eitaa logo
آوای قلم
258 دنبال‌کننده
135 عکس
13 ویدیو
1 فایل
...به‌نامِ‌خالقِ زیبایی‌ها... آوا‌ی‌ِ ماندگارِ قلم‌ بر جسم و روحِ کاغذ‌... آوایی که شنیدنی و گوش‌نوازست... و من برایِ شنیده‌شدنش، اینجا را برگزیدم... <<<خوش‌آمدید به کلبه‌ی‌ آوایِ قلم>>>
مشاهده در ایتا
دانلود
به عکسی که دختر عمه ام از مشهد برایم فرستاده نگاهی می اندازم. حدودا سه سال است که به دیدارِ مولا رضا جانمان، مشرّف نشده ام. حس میکنم تصاویرِ ذخیره شده از حرم و صحن های مشهدالرضا را دیگر به یاد نمی‌آورم. انگاری یک پرده خاک برداشته اند و منتظرند تا با رفتن به مشهد، گردگیری شوند. من ولی <خوش بگذره> را به همراه التماس دعایی در گوشه اش، میفرستم برای دختر عمه و زیر لب میخوانم: ای صَفایِ قَلبِ زارَم هرچِه دارَم‌ اَز تو دارَم تا قیامَت ای رِضا جان سَر ز خاکَت بَر نَدارَم...
دور تا دورِ حسینیه ی رکن آباد را چشم چرخاندم . حسینیه را حسابی آب و جارو کرده و لباسِ تمیزی به رویش پوشانده بودند . ردیف به ردیف را صندلی های پلاستیکی چیده بودند تا مردم لحظه ای از دنیای بیرون فاصله بگیرند و با نشستن بر روی این صندلی ها، شنوای تقریظ رهبر بر روی کتابِ معبد زیرزمینی باشند. صحنه را با زیلوی میبد و چند عدد فانوسِ سرخ، جلا داده بودند. تصاویر شهدا هم در میانشان همانند ستاره هایی در حال درخشیدن، توجه همه را به خود جلب می‌کردند. +خانوم، روسری ام خوبه ؟ _خانم روسری ام باز شده ، میشه برام ببندین؟ +خانم سربندم خوبه ؟ صدای بچه های سرودمان بود که برای اجرا در مراسم، آماده شان کرده بودیم. تک تک خواسته هایشان را اجابت کردم و تصمیم گرفتم از این به بعد در مقابل هر یک از جملاتِ آنها، سری تکان بدهم و با لبخندی از ته دل بهشان انرژی بدهم . حتم داشتم در این موقعیت، بیشتر از سامان دادن به روسری های مرتبی که دخترها آنها را نامرتب میدانند، نیاز به انرژی و روحیه دارند . بعد از گذشت چند دقیقه نوبت به اجرای بچه ها رسید. تک تکشان را از زیر نظر گذراندم و هدایتشان کردم به بالای صحنه. استرس‌ دارم را بدون نگاه کردن به چشمانشان، میفهمیدم. آخر روی پیشانیشان نوشته شده بود: این شخص استرس دارد و هر لحظه ممکن است به گریه بیافتد. بعد از خاموش کردنِ دستگاهِ آبغوره گیری بعضی از بچه ها به کناری رفتیم و هرکدام از مربی ها در جایی مستقر شدیم. من نقطه ی مقابل بچه ها را انتخاب کردم و به سمت صندلی ها رفتم و با کوله باری از استرس که در ازای لبخند با بچه ها معاوضه کرده بودم، روی صندلی نشستم. چندین بار ایستادم و نشستم تا شاید با لبخند و موفق باشیدی از دور، استرس بچه ها را که غیر قابل انکار بود، کاسته باشم . دست هایِ گره کرده ام را حس نمیکردم.آخر از شدت اضطراب یا شاید هم از شدت سرما یخ زده بودند و حس و حال کار کردن برایشان نمانده بود . بالاخره اجرایشان را بعد از تلاوت قرآن، خواندن سرود ملی و صحبت مجری آغاز کردند . من در آن لحظه ، تنها اسم شهید غلامحسین رعیت، مقنّی سرافراز رکن آبادِ میبد را به خاطر میآوردم و از ایشان میخواستم اجرای بچه ها را که نتیجه ی چندين جلسه تمرینِ پیاپی هست، شاهد باشند . در حین اجرا تنها تصویری که داشتم، تصویری از گروه درشا بود که در بین حلقه های اشکِ چشمانم، همانند ستاره میدرخشید. ✍️ سادات
