خارج از تمامیِ بحث و گِلِه ها، صحبت از زادگاه یا به عبارتی سرزمینِ مادری است.
سرزمینی که شاهدیم، زیبایی هایش را، سربلندی هایش را، افتخاراتش را.
ناجوانمردانه است، فقط نیمه ی خالیِ لیوان را دیدن.
یک ایران است و هزاران جانِ فدايياش...
به فردوسیِ ایران، باید نازید که بر شاهنامه اش دستی چرخاند و شاهکاری آفرید:
چو ایران نباشد تنِ من مباد
بدین بوم و بر زنده یک تن مباد...
✍️سادات
منجی دو عالم _1.mp3
زمان:
حجم:
4.7M
چه بی خیال نشستیم، نه کوششی نه وفایی!
فقط نشسته و گفتیم: «خدا کند که بیایی!»
____________
شاعر:صابر خراسانی
__________
با نوای: سادات
آوای قلم
چه بی خیال نشستیم، نه کوششی نه وفایی! فقط نشسته و گفتیم: «خدا کند که بیایی!» ____________ شاعر:صابر
تحفه ای نثارِ راهِ آقا جانمان :)
_آرزویت در این شبِ میلاد؟
+ به امید روزی که روایتِ آمدنش را با همین کلماتِ ناکافی، بنویسم .
هر روز به امید رسیدنِ روزی که دیگر آرزوی تعطیلی نداشته باشم، زندگی میکنم.
ولی چه کنم که با گذشت روزها،
باز هم همان آش است و همان کاسه 🙂
تمام حواسم را جمع کردم تا به هنگام فی البداهه صحبت کردن، بدون سوتی در اوج خداحافظی کنم .
ولی انگار زبان و کلماتِ در ذهنم خنده ی شومی به خواسته ام زدند و هنگامِ معرفی دبیرستانمان، دَبِرستان را همانند انار ترش بر پیشانی ام کوباندند.
درد داشت ولی خب موجباتِ شادی دوستانمان با خندیدن، فراهم شد...
پ.ن :
مجریِ شادیِ مردم باشید، نه مجریِ صحنه :)
(ستادِ دلگرمی به تمام سوتی دهندگان😁)
تصویرِ تک تکشان را، با یک موزیک ملایم در ذهنم پلی میکنم .
خوب و بدشان را همزمان میبینم و به زمان و وقت پیدا کردنشان فکر میکنم.
در میان عکس ها و فیلم هایشان به دنبال نقطه ی شروع میگردم .
نقطه ی شروعِ محبت ها و غمگینی ها، شیرینی ها و تلخی ها...
هرچه زیر و رو میکنم ، نیست.
آن را گم کرده ام...
انگاری کمی خاک رویِ آن نقطه نشسته و از بین خرت و پرت های حافظه ام قابل یافتن نیست .
گویا خیلی خیلی کهنه است .
بگذریم...
هرچه بود و هرچه هست، حال با فکر کردن به آنهاست که لبخندم جاری میشود...
ادامه:
رفیق هامون سلامت باشن !👌🏻❤️🩹