آوای قلم
برای رفتن به خانه شان ذوق داشتم. برای اولین بار بود که به خانه ی یک جانباز یا بهتر بگویم یک شهید زند
طولانی است آری
ولی پیشنهاد خواندن را سزاوارِ این روایت میدانم
حسِ کنجکاویِ بچگانه ام، کاری کرد که به همایش رتبه برتر های کنکور بروم تا ببینم چه میگویند و چه میشنوند.
از قبل برای خودم پیش بینی کرده بودم که قرار است روزی ۱۲ ساعت خوانده ام، اما با روزی ۱۰ ساعت هم میشود رتبه ی خوبی آورد ها را زیاد بشنوم .
همه ی تصوراتم با روی صحنه آمدنِ تیم انسانی فرو پاشید.
در واقع صحبت های مخالفِ با تصوراتم، آبی شد بر روی آتشِ وجودی که مدام فریاد سر می داد خیلی عقبی سااادات
من این را خیلی بیشتر از صحبت های کلیشه ای پسندیدم .
همیشه تصورم از رتبه برتر های کنکور این بود که تافته ی جدا بافته ای هستند که در دوران تحصیل، رنگ هیچ چیزی جز کتاب درسی و هزارجور کتاب تست را ندیده اند .
+من از دوازدهم شروع کردم.
_پایه ی ضعیفی داشتم ولی سخت تر درس خوندم و به اونچه خواستم رسیدم.
این صحبت ها بود که من به شنیدنش نیاز داشتم 😎
پ.ن: ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است .
✍️سادات
خارج از تمامیِ بحث و گِلِه ها، صحبت از زادگاه یا به عبارتی سرزمینِ مادری است.
سرزمینی که شاهدیم، زیبایی هایش را، سربلندی هایش را، افتخاراتش را.
ناجوانمردانه است، فقط نیمه ی خالیِ لیوان را دیدن.
یک ایران است و هزاران جانِ فدايياش...
به فردوسیِ ایران، باید نازید که بر شاهنامه اش دستی چرخاند و شاهکاری آفرید:
چو ایران نباشد تنِ من مباد
بدین بوم و بر زنده یک تن مباد...
✍️سادات
منجی دو عالم _1.mp3
زمان:
حجم:
4.7M
چه بی خیال نشستیم، نه کوششی نه وفایی!
فقط نشسته و گفتیم: «خدا کند که بیایی!»
____________
شاعر:صابر خراسانی
__________
با نوای: سادات
آوای قلم
چه بی خیال نشستیم، نه کوششی نه وفایی! فقط نشسته و گفتیم: «خدا کند که بیایی!» ____________ شاعر:صابر
تحفه ای نثارِ راهِ آقا جانمان :)
_آرزویت در این شبِ میلاد؟
+ به امید روزی که روایتِ آمدنش را با همین کلماتِ ناکافی، بنویسم .
هر روز به امید رسیدنِ روزی که دیگر آرزوی تعطیلی نداشته باشم، زندگی میکنم.
ولی چه کنم که با گذشت روزها،
باز هم همان آش است و همان کاسه 🙂
تمام حواسم را جمع کردم تا به هنگام فی البداهه صحبت کردن، بدون سوتی در اوج خداحافظی کنم .
ولی انگار زبان و کلماتِ در ذهنم خنده ی شومی به خواسته ام زدند و هنگامِ معرفی دبیرستانمان، دَبِرستان را همانند انار ترش بر پیشانی ام کوباندند.
درد داشت ولی خب موجباتِ شادی دوستانمان با خندیدن، فراهم شد...
پ.ن :
مجریِ شادیِ مردم باشید، نه مجریِ صحنه :)
(ستادِ دلگرمی به تمام سوتی دهندگان😁)