حقیقتا اگر میتوانستم یکی از حسهایِ موجود در انسان را حذف کنم؛ قطعا و یقینا این نگرانیِ بی مورد، نسبت به تک تکِ موقعیتهایِ زندگی را انتخاب میکردم...
اتفاقی نشستم کنارِ یک دخترِ اصفهانیِ مهماننواز....
از همان ابتدا تفاهماتِ بینمان آشکار شدند؛ هردو محصل در رشتهی انسانی بودیم...
در گپ و گفتهایمان از لهجههای متفاوت و جذابِ ایران گفتیم و شروع کردیم به گفتنِ کلماتِ سختِ شهرمان...
از ترشبالای یزد گفتیم و از معنایِ خره در اصفهان... :)
حقیقتا کیف کردم بابت همچین هموطنِ خوشسخنی که اصرار بر این داشت، لهجهی اصفهانی ندارد؛
ولی اینطور نبود...:)
آوای قلم
برایِ چندمین بار است که برگِ گیاهام را نوازش میکنم و آب به خوردِ این زبون بسته میدهم؛ نمیدانم...
هرموقع چشمانم سنگین میشود و روربهرويم را تار میبینم؛ یعنی دوباره صدای هشدار مغزم پخش شده و به زبانِ خوش میگوید برو بگیر بخواب!
من هم برای دستبه سر کردنِ خودم و مغزِ خستهام، مشغول میشوم به تمیز کردنِ برگِ گیاه و دست کشیدنِ روی نقاشیِچاپ شدهام
حقیقتا دلم برای خودم و چشمانم میسوزد؛ تا ساعت چندِ شب باید بیدار بمانند و دم نزنند، معلوم نیست...
آخر مسابقهاست و غر زدن و خوابیدن شدیدا ممنوع! آنهم برایِ منی که باید ساعتِ ۱۲ شب، مربیقرآنیِ کودکِ سرحال باشم... :)
صدایم میزنند...
به طرفِ صداها که برمیگردم؛ یک عالمه اکلیلهای صورتی و نقرهای رنگ در زیر پوستم میدوند و میروند بین آن خونهایی که به قلبم میرسند...
رفقایِ همسفریام هستند...
آمدهاند تا با سبدسبد مهربانیشان، آخرين متسابقِ تیمشان را که هرآن ممکناست خوابش ببرد؛ همراهی کنند... :)
پ.ن: بعد از دیدنِ رفقا دیگر دلم میخواست پرواز کنم و بروم به آسمان؛ از شدتِ ذوقی که کرده بودم بابتِ مهربانیِ تک تکشان در آن ساعتِ بیموقع... :)
پنجشنبه ۲۲ آبانِ ۱۴۰۴
آوای قلم
برایِ چندمین بار است که برگِ گیاهام را نوازش میکنم و آب به خوردِ این زبون بسته میدهم؛ نمیدانم...
دقیقا یک هفته از آن زمان و مکان و لحظهی قشنگِ به یادماندنی میگذرد... :)
خودمونیمااا
ما آدما خیلی خیلی عجیبایم...
برای رسیدن به موقعیتهای قشنگِ آینده، چنان ذوق داریم که یادمون میره یه روزی هم ذوقِ رسیدن به موقعیتِ الآنمون رو داشتیم... :)
#موجودی_به_نام_انسان
خوش آمدی نورِ دیده...🌱
تشییع شهيد گمنامِ دفاعِ مقدس
۳ آذر ۱۴۰۴ مصادف با سالروزِ شهادتِ مادر(س)
همینکه زمانِ دیدار فرا رسید؛ چادر مشکیام را بغل زدم و بدو بدو رفتم کنارِ درِ ورودیِ مدرسه...
ماشینِ کِرِمرنگش را که دیدم، چادرم را دورم جمع کردم و پا تند کردم به سمتش تا فرصتِ زیرِ تابوت بودن را از دست ندهم...
محکم تابوتش را گرفتم و گذاشتمش روی شانهی راستم...
حقیقتا هزاران هزار خواسته و دعا آمادهکرده بودم تا به محض دیدنش برایش بگویم...
ولی به خودم آمدم و دیدم هیچچیزی از آندعاها به یادم نیست و تنها اصواتی که زیر لبم جاری است، همان نوایِ درحالِ پخش از بلندگویِ مدرسه است:
شهیدِ گمنام سلام...
خوشاومدی مسافرِ من...
خسته نباشی پهلوون...
پ.ن: روایتی از حبیبِ خدا در مدرسهمان