eitaa logo
آوای قلم
258 دنبال‌کننده
135 عکس
13 ویدیو
1 فایل
...به‌نامِ‌خالقِ زیبایی‌ها... آوا‌ی‌ِ ماندگارِ قلم‌ بر جسم و روحِ کاغذ‌... آوایی که شنیدنی و گوش‌نوازست... و من برایِ شنیده‌شدنش، اینجا را برگزیدم... <<<خوش‌آمدید به کلبه‌ی‌ آوایِ قلم>>>
مشاهده در ایتا
دانلود
زِ يک مشرق نمايان شد دو خورشيدِ جهان‌آرا که رختِ نور پوشاندند بر تن آسمان‌ها را میلاد خاتم الانبیا و صادقِ آل احمد تبریک!
صدایم زد و گفت : خانم امامی؛ یه عکس از کربلا گرفتم بیاین نشونتون بدم... گوشی اش را در آورد و تصویر را مقابلم گرفت. اسمِ سراج المنیرِ در تصویر، عجیب برایم آشنا بود و افتخار آور... فکرش را هم نمیکردم اسمی که برایِ گروهِ سرودمان انتخاب کردم، نقش ببندد بر سر درِ حرم عمو عباس... خوشحال بودنِ او هم کاملا مشخص بود؛آخر با ذوق از ماجرایِ دیدنِ این اسم و عکس گرفتن از آن تعریف می‌کرد...
مثل همیشه بود: آرام و با حوصله... از درِ کلاس وارد شد و آمد روی صندلی‌اش نشست... شروع کرد به پرسیدنِ حال و احوالِ تابستان‌مان که چگونه گذشته‌است!... گرچه روزِ اولی ماسک زده بود و لبخند‌ِ همیشگی‌اش قابل مشاهده نبود ولی آوایِ لبخند مثل نقل و نبات از کلامش بیرون می‌آمد و میشد شیرینیِ کلاس... پس از کمی مکث، نگاهِ معنا دارش را به کلِ کلاس انداخت و گفت: ولی بچه‌ها چه زود گذشت...! شنیدنِ‌ جمله‌اش همانا و آمدنِ سکوت نیز همانا... همگی سوار بر موجِ دریایِ خاطرات شدیم و رفتیم به دو‌سال پیش، کلاس دهم... تک تکِ کلاس‌هایِ ریاضی‌مان را به خاطر آوردیم و با دست کشیدنِ بر آن از گرد و غبارش کم کردیم... سفر به دهم که تمام شد؛ دبیرِ ریاضی‌مان با همان آوای لبخندش گفت: از این به بعد زودتر‌ میگذره...! پ.ن: اولین جلسه از کلاس ریاضیِ دوازدهم ۱۴۰۴/۶/۲۴
لوح‌ و تندیس رو از مسئولین گرفتم‌ و سلامت باشیدها و زنده باشیدها را ردیف کردم به عنوانِ عرضِ تشکر... میخواستم ذوقِ بچه ها را خودم شاهد باشم پس هدف را رسیدن به بچه ها قرار دادم؛ پله هارا تندتند پایین آمدم و به سمتِ سالنِ طبقه‌ی‌ بالا حرکت کردم... به سالن نرسیده بودم که بچه هایِ گروهم سرازیر شدند به طرفِ من... +خانم امامی تبریک میگم بهتون... _خانم امامی خوشحالید نه؟! +خانم امامی... زبانم بند آمده بود... اولین تجربه‌ی‌ رسمیِ مربی‌گری ام به ثمر رسیده بود و من خوشحال بودم به خاطرِ تجربه ای که مهمانِ لیستِ تجربه‌هایم شده‌بود... جشنواره سرود فجر استانِ یزد چهارشنبه ۱۴۰۴/۷/۲
حس میکنم روزبه‌روز به تعدادِ رگ‌های گره‌خورده‌ی‌ مغزم اضافه میشه و این شدیداً آزاردهنده‌اس... :)
از اونجایی که زندگیم افتاده رو دورِ تکرار و به شدت دارم‌ اذیت میشم، یه سوال... اگه یه روزی زندگی برای شما تکراری تلقی بشه؛ چیکار‌ می‌کنید که از این حالت دربیاد و به قولی حوصله سر بر نباشه؟!... https://daigo.ir/secret/61745714651
آوای قلم
از اونجایی که زندگیم افتاده رو دورِ تکرار و به شدت دارم‌ اذیت میشم، یه سوال... اگه یه روزی زندگی بر
سلام سادات جانم شاید روزا تکراری به نظر برسن ولی اینطوری نیستن هر روز خود خدا یه رزقای مادی و معنوی به ادم میده که امروزش بافرداش متفاوته همین خودت امروز داشتی فنون یاد میگرفتی،و فردا باید فلسفه رو بخونی سعی کن از هر لحظه زندگیت لذت ببری!) ___________________ بهترین پیامی که میتونستم بگیرم همین بود:)
دلیلِ ۱۴ روز نبودنم را نه می‌شود با کلمات نوشت و نه می‌توان با حرف زدن بیان کرد... حیرت از تغییر کردنم بود یا تعجب از گذر عمرم، نمی‌دانم... هرچه بود و هست این منِ درون برای تغییر کردن نیاز به زمان داشت و نتیجه‌اش شد خالی ماندنِ کانالش...
تمام این ۱۴ روزِ نبودن؛ زیبایی‌ها، سختی‌ها و دلهره‌هایی را نشانم داد که در ۱۷ سال زندگی‌ام تجربه‌نکرده‌بودم‌شان... :)
آوای قلم
دلیلِ ۱۴ روز نبودنم را نه می‌شود با کلمات نوشت و نه می‌توان با حرف زدن بیان کرد... حیرت از تغییر کر
اینکه خالی نماندنِ کانال تا کی ادامه داشته باشد؛ همانند ایکسی‌است که همواره در درس ریاضی به دنبالش میگردم و لاکردار همچنان مجهول مانده‌است... :)))
حقیقتا به هنگام خواندن کتاب کارِ منطق؛ حالِ خوبِ روزم دو برابر که چه عرض کنم؛ صدها برابر شد... آخر عجیب قشنگ بود تک تک جملاتِ ناشری که در کنارِ دغدغه‌ی چاپ کتاب‌هایش؛ به چگونگیِ تهیه‌‌ی‌ کتاب نیز اهمیت داده‌ و درخت را با‌ارزش دانسته بود...
که داند به‌جز ذاتِ پروردگار که فردا چه بازی کند روزگار... :)🌱