📍مسابقه بزرگ هلالِ زیبا | ویژه مبعث پیامبر مهربانی‌ها 🔸شرکت‌کننده شماره ۲۲ ✅ دانش‌آموز عزیز، سرکار خانم مطهره محدثی شهرستان میبد - استان یزد از خانه که بیرون آمدم و به خیابان رسیدم پارچه نوشته‌های زیبا و چراغانی و آذین خیابان توجه‌ام را جلب کرد... چه شده؟ روی یکی از پارچه ها نوشته بود: عید مبعث بر مسلمانان مبارک عید مبعث؟ مبعث چیه؟!! مگر عیده؟ پس کِی عیده !؟ چیزی به ذهنم نرسید واین سوالات ذهنم را درگیر کرده بود... به خانه که برگشتم اولین سوالم از مادرم این بود، مامان مبعث کیه؟ عید مبعث چیه؟ مامانم خندید و گفت دخترم مبعث کسی نیست مبعث روزی هست که پیامبر ما حضرت محمد (ص) به پیامبری رسیدند، گفتم چرا عیده؟ گفت قبل از آن روز جهل و بت پرستی و بدی زیاد شده بود و حتی دختران خودشون را زنده بگور می‌کردند یا میکشتن و خدا را نمی‌شناختن حضرت محمد که جوان پاک و امین بود، از اینکارها رنج میبرد و به تنهایی می‌رفت در غار حرا خدا را می پرستید تا اینکه درسحرگاه ۲۷ رجب وقتی مشغول راز و نیاز و عبادت بود فرشته‌ی وحی به وی نازل شد و گفت تو از این پس پیامبر و راهنمای مردمی و آنها را از گمراهی نجات بده... پیامبر مهربان و با اخلاق ما خیلی زحمت کشید تا این قوم نادان و مشرک را با خدا آشنا کرد... ما روزی که حضرت به پیامبری رسید را عید مبعث می‌گوییم و جشن می‌گیریم... گفتم مامان یعنی واقعا [مردم اون زمان] بچه‌های خودشون رو میکشتن؟ مامانم گفت فقط دختراشون را مایه ننگ میدونستند و می‌کشتند! تو فکر بودم مامانم خندید و گفت: توهم دختری ولی به لطف دین حضرت محمد(ص) و لطف و عنایت دین خدا و رسول اکرم، برای ما از هرچیزی عزیزتری خداوند به خود حضرت هم دختر داد و درباره‌اش سوره کوثر را نازل کرد تا همه متوجه بشن دختر چقدر خوبه... تو دلم ذوق کردم از حرف مادرم ولی تا شب تو فکر بودم چطوری میشه؟ من از امروز متوجه شدم مبعث چیه و چقدر عزیزه... من حضرت محمد را خیلی دوست دارم و به دینم و به دختر بودنم افتخار می‌کنم،‌ خدایا من پیامبرم را دوست دارم و از تو میخواهم کمک کنی تا از بهترین پیروانش باشم و او را راضی نگه دارم... یا محمد(ص) انی احبک💕 💕 پویش مجازی 🔻جهت شرکت در پویش، به کانال زیر بپیوندید👇🏻 💠 دفتر نمایندگی ولی فقیه در جمعیت هلال احمر استان یزد ╔═ ⚘ ═══════╗ 💠@daftar_3707 ╚══════════
Instrumental-Happy-Musics - نیک موزیکماه فرو ماند.mp3
زمان: حجم: 3.2M
📍مسابقه بزرگ هلالِ زیبا | ویژه مبعث پیامبر مهربانی‌ها 🔸شرکت‌کننده شماره ۱۵ ✅ دانش‌آموز عزیز، سرکار خانم زهرا زارع‌پور شهرستان میبد - استان یزد 💕 پویش مجازی 🔻جهت شرکت در پویش، به کانال زیر بپیوندید👇🏻 💠 دفتر نمایندگی ولی فقیه در جمعیت هلال احمر استان یزد ╔═ ⚘ ═══════╗ 💠@daftar_3707 ╚══════════
دو کارِ زیبا از دوستانِ زیبا 👌🏻😁👆🏻
از بچگی با فرا رسیدن ماه شعبان، شادیِ غیر قابل توصیفی در رگ هایم به جریان می افتاد. حال نیز همانند کودکی ماه شعبان را ماهِ پر فروغی میدانم که با آمدنش عید هایی مبارک تر از مبارک را به همراه می‌آورد. فرارسیدن ماهِ مبارکِ شعبان مبارکتون 💐
سر تا پا گوش میشوم برای سخنانتان: جانم؟! https://daigo.ir/secret/1919641416
آوای قلم
سر تا پا گوش میشوم برای سخنانتان: جانم؟! https://daigo.ir/secret/1919641416
رمز را وارد میکنم و به قسمت خواندن پیام ها میروم. مشتاقانه پیام ها را یکی یکی میخوانم . برای چند نفر، اهل کجا بودنم مسئله بود و من هم با نوشتنِ میبدِ یزد جواب را برایشان فرستادم . چند نفر دیگر از آشنایان بودند و با اینکه از پسِ پرده ی پیام ها، ناشناس خوانده می شدند ولی لطف و مهربانیشان آشکارا از طریق کلمات، به ذوق تبدیل می‌شد و به جای خون در رگ هایم به جریان می افتاد . در ازای تمام این حس های خوب تنها یک جمله مینویسم: مهربانیتان پایدار !🙂💐 ✍️سادات
