eitaa logo
آوای قلم
258 دنبال‌کننده
135 عکس
13 ویدیو
1 فایل
...به‌نامِ‌خالقِ زیبایی‌ها... آوا‌ی‌ِ ماندگارِ قلم‌ بر جسم و روحِ کاغذ‌... آوایی که شنیدنی و گوش‌نوازست... و من برایِ شنیده‌شدنش، اینجا را برگزیدم... <<<خوش‌آمدید به کلبه‌ی‌ آوایِ قلم>>>
مشاهده در ایتا
دانلود
تمام این ۱۴ روزِ نبودن؛ زیبایی‌ها، سختی‌ها و دلهره‌هایی را نشانم داد که در ۱۷ سال زندگی‌ام تجربه‌نکرده‌بودم‌شان... :)
آوای قلم
دلیلِ ۱۴ روز نبودنم را نه می‌شود با کلمات نوشت و نه می‌توان با حرف زدن بیان کرد... حیرت از تغییر کر
اینکه خالی نماندنِ کانال تا کی ادامه داشته باشد؛ همانند ایکسی‌است که همواره در درس ریاضی به دنبالش میگردم و لاکردار همچنان مجهول مانده‌است... :)))
حقیقتا به هنگام خواندن کتاب کارِ منطق؛ حالِ خوبِ روزم دو برابر که چه عرض کنم؛ صدها برابر شد... آخر عجیب قشنگ بود تک تک جملاتِ ناشری که در کنارِ دغدغه‌ی چاپ کتاب‌هایش؛ به چگونگیِ تهیه‌‌ی‌ کتاب نیز اهمیت داده‌ و درخت را با‌ارزش دانسته بود...
که داند به‌جز ذاتِ پروردگار که فردا چه بازی کند روزگار... :)🌱
ولی بعضی آدما میان توی زندگیت که بشن مرهمِ درد‌هات... بشن اون آرامشِ بعد یه عالمه گریه... تبدیل بشن به مسکن و بزنن رو دستِ تمام قرص‌های آرامش‌دهنده... پایِ درد‌ و دل هات بشینن و بشن سنگِ صبورت... ِلذت بخش باشن مثل همون چاییِ گوارایِ به هنگام خستگی... و ما چقدر خوشبختیم بابتِ داشتنِ چنین انسان‌هایِ انسانی... :)
ولی بیاین باور کنیم برخی مسائل اصلا لیاقتِ بزرگ‌شدن ندارن... الکی بزرگ‌شون نکنیم... :)
آوای قلم
با مغزی ترک خورده به تخته خیره شده بودم تا شاید کمی از آن کلماتِ بیگانه‌ی‌ انگلیسی حالیَم شود و از آن وضعیتِ ناجور درآیم... نگاه کردنم که تمام شد؛ طبق روال همیشگی به پشت سرم نگاهی کردم تا وضعیت دیگر بچه ها را هم ببینم و دلخوش به این شَوم که فقط من نیستم که با سردرگمی، غرق در سوالهایِ مغزم به تخته خیره شده‌ام... به تک‌تکشان نگاهی کرده و لبخندِ رضایت‌بخشی به خودم و تفکراتم زدم... غرق در تماشا کردنِ بچه‌ها بودم که نگاهم از سرو کله‌ی‌ِ بچه ها سر خورد، افتاد روی کتابِ زبانِ یکی‌شان... به‌محضِ دیدنِ نقاشیِ جون‌دارش، تمام سوالات مغزم به کناری رفت و من ماندم در وسطِ ساحلی زیبا و به‌یادماندنی... بدون معطلی به چشمانِ صاحبِ اثر نگاه کردم و گفتم: عکسشو برام میفرستیاا؛ این باید تبدیل به یه روایتِ قشنگ بشه... :) در خواستِ خالقِ اثر در پاسخ به من این بود که نامش گمنام بماند و امرش انجام شد... ؛) 😅
آوای قلم
دسته‌گلِ آبی‌ رو روی صندلیِ ماشین گذاشتم و چادرِ مشکی‌ام رو هم کشیدم روش تا خودم شاهدِ ذوق کردنش به هنگامِ دیدنِ دسته‌گل باشم... میدونستم گل‌های ربانی رو عجیب دوست داره و تولدش، فرصتی بود برای هدیه کردنِ یک دسته‌گلِ جذابِ آبی_سفیدِ ساخته شده به دَستانِ خودم... درِ ماشین رو باز کرد و نشست کنارم... سرِ اصرار رو باز کردم و تا چشماش رو نَبَست گل رو از زیر چادر بیرون نیاوردم..‌. شمارشِ معکوسم رو از ۱ شروع کردم و همزمان با شمردن، دسته گل رو جلوی چشماش گرفتم... با دیدنِ خوشحالیِ داخلِ چشماش برای چندمین بار اعتقاد پیدا کردم به اینکه کادو دادن ده برابر بیشتر از کادو گرفتن به آدم میچسبه.‌‌..:)👌🏻
راستی یادمون نره که برخی اوقات حرف‌های خوبی که به دیگران میزنیم و لبخند‌هایی که بهشون هدیه میکنیم؛ درست مثل یک هدیه به هنگامِ تولد، هم گوینده رو خوشحال میکنه و هم شنونده‌ رو... :)
آوای قلم
درسِ امشب: بیاید از مقایسه کردنِ خودمون با دیگران دست برداریم...! یادمون باشه: اگر مداد‌هایِ داخلِ
درسِ امشب: هرموقع، با هرکسی بحثتون شد؛ علاوه بر دیدگاهِ خودتون درباره‌ی‌ موضوع، از دیدِ طرفِ مقابل هم به موضوع نگاه کنید... شاید او هم نسبت به حرفایی که زده و کارهایی که انجام داده، حقی داشته باشه... :)