آوای قلم
با مغزی ترک خورده به تخته خیره شده بودم تا شاید کمی از آن کلماتِ بیگانهی انگلیسی حالیَم شود و از آن وضعیتِ ناجور درآیم...
نگاه کردنم که تمام شد؛ طبق روال همیشگی به پشت سرم نگاهی کردم تا وضعیت دیگر بچه ها را هم ببینم و دلخوش به این شَوم که فقط من نیستم که با سردرگمی، غرق در سوالهایِ مغزم به تخته خیره شدهام...
به تکتکشان نگاهی کرده و لبخندِ رضایتبخشی به خودم و تفکراتم زدم...
غرق در تماشا کردنِ بچهها بودم که نگاهم از سرو کلهیِ بچه ها سر خورد، افتاد روی کتابِ زبانِ یکیشان...
بهمحضِ دیدنِ نقاشیِ جوندارش، تمام سوالات مغزم به کناری رفت و من ماندم در وسطِ ساحلی زیبا و بهیادماندنی...
بدون معطلی به چشمانِ صاحبِ اثر نگاه کردم و گفتم: عکسشو برام میفرستیاا؛ این باید تبدیل به یه روایتِ قشنگ بشه... :)
در خواستِ خالقِ اثر در پاسخ به من این بود که نامش گمنام بماند و امرش انجام شد... ؛) 😅
آوای قلم
دستهگلِ آبی رو روی صندلیِ ماشین گذاشتم و چادرِ مشکیام رو هم کشیدم روش تا خودم شاهدِ ذوق کردنش به هنگامِ دیدنِ دستهگل باشم...
میدونستم گلهای ربانی رو عجیب دوست داره و تولدش، فرصتی بود برای هدیه کردنِ یک دستهگلِ جذابِ آبی_سفیدِ ساخته شده به دَستانِ خودم...
درِ ماشین رو باز کرد و نشست کنارم...
سرِ اصرار رو باز کردم و تا چشماش رو نَبَست گل رو از زیر چادر بیرون نیاوردم...
شمارشِ معکوسم رو از ۱ شروع کردم و همزمان با شمردن، دسته گل رو جلوی چشماش گرفتم...
با دیدنِ خوشحالیِ داخلِ چشماش برای چندمین بار اعتقاد پیدا کردم به اینکه
کادو دادن ده برابر بیشتر از کادو گرفتن به آدم میچسبه...:)👌🏻
راستی
یادمون نره که برخی اوقات حرفهای خوبی که به دیگران میزنیم و لبخندهایی که بهشون هدیه میکنیم؛ درست مثل یک هدیه به هنگامِ تولد، هم گوینده رو خوشحال میکنه و هم شنونده رو... :)
آوای قلم
درسِ امشب: بیاید از مقایسه کردنِ خودمون با دیگران دست برداریم...! یادمون باشه: اگر مدادهایِ داخلِ
درسِ امشب:
هرموقع، با هرکسی بحثتون شد؛ علاوه بر دیدگاهِ خودتون دربارهی موضوع، از دیدِ طرفِ مقابل هم به موضوع نگاه کنید...
شاید او هم نسبت به حرفایی که زده و کارهایی که انجام داده، حقی داشته باشه... :)
ولی واقعا تو با تحصیل در پایهی دوازدهم؛...
یاد میگیری؛ زمان داره میگذره و تویی که باید برای هدر نرفتنش، تلاش کنی...
یاد میگیری؛ روح و روانت برات مهم باشه و حرفهای سمی و ناراحت کنندهی دیگران رو نشنیده بگیری...
درک میکنی؛ که چقدر با مقایسه کردنِ خودت با دیگری به خودت،جسمت و روحت آسیب میزدی...
میفهمی؛ که هیچ چیزی تو این دنیا ارزشِ اینکه صداقت رو ببوسی بزاری کنار رو نداره...
پی میبری؛ به قدرتِ برنامه ریزی و نظمی که به برنامههای بینظمات میده...
آموزش میبینی؛ که چطوری چندتا برنامه رو باهم هندل کنی و در مقابلشون هیچ گِله ای نداشته باشی...
قبول میکنی؛ که فقط و فقط خودت میتونی به رویاهات رنگ واقعیت بدی...
و در آخر اینکه، به این نکته میرسی:
تنها خداست که همیشه و همهجا کنارته... :)
رفیق!
حواست به سلامتیِ روحت باشه...
نیاد اون روزی که به خودت بیای و ببینی از تو فقط یک روح و روانِ تیکه و پاره باقی مونده... :)
با هیجان صدایم زد و گفت:
سادات بیا یَکی شعر بَرَت بُخونم...
نگاهش کردم و در جواب به خواستهاش، حواسم را دادم به کلماتی که عمیقاً نیاز به تفکر داشت... :)
نشستم پای هر بی ریشهای، از پای افتادم...
به گلدانِ بدونِ گل نباید آب میدادم... :)
جواد منفرد
حقیقتا اگر میتوانستم یکی از حسهایِ موجود در انسان را حذف کنم؛ قطعا و یقینا این نگرانیِ بی مورد، نسبت به تک تکِ موقعیتهایِ زندگی را انتخاب میکردم...
اتفاقی نشستم کنارِ یک دخترِ اصفهانیِ مهماننواز....
از همان ابتدا تفاهماتِ بینمان آشکار شدند؛ هردو محصل در رشتهی انسانی بودیم...
در گپ و گفتهایمان از لهجههای متفاوت و جذابِ ایران گفتیم و شروع کردیم به گفتنِ کلماتِ سختِ شهرمان...
از ترشبالای یزد گفتیم و از معنایِ خره در اصفهان... :)
حقیقتا کیف کردم بابت همچین هموطنِ خوشسخنی که اصرار بر این داشت، لهجهی اصفهانی ندارد؛
ولی اینطور نبود...:)