عشقِ حسین _2.mp3
زمان: حجم: 9.7M
ما گم شدگانیم اندر خمِ دنیا تنها هنرِ ماست که مجنون حسینیم _________ بازخوانی قطعه ی محبُّ الحسین از صابر خراسانی با نوای:سادات
برای رفتن به خانه شان ذوق داشتم. برای اولین بار بود که به خانه ی یک جانباز یا بهتر بگویم یک شهید زنده، پا می‌گذاشتم. به همراه دیگر بچه های خبرگزاری پانا وارد آن خانه ی مقدس شدیم. ورودمان به خانه را با موبایلم ثبت کردم ولی بعد از دیدن آن همه محبتِ مرد جانباز، از تصمیم برای گرفتن فیلم و عکاسی، پشیمان شدم. تصمیم گرفتم کمی از هیاهوی بچه های پانا برای فیلمبرداری فاصله بگیرم و در مقابل سخنانِ آن مرد بزرگوار، سراپا گوش شوم. گوشه ای از اتاقی نسبتا بزرگ، کنار دیگر بچه ها نشستم و دوربین چشمم را به سمت صحبت های مرد، زوم کردم. مردِ جانباز در ابتدای سخنش سلامی به رهبر کبیر انقلاب، امام خامنه ای عرض نمود و ما هم به پیروی از ایشان صلوات فرستادیم. بعد از صلوات، مرد جانباز صحبت های خود را آغاز کرد و مرا در پستی و بلندی های زندگی و سختی های دوران دفاع مقدس همراه با خود کرد . خاطراتِ آن مردِ جانباز در حافظه اش صف کشیده بودند و عجله داشتند تا هر چه زودتر گفته شوند و توجه همه را به خود جذب کنند . من نیز همین موضوع را، دلیلِ ناقص بودنِ خاطراتشان دانستم. یکی از آقایانِ همراهمان پرسید: آقا حسین، جبهه چه کار مِکِردی ؟ مردِ جانباز با همان لهجه ی میبدی و صدایی که آدم را به شنیدن وادار می‌کند، خاطره های بدون ترتیبش را مناسب برای پاسخ دانست : تو جبهه کانال مِکَندم. یکی آقا محسنِ اردکانی بود قسمِ حضرت ابولفضل را حواله ی ما کرد و گفت: هرکی مُقنّی خوبی هه دست بالا کنه. من هم دیدم قسمِ حضرت عباس مِده دست بالا کردم . رفتيم به مکانی که اونورِ ما، عراقیا بودن . ما دژِ اینوری و اونا دژِ اونوری . بین دو تا قسمت هم، رودخانه ی آب بود که اگر برای کندنِ کانال از زمین به سمت بالا مِرَفتی میرسیدی به آب و کانال پُر از آب مِشُد، اگرم پایین تر مِرَفتی مُخوردی به چشمه و باز هم همون آش و همون کاسه. کمی مکث کرد. انگاری به خاطراتش دست می کشید تا گرد و خاکش پاک شوند و آن ها را به طور واضح به خاطر آورد . ادامه داد: بعد ۱۸ روز که کاری کِردَم، همون روزا خانُمَم زنگ زد و گفت که کی برمَگردی ؟ بچا دلتنگتن‌‌. منم گفتمُش ۱۸ روز کاری کردم و باید ۲۲ روز دگه کاری کنم تا ۴۰ روزم بشه و برگردم . غمت نباشه برمِگردم حالا یا خودُم با پای خودُم میام یا کفن پیچ میام. او هم ناراحت شد و گوشی روم قطع کرد. صحبت هایش را با جان و دل گوش میدادم و در همان حین خدا را به خاطر چنین نعمتی شکر می‌کردم. بعد از چند دقیقه صحبت با آن مردِ جانباز، تصمیم بر رفعِ زحمت شد . بلند شدم و با دلی که پر بود از اشک های نریخته، دستی رساندم به بشقاب های شیرینی خوری و برای کمک، آن ها را دسته ای کردم و گوشه ای گذاشتم . با اشاره ی یکی از رفقا به اتاقِ آن مرد رفتم . رفتن به اتاق همانا و اصرارِ اشک هایم بر جاری شدن همانا . بعد از دیدن پایِ مصنوعی در گوشه ی اتاق، نگاهم را به سمت قفسه ی قهوه ای رنگی که پر شده بود از دارو های جور وا جور، سُر دادم . اشک هایم که ناشی از تحت تأثیر قرار گرفتن بود را به زور و اجبار بند آوردم و به بیرون از اتاق قدم بر داشتم. در همان حینِ خداحافظی، شعری را که آن مردِ جانباز با بغض خوانده بود را در ذهنم با مدادی پر رنگ حک میکردم: اگر دیر آمدم مجروح بودم اسیرِ قبض و بسط روح بودم درِ باغ شهادت را نبندید به ما بیچارگان زان سو نخندید جانبازِ فداکار حسین مقنیان ✍️سادات