دارَم اَز تو دارَم
تا قیامَت ای رِضا جان
سَر ز خاکَت بَر نَدارَم...
#سادات
دور تا دورِ حسینیه ی رکن آباد را چشم چرخاندم .
حسینیه را حسابی آب و جارو کرده و لباسِ تمیزی به رویش پوشانده بودند .
ردیف به ردیف را صندلی های پلاستیکی چیده بودند تا مردم لحظه ای از دنیای بیرون فاصله بگیرند و با نشستن بر روی این صندلی ها، شنوای تقریظ رهبر بر روی کتابِ معبد زیرزمینی باشند.
صحنه را با زیلوی میبد و چند عدد فانوسِ سرخ، جلا داده بودند.
تصاویر شهدا هم در میانشان همانند ستاره هایی در حال درخشیدن، توجه همه را به خود جلب میکردند.
+خانوم، روسری ام خوبه ؟
_خانم روسری ام باز شده ، میشه برام ببندین؟
+خانم سربندم خوبه ؟
صدای بچه های سرودمان بود که برای اجرا در مراسم، آماده شان کرده بودیم.
تک تک خواسته هایشان را اجابت کردم و تصمیم گرفتم از این به بعد در مقابل هر یک از جملاتِ آنها، سری تکان بدهم و با لبخندی از ته دل بهشان انرژی بدهم .
حتم داشتم در این موقعیت، بیشتر از سامان دادن به روسری های مرتبی که دخترها آنها را نامرتب میدانند، نیاز به انرژی و روحیه دارند .
بعد از گذشت چند دقیقه نوبت به اجرای بچه ها رسید.
تک تکشان را از زیر نظر گذراندم و هدایتشان کردم به بالای صحنه.
استرس دارم را بدون نگاه کردن به چشمانشان، میفهمیدم.
آخر روی پیشانیشان نوشته شده بود: این شخص استرس دارد و هر لحظه ممکن است به گریه بیافتد.
بعد از خاموش کردنِ دستگاهِ آبغوره گیری بعضی از بچه ها به کناری رفتیم و هرکدام از مربی ها در جایی مستقر شدیم.
من نقطه ی مقابل بچه ها را انتخاب کردم و به سمت صندلی ها رفتم و با کوله باری از استرس که در ازای لبخند با بچه ها معاوضه کرده بودم، روی صندلی نشستم.
چندین بار ایستادم و نشستم تا شاید با لبخند و موفق باشیدی از دور، استرس بچه ها را که غیر قابل انکار بود، کاسته باشم .
دست هایِ گره کرده ام را حس نمیکردم.آخر از شدت اضطراب یا شاید هم از شدت سرما یخ زده بودند و حس و حال کار کردن برایشان نمانده بود .
بالاخره اجرایشان را بعد از تلاوت قرآن، خواندن سرود ملی و صحبت مجری آغاز کردند .
من در آن لحظه ، تنها اسم شهید غلامحسین رعیت، مقنّی سرافراز رکن آبادِ میبد را به خاطر میآوردم و از ایشان میخواستم اجرای بچه ها را که نتیجه ی چندين جلسه تمرینِ پیاپی هست، شاهد باشند .
در حین اجرا تنها تصویری که داشتم، تصویری از گروه درشا بود که در بین حلقه های اشکِ چشمانم، همانند ستاره میدرخشید.
✍️ سادات
آوای قلم
دور تا دورِ حسینیه ی رکن آباد را چشم چرخاندم . حسینیه را حسابی آب و جارو کرده و لباسِ تمیزی به رویش
روایتی از اجرای گروه سرود درشا در ۱۱ بهمن ۱۴۰۳
هدایت شده از دفتر نمایندگی ولیفقیه ـ یزد
📍مسابقه بزرگ هلالِ زیبا | ویژه مبعث پیامبر مهربانیها
🔸شرکتکننده شماره ۲۲
✅ دانشآموز عزیز، سرکار خانم مطهره محدثی
شهرستان میبد - استان یزد
#دلنوشته
از خانه که بیرون آمدم و به خیابان رسیدم پارچه نوشتههای زیبا و چراغانی و آذین خیابان توجهام را جلب کرد... چه شده؟
روی یکی از پارچه ها نوشته بود:
عید مبعث بر مسلمانان مبارک
عید مبعث؟ مبعث چیه؟!! مگر عیده؟ پس کِی عیده !؟
چیزی به ذهنم نرسید واین سوالات ذهنم را درگیر کرده بود...
