آوای قلم
از هرکسی میپرسیدیم رتبهی گروهمان چندم شده؛ جوابی نمیشنیدیم...
مسئلهای امنیتی بود یا هرچه، نمیدانم؛ ولی بی شک، دودلیِ گروهمان را بیشتر میکرد...
آقای زارع، همان هممسافرِ قدیمی و دو سالهی گروه صافات را که دیدم؛ بدون ذرهای توقف پرسیدم: آقای زارع، ما چندم شدیم؟!
نه گذاشت و نه برداشت، سریع، در عرضِ دو ثانیه گفت: دوم...
جواب دادنِ آقای زارع همانا و ترکیدن گروه از خنده به خاطرِ واکنشِ آقای زارع، همانا... :)
پ.ن: رتبهی دومِ استانی در نهمین دورهی مسابقات همخوانی و مدیحه سرایی توسط گروهمان، کسب شد... ؛)
آوای قلم
از هرکسی میپرسیدیم رتبهی گروهمان چندم شده؛ جوابی نمیشنیدیم... مسئلهای امنیتی بود یا هرچه، نمی
از ششمین دوره تا نهمین دورهی مسابقات، ذره ذره تجربه به دست آمد...
و امروز باید خداحافظی میکردم از مسابقهی تواشیحِ دانشآموزی و حس و حالِ خوبش...
پس از اینکه کارم با مدیرمان تموم شد؛ بدو بدو مسافتِ دفتر مدرسه تا کلاس رو طِی کردم و پس از مکثی کوتاه پشت درِ کلاس؛ دستگیره در رو پایین کشیدم و در رو هول دادم به جلو...
نگاهم که به بچهها افتاد؛ پاهایم همانجا قفل شد...
نمیدانستم بروم سرِ جایم بنشینم یا برگردم همانجایی که بودم...
چشمانِ تک تک بچه ها پراز اشک بود؛ چشمهایِ دبیرمان هم همچنین...
دلیلِ این گریه ها را نمیدانستم و همین شده بود بلای جانم...
انگاری تمام دنیا موضوعی را میدانستند و فقط من از آن بیخبر بودم...
نشستم روی صندلیام...
گوش تیز کردم تا ادامهی صحبتِ دبیرمانرا بشنوم...
+ فقط خدا،خدا،خدا...
هرجا کم آوردید، هرکجا بُریدید؛ فقط به خودش بگید...
به خدا بگید که من از هیچکسی انتظار ندارم،اِلا تو...
خودش کمکتون میکنه؛ دستتون رو میگیره...
تاحدودی بعد از شنیدن ادامهی حرف ها توانستم حدس بزنم آن صحبتهای گریه آور چه بوده...
حس کنجکاویام کمتر شده بود ولی نمیدانستم با حسِ حسرتی که نبودم و نشنیدم حرفهایِ تسکیندهندهی دبیرمان، چه کنم... :)
آوای قلم
پس از اینکه کارم با مدیرمان تموم شد؛ بدو بدو مسافتِ دفتر مدرسه تا کلاس رو طِی کردم و پس از مکثی کوت
حقیقتا برای چندمین بار،عاشقِ دبیرمان شدم...
دبیری که در کنارِ اعداد، ارقام، معادله ها و دنبالههایِ درسش؛ معنایِ قشنگِ عشق و خدا را برایمان به تصویر میکشد... :)
آوای قلم
کیک رو دادم دستِ فاطمه و خودم هم برف شادی رو از رویِ کابینتِ آبدارخونه برداشتم...
قرار بر این بود که اول فاطمه واردِ کلاس بشه و منم همزمان با ریختنِ برف شادی وارد کلاس بشم...
فاطمه جلوتر رفت و منم بعد از او با برفِ شادی واردِ کلاس شدم...
بیلبیلکِ برف شادی رو فشار دادم و جهتِ برف شادی رو هم تنظیم کردم بالای سرِ دبیر، خودمم سرمو بردم سمتِ چپم و چشمام رو بستم که خدایی نکرده برف شادی رو از ذوق نکنم تو چشمِ خودم...
دست و جیغ بچه ها که آروم گرفت؛ چشمامو باز کردم تا ذوق کردنِ خانوم رو ببینم و خودم ده برابرش ذوق کنم...
سرم رو که آوردم بالا؛ دیدم خانوم دست گرفته جلوی چشماش و از قضا یه چیزی اذیتش میکنه...
در عرضِ دو ثانیه، دوزاریم افتاد که جهتِ برف شادی مستقیم به سمتِ صورتِ خانوم بوده و منم برای اینکه خودمو نجات بدم؛ دبیرمون رو با اسلحهای به نامِ برفِ شادی نشونه، رفتم... :)
پ.ن: خداروشکر به خیر گذشت و اتفاقی برا خانوممون نیفتاد ولی...
به گمانم ماندگار شدم در ذهنِ خانومِ تاریخمون... :)
آوای قلم
بعد از مدتها، حرفی،سوالی، نکتهای؟! https://daigo.ir/secret/31922076988
سال کنکور چطوره؟
_________
هعی...
حقیقتا عجیبه...
انقدر حساس میشی تو این دوران که با کوچکترین حرفی از اطرافیانت در رابطه با درس و مدرسه و آزمون، عصبی میشی...
در معرضِ انواع مریضیها قرار میگیری و تویی که باید مقاومت کنی و مبتلا نشی بهش...
حجمِ فشارهای اطراف خیلی زیاده ولی تو باید از قبل خودتو آماده کرده باشی و درمقابلشون فقط و فقط صبر و تحمل کنی... :)
تا صبح میتونم درباره این دوران و کنکور،متن بنویسمولی تا همینجا بسه.
آوای قلم
بعد از مدتها، حرفی،سوالی، نکتهای؟! https://daigo.ir/secret/31922076988
سلام سادات جان برای اعتماد به نفس چه کار باید کرد؟
_________
سلامو نور🌱
به اینفکر کن که نور خدایی...
به اینفکر کن که خدایی که بینیازِ عالمه، چنان تو براش عزیزی و دوست داره که حد نداره...
فکر کردن به اینا میتونه بهت اعتماد به نفس و حال خوب بده...
اینو هم بدون که اگه تو این دنیا بدون اعتماد به نفس زندگی کنی؛ حقیقتا له میشی...
پس به خودت امید داشته باش...
بدون که لایق بهترینهایی و هیچچیزی از اطرافیانت کمنداری...
یه پیشنهاد: استعدادهات رو بشناس و سعی کن در زمینهی اونا رشد کنی...
صد در صد بهت کمک میکنه که اعتماد به نفس بگیری... :)
آوای قلم
بعد از مدتها، حرفی،سوالی، نکتهای؟! https://daigo.ir/secret/31922076988
توی زندگی چی خیلی اذیتت میکنه؟
____________
شاید بتونم بگم اینکه ما آدما سر هر مسئلهی کوچیکی،سریع استرس میگیریم، حرص میخوریم و در نهایت خودمونو نابود میکنیم... :(
آوای قلم
بعد از مدتها، حرفی،سوالی، نکتهای؟! https://daigo.ir/secret/31922076988
به قانون جذب اعتقاد دارید؟
__________
شدیدا،شدیدا...
به خاطرِ همین هم سعی میکنم حتی در سختترین شرایط، مثبت صحبت کنم؛ مثبت حرف بزنم...
با آدمای منفیگرا و منفیباف هم اصلا میونه خوبی ندارم... :(
یادمون نره که هر کنشی یه واکنشی داره؛ حرف خوب بزنی، خوبیها میان سراغت و برعکس... :)