منجی دو عالم _1.mp3
زمان:
حجم:
4.7M
چه بی خیال نشستیم، نه کوششی نه وفایی!
فقط نشسته و گفتیم: «خدا کند که بیایی!»
____________
شاعر:صابر خراسانی
__________
با نوای: سادات
آوای قلم
چه بی خیال نشستیم، نه کوششی نه وفایی! فقط نشسته و گفتیم: «خدا کند که بیایی!» ____________ شاعر:صابر
تحفه ای نثارِ راهِ آقا جانمان :)
_آرزویت در این شبِ میلاد؟
+ به امید روزی که روایتِ آمدنش را با همین کلماتِ ناکافی، بنویسم .
هر روز به امید رسیدنِ روزی که دیگر آرزوی تعطیلی نداشته باشم، زندگی میکنم.
ولی چه کنم که با گذشت روزها،
باز هم همان آش است و همان کاسه 🙂
تمام حواسم را جمع کردم تا به هنگام فی البداهه صحبت کردن، بدون سوتی در اوج خداحافظی کنم .
ولی انگار زبان و کلماتِ در ذهنم خنده ی شومی به خواسته ام زدند و هنگامِ معرفی دبیرستانمان، دَبِرستان را همانند انار ترش بر پیشانی ام کوباندند.
درد داشت ولی خب موجباتِ شادی دوستانمان با خندیدن، فراهم شد...
پ.ن :
مجریِ شادیِ مردم باشید، نه مجریِ صحنه :)
(ستادِ دلگرمی به تمام سوتی دهندگان😁)
تصویرِ تک تکشان را، با یک موزیک ملایم در ذهنم پلی میکنم .
خوب و بدشان را همزمان میبینم و به زمان و وقت پیدا کردنشان فکر میکنم.
در میان عکس ها و فیلم هایشان به دنبال نقطه ی شروع میگردم .
نقطه ی شروعِ محبت ها و غمگینی ها، شیرینی ها و تلخی ها...
هرچه زیر و رو میکنم ، نیست.
آن را گم کرده ام...
انگاری کمی خاک رویِ آن نقطه نشسته و از بین خرت و پرت های حافظه ام قابل یافتن نیست .
گویا خیلی خیلی کهنه است .
بگذریم...
هرچه بود و هرچه هست، حال با فکر کردن به آنهاست که لبخندم جاری میشود...
ادامه:
رفیق هامون سلامت باشن !👌🏻❤️🩹
آوای قلم
برای اولین بار است که به اینجا آمده ام.
جایی که تعریفش را زیاد شنیده ام و خدا خدا میکردم سعادت زیارتش نصیبم شود؛ آخر میگفتند صاحب این مکان برکات زیادی را مشت مشت به تمام نقاط میبدمان پاشیده است.
کفش هایم را در آورده، جفت میکنم و داخل میشوم.
مکانی نسبتا بزرگ را با پوش هایی بنا کرده و دورتادورش را با چفیه و عکس نوشته هایی از شهدا تزیین کرده اند.
زیبایی های آن مکان تنها یک دلیل داشت؛
آنها دست در دست هم داده بودند تا حضور شهیدمان را فریاد بزنند.
آرامگاهش همانند قطب های آهن ربا، دلها را به سمت خود جذب میکرد؛ تا حدی که دلت میخواست کنارش بنشینی و تمام قصه های ناگفتنیِ زندگیت را برایش تعریف کنی .
کنارش آرام گرفتم و دستی به روی ارامگاهش کشیدم.
فکر کنم فهمید اولین بار است مهمانش میشوم آخر آرامش را سبدی کرد و جلویم گذاشت .
چشمانم را از گلهای خشک شده ی آرامگاهش، به سمت سقف سُر دادم.
سربند های رنگارنگ را ماهرانه کنار هم دوخته و از سقف آویزان کرده بودند؛ ریسه های سفیدرنگِ کنارشان نیز اسامی نوشته شده روی سربند ها را پر رنگ تر جلوه می دادند .
چادرم را مرتب کردم و ایستادم .
دور تا دور آرامگاه را با قدم هایم گذراندم و همزمان پرچم ها و عکس نوشته ها را ریز به ریز میخواندم.
کنار پرچمی با نام یارقیه کاغذی را دیدم که درد و دل های یه نفر را حمل می کرد؛ برایم جالب بود .
تمام مکان را که به اصطلاح متر کردم و تمام زیبایی هارا لمس، کنار شهیدمان نشستم .
اشک هایم بند آمده بودند و آن حس خوبی که مدت ها گم کرده بودم را اینجا یافته بودم .
خواستم حرفی بزنم و درد و دلی کنم امّا
زبانم چوب خشکی شده بود و مغزم نمیدانست از کجا شروع کند و چه بگوید .
تمام فسفر های مغزم را سر کلاس های درس سوزانده بودم و مشخص بود ته مانده هایش مرا سرپا نگه داشته اند .
فکر کردن را بیخیال شدم.
دستم را روی آرامگاهش گذاشتم و سرم را روی دستم.
چشمانم را بستم .
بهترین تصمیم آن بود که آن حال خوب را با تمرکزی هرچه تمام تر به داخل رگ هایم تزریق کنم .
۶ اسفند ۱۴۰۳
پارک حسن آباد_شهید گمنام
✍️سادات