از نارینقلعه بیرون آمدیم و به مقصد یخچال، بنای تاریخی میبد حرکت کردیم...
بچهها، کوفته و خسته با لبولوچهی آویزان کنارم راه میآمدند و گاه برای اینکه مسیر کوتاه تر شود از خودشان و زندگی شان میگفتند...
درگیرِ صحبتهای یکی از دخترها ، یک لحظه دور و برم را خلوت دیدم...
روبه رویم را نگاه کردم و دیدم توجهها به سمت آبسردکن است و الآن دورتادوراش را روسری آبیهای سرودخوان گرفتهاند...
خداروشکری گفتم و بطریِ کوچکِ سبزرنگم را از کیفم بیرون آوردم و ایستادم تا نوبت به پرکردنِ بطریِ من برسد...
نفرِ آخر بودم که یکی از پسر های لباس آبیِ سرودخوان آمد و منتظر ماند تا کار من تمام شود...
در این بین او غر میزد و با گفتن «خانمامامی سریع باشید دگه، صبر کن من فلکه رو ببندم...»؛سعی میکرد من را وادار کند دستبجنبانم و آبسردکن را دو دستی تقدیمش کنم...
کارم تمام شد و به کناری رفتم تا درِ بطری پر از آبم را ببندم...
پسر لباسآبی هم بعد از نوشیدن آب در همان بین که میگفت: «من برم، حواسم باشه هیچکدومشون نرن تو خیابون»؛ پا تند کرد تا حداقل یه خورده از وظیفهی منِ مربی را انجام دهد... :)
من هم با لبخند کوچکی که مهمانم شدهبود به پیروی از او پا تند کردم تا به بچهها برسم... :)
خاطره ای از پنجشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
فیلمبرداری سرود یار خراسانی...
آوای قلم
هنر همیشه زیباست...
انگاری از لابهلای یه عالمه غم و ناراحتی، از زیرِ خربار خربار افکارِ بیخود و بیجهت، میاد میشینه وسط قلبت...
چنان روحت رو جلا میده که تمام اعضا و جوارحت جونِ دیگه ای میگیرن...
اصلا هنر مثل دیدنِ یه پروانهی قشنگ به هنگام ناراحتی، خوشحال کننده است و مثل خوردن چایی به هنگام خستگی، انرژی دهنده... :)
پ.ن : یه خط جدیدمون نشه؟!...
تصور کن از ایست بازرسی رد شدی و پردهی سبز رو کنار میزنی...
سرت رو که بالا میگیری نوشتهی ورودیبابالجواد رو میخونی...
نفس عمیق میکشی و تمام هوای خوبِ صحن و سرا رو داخل ریههات جمع میکنی...
میدونی که تو الآن در امن ترین جای ممکن ایستادی؛ درست روبهروی ورودی بابالجواد...
با دستِ راستت قطرهی اشک روی گونهات رو پاک میکنی؛ دستت رو روبه آقا میگیری و زمزمه وار، طوری که فقط خودت و خودش متوجه بشید؛ میگی : آقاجون تو رو به جوادت قسم...!
لبخند میزنی؛ میدونی که با گفتن همین یک جمله، حاجت روا میشی....
آخه آقاجان، جوادشون رو خیلی دوستدارن...!
پ.ن: شهادتِ آقا امامجواد تسلیت... :(
آوای قلم
آقاسید....
هنوز که هنوزه، اون شبِ انتظار رو یادمون نرفته...
اون شبی که تا صبح زیرلب برای سلامتیِ خودت و همراهانت، انواع و اقسام دعاها و زیارتها رو خوندیم....
امید داشتیم که برمیگردی....
ولی گویا ما سعادتِ زندگی در کنارِ همچون شخصی رو نداشتیم....
آقا سید....
از اون بالاها دعا برامون یادت نره...
دعا کن قرآن، نگهدارِ ایرانمون باشه...
راستی!
امسال مهمون هم داری...
سلام مارو به رهبرِ شهیدمون هم برسون... :)