eitaa logo
آوای قلم
258 دنبال‌کننده
135 عکس
13 ویدیو
1 فایل
...به‌نامِ‌خالقِ زیبایی‌ها... آوا‌ی‌ِ ماندگارِ قلم‌ بر جسم و روحِ کاغذ‌... آوایی که شنیدنی و گوش‌نوازست... و من برایِ شنیده‌شدنش، اینجا را برگزیدم... <<<خوش‌آمدید به کلبه‌ی‌ آوایِ قلم>>>
مشاهده در ایتا
دانلود
حس میکنم روزبه‌روز به تعدادِ رگ‌های گره‌خورده‌ی‌ مغزم اضافه میشه و این شدیداً آزاردهنده‌اس... :)
از اونجایی که زندگیم افتاده رو دورِ تکرار و به شدت دارم‌ اذیت میشم، یه سوال... اگه یه روزی زندگی برای شما تکراری تلقی بشه؛ چیکار‌ می‌کنید که از این حالت دربیاد و به قولی حوصله سر بر نباشه؟!... https://daigo.ir/secret/61745714651
آوای قلم
از اونجایی که زندگیم افتاده رو دورِ تکرار و به شدت دارم‌ اذیت میشم، یه سوال... اگه یه روزی زندگی بر
سلام سادات جانم شاید روزا تکراری به نظر برسن ولی اینطوری نیستن هر روز خود خدا یه رزقای مادی و معنوی به ادم میده که امروزش بافرداش متفاوته همین خودت امروز داشتی فنون یاد میگرفتی،و فردا باید فلسفه رو بخونی سعی کن از هر لحظه زندگیت لذت ببری!) ___________________ بهترین پیامی که میتونستم بگیرم همین بود:)
دلیلِ ۱۴ روز نبودنم را نه می‌شود با کلمات نوشت و نه می‌توان با حرف زدن بیان کرد... حیرت از تغییر کردنم بود یا تعجب از گذر عمرم، نمی‌دانم... هرچه بود و هست این منِ درون برای تغییر کردن نیاز به زمان داشت و نتیجه‌اش شد خالی ماندنِ کانالش...
تمام این ۱۴ روزِ نبودن؛ زیبایی‌ها، سختی‌ها و دلهره‌هایی را نشانم داد که در ۱۷ سال زندگی‌ام تجربه‌نکرده‌بودم‌شان... :)
آوای قلم
دلیلِ ۱۴ روز نبودنم را نه می‌شود با کلمات نوشت و نه می‌توان با حرف زدن بیان کرد... حیرت از تغییر کر
اینکه خالی نماندنِ کانال تا کی ادامه داشته باشد؛ همانند ایکسی‌است که همواره در درس ریاضی به دنبالش میگردم و لاکردار همچنان مجهول مانده‌است... :)))
حقیقتا به هنگام خواندن کتاب کارِ منطق؛ حالِ خوبِ روزم دو برابر که چه عرض کنم؛ صدها برابر شد... آخر عجیب قشنگ بود تک تک جملاتِ ناشری که در کنارِ دغدغه‌ی چاپ کتاب‌هایش؛ به چگونگیِ تهیه‌‌ی‌ کتاب نیز اهمیت داده‌ و درخت را با‌ارزش دانسته بود...
که داند به‌جز ذاتِ پروردگار که فردا چه بازی کند روزگار... :)🌱
ولی بعضی آدما میان توی زندگیت که بشن مرهمِ درد‌هات... بشن اون آرامشِ بعد یه عالمه گریه... تبدیل بشن به مسکن و بزنن رو دستِ تمام قرص‌های آرامش‌دهنده... پایِ درد‌ و دل هات بشینن و بشن سنگِ صبورت... ِلذت بخش باشن مثل همون چاییِ گوارایِ به هنگام خستگی... و ما چقدر خوشبختیم بابتِ داشتنِ چنین انسان‌هایِ انسانی... :)
ولی بیاین باور کنیم برخی مسائل اصلا لیاقتِ بزرگ‌شدن ندارن... الکی بزرگ‌شون نکنیم... :)
آوای قلم
با مغزی ترک خورده به تخته خیره شده بودم تا شاید کمی از آن کلماتِ بیگانه‌ی‌ انگلیسی حالیَم شود و از آن وضعیتِ ناجور درآیم... نگاه کردنم که تمام شد؛ طبق روال همیشگی به پشت سرم نگاهی کردم تا وضعیت دیگر بچه ها را هم ببینم و دلخوش به این شَوم که فقط من نیستم که با سردرگمی، غرق در سوالهایِ مغزم به تخته خیره شده‌ام... به تک‌تکشان نگاهی کرده و لبخندِ رضایت‌بخشی به خودم و تفکراتم زدم... غرق در تماشا کردنِ بچه‌ها بودم که نگاهم از سرو کله‌ی‌ِ بچه ها سر خورد، افتاد روی کتابِ زبانِ یکی‌شان... به‌محضِ دیدنِ نقاشیِ جون‌دارش، تمام سوالات مغزم به کناری رفت و من ماندم در وسطِ ساحلی زیبا و به‌یادماندنی... بدون معطلی به چشمانِ صاحبِ اثر نگاه کردم و گفتم: عکسشو برام میفرستیاا؛ این باید تبدیل به یه روایتِ قشنگ بشه... :) در خواستِ خالقِ اثر در پاسخ به من این بود که نامش گمنام بماند و امرش انجام شد... ؛) 😅