به خانه که برگشتم اولین سوالم از مادرم این بود، مامان مبعث کیه؟ عید مبعث چیه؟
مامانم خندید و گفت دخترم مبعث کسی نیست مبعث روزی هست که پیامبر ما حضرت محمد (ص) به پیامبری رسیدند، گفتم چرا عیده؟
گفت قبل از آن روز جهل و بت پرستی و بدی زیاد شده بود و حتی دختران خودشون را زنده بگور میکردند یا میکشتن و خدا را نمیشناختن حضرت محمد که جوان پاک و امین بود، از اینکارها رنج میبرد و به تنهایی میرفت در غار حرا خدا را می پرستید تا اینکه درسحرگاه ۲۷ رجب وقتی مشغول راز و نیاز و عبادت بود فرشتهی وحی به وی نازل شد و گفت تو از این پس پیامبر و راهنمای مردمی و آنها را از گمراهی نجات بده...
پیامبر مهربان و با اخلاق ما خیلی زحمت کشید تا این قوم نادان و مشرک را با خدا آشنا کرد...
ما روزی که حضرت به پیامبری رسید را عید مبعث میگوییم و جشن میگیریم...
گفتم مامان یعنی واقعا [مردم اون زمان] بچههای خودشون رو میکشتن؟
مامانم گفت فقط دختراشون را مایه ننگ میدونستند و میکشتند!
تو فکر بودم مامانم خندید و گفت: توهم دختری ولی به لطف دین حضرت محمد(ص) و لطف و عنایت دین خدا و رسول اکرم، برای ما از هرچیزی عزیزتری خداوند به خود حضرت هم دختر داد و دربارهاش سوره کوثر را نازل کرد تا همه متوجه بشن دختر چقدر خوبه...
تو دلم ذوق کردم از حرف مادرم
ولی تا شب تو فکر بودم چطوری میشه؟
من از امروز متوجه شدم مبعث چیه و چقدر عزیزه... من حضرت محمد را خیلی دوست دارم و به دینم و به دختر بودنم افتخار میکنم، خدایا من پیامبرم را دوست دارم و از تو میخواهم کمک کنی تا از بهترین پیروانش باشم و او را راضی نگه دارم...
یا محمد(ص) انی احبک💕
💕 پویش مجازی #من_عاشق_محمد_ص_ام
🔻جهت شرکت در پویش، به کانال زیر بپیوندید👇🏻
💠 دفتر نمایندگی ولی فقیه در جمعیت هلال احمر استان یزد
╔═ ⚘ ═══════╗
💠@daftar_3707
╚══════════
هدایت شده از دفتر نمایندگی ولیفقیه ـ یزد
Instrumental-Happy-Musics - نیک موزیکماه فرو ماند.mp3
زمان:
حجم:
3.2M
📍مسابقه بزرگ هلالِ زیبا | ویژه مبعث پیامبر مهربانیها
🔸شرکتکننده شماره ۱۵
✅ دانشآموز عزیز، سرکار خانم زهرا زارعپور
شهرستان میبد - استان یزد
💕 پویش مجازی #من_عاشق_محمد_ص_ام
🔻جهت شرکت در پویش، به کانال زیر بپیوندید👇🏻
💠 دفتر نمایندگی ولی فقیه در جمعیت هلال احمر استان یزد
╔═ ⚘ ═══════╗
💠@daftar_3707
╚══════════
آوای قلم
سر تا پا گوش میشوم برای سخنانتان: جانم؟! https://daigo.ir/secret/1919641416
رمز را وارد میکنم و به قسمت خواندن پیام ها میروم.
مشتاقانه پیام ها را یکی یکی میخوانم .
برای چند نفر، اهل کجا بودنم مسئله بود و من هم با نوشتنِ میبدِ یزد جواب را برایشان فرستادم .
چند نفر دیگر از آشنایان بودند و با اینکه از پسِ پرده ی پیام ها، ناشناس خوانده می شدند ولی لطف و مهربانیشان آشکارا از طریق کلمات، به ذوق تبدیل میشد و به جای خون در رگ هایم به جریان می افتاد .
در ازای تمام این حس های خوب تنها یک جمله مینویسم:
مهربانیتان پایدار !🙂💐
✍️سادات