#زمستان_خونین
#پلات_صد_وسی_ودوم
دستش داخل کشو میلغزد، اما ناگهان متوقف میشود، انگار سرمای فلزی کشو او را به خود آورده باشد.
دستش را عقب میکشد و با حالتی که نمیتوانم بفهمم پشیمانی است یا ترس، قفل کشو را با یک حرکت محکم میبندد.
فریاد میزنم:
- آوا! داری چیکار میکنی؟ گفتم اون اطلاعات رو بده!
او به دیوار تکیه میدهد، نفسش نامنظم است. نگاهش را به پنجره میدوزد و دیگر حتی نگاهم نمیکند.
- گفتم که یاسین... اگه الان ببینی، دیگه راه برگشتی نداری. من این بار سنگین رو تنهایی به دوش میکشم، اما نمیذارم تو هم توش غرق بشی، هروقت فهمیدم میتونی ازش محافظت کنی بهت میدمشون.
سعی میکنم به سمتش هجوم ببرم، اما او با خشونتی غیرمنتظره به سمتم برمیگردد و تیزی نگاهش در چشمانم فرو میرود، راهش را به سمت در کج میکند. پیش از آنکه بتوانم کلمهای دیگر بگویم، از اتاق خارج میشود، این محافظت کردن را درک نمیکنم، صدای برخورد در با چارچوب، لرزهای به جانِ اتاق میاندازد.
تنها میمانم، در میان چهاردیواریای که حالا مثل قفس تنگ شده است، گیجی، مثل دودی غلیظ در مغزم میپیچد.
آوا معتقد است من نتوانسته ام از اطلاعات محافظت بکنم، اما حتی اگر حالا من اطلاعات را داشته باشم بدون رمزگشایی نمیشود کاری کرد.
سینا... دوستی که سالها شانه به شانهی هم کار کردهایم، کسی که در سختترین شبها کنارم بوده، آیا ممکن است تمام این سالها، تمام این اعتمادها، نقشهی یک بازی کثیف باشد؟
مگر میشود یک شخص اینطور عوض شود.
نگاهم به میزِ او میافتد، دستهایم را مشت میکنم و به لبهی میز میکوبم. «نه...» زیر لب میگویم، اما صدایم در اتاق میلرزد. «این غیرممکنه.»
در همین لحظه، گوشیام در جیبم به لرزه میافتد. نام سید روی صفحه میدرخشد. تماس را وصل میکنم و جواب میدهم، اما هنوز ذهنم درگیر کنایههای آواست، درگیر حرفهایی که گفته نشد.
صدای سید، مثل همیشه نگرانی دارد، اما امروز لحنش یکجای کار میلنگد، انگار ترسیده است.
- یاسین، کجایی؟
- خونهام. اتفاقی افتاده؟
صدای نفسکشیدنش را از آنسوی خط میشنوم، مکثی طولانی میکند که ضربان قلبم را به شماره میاندازد.
- یاسین، همین الان از سیستم مرکزی گزارش دادن، تمامی فایلهایی که دیشب رمزگشایی کردید... همهش پاک شده.
سرم گیج میرود، تکیهام را به دیوار میدهم تا زمین نخورم نمیتوانم باور کنم که هرچه که شنیده ام دروغ بوده باشد.
- یعنی چی پاک شده؟ چطور ممکنه؟ مگه سرورها بکآپ ندارن؟
صدای او نگرانتر میشود:
- مسئله همینه، نه تنها فایلها پاک شدن، بلکه انگار اصلاً از اول وجود نداشتن. هیچ ردپایی از دسترسی غیرمجاز نیست، هیچ لاگی ثبت نشده. انگار یکی از داخل... یکی که کاملاً به سیستم اشراف داشته، همهچیز رو با یک کلیک جارو کرده، هم من هم سینا نگرانیم.
سرم را به دیوار تکیهمیدهم. «یکی از داخل...» کلمات آوا در ذهنم مثل پتک میکوبد. «از کسی که همیشه درست سرِ وقت پیداش میشه...»
و سید میگوید سینا نگران است؟! اگر حرف آوا درست باشد، اگر واقعا سینا اطلاعات را پاک کرده باشد چه کاری میشود کرد؟!
شاید اطلاعات از سیستم اداره حذف شده باشد، اما نسخهای از آن باید پیش ما باشد، همان نسخهای که آوا رمزگشایی کرده است.
- یاسین؟ صدامو میشنوی؟ بچهها دارن پیگیری میکنن، اما بعید میدونم چیزی دستگیرشون بشه. این اطلاعات دیگه وجود خارجی نداره، مگه پیش شما!
گوشی از دستم لیز میخورد و روی فرش میافتد. به سقف اتاق خیره میشوم. حالا دیگر فقط شک نیست؛ حالا وحشت است که در رگهایم میدود. سینا... دیشب که اینجا بود، کسی بود که دسترسی کامل به سیستم داشت. کسی که به قول آوا، همیشه زودتر از همه میرسید.
اتاق میچرخد. انگار تمام دنیایم، تمام آن چیزی که بهش ایمان داشتم، در کسری از ثانیه دود شده و به هوا رفته است.
من با دستهای خودم، سرنخها را به کسی داده بودم که شاید... شاید همان کسی باشد که امروز باید زنجیرها را به دستش میبستم.
خلاء عجیبی در سینهام دهان باز میکند. دشمن، غریبه نیست؛ دشمن، همان کسی است که با او چای میخورم و به او اعتماد کردهام. و من... من احمقانهترین بازی عمرم را باختهام.
نگاهم خیره به در اتاق باقی میماند که آرام روی پاشنه میچرخد و آوا با ماگی که در دست دارد داخل میشود.
کنجکاو به چشمانم نگاه میکند که سرم را پایین میاندازم و میگویم:
- آوا اطلاعاتی که رمزگشایی کردی از سیستم مرکزی پاک شده! هیچ ردی ازش نمونده.
دهانش باز میماند و لبش را به دندان میگیرد، چند ثانیه از حرفم نمیگذرد که حنانه پشت سر آوا ظاهر میشود و وحشت زده نگاهم میکند.
[𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲|سِلنِـہ]
#زمستان_خونین #پلات_صد_وسی_ودوم دستش داخل کشو میلغزد، اما ناگهان متوقف میشود، انگار سرمای فلزی
- آقا یاسین ما اومدیم اطلاعات رو برسی کنیم، میبینیم هیچی ازش نیست! یعنی انگار تمام چیزهایی که دیشب رمزگشایی شده پاک شدن! ما کدهارم نداریم دیگه.
تنها کسی که جا نمیخورد آواست، زیر لب میگوید:
- سیستمتون به سیستم مرکزی وصله؟!
حنانه سری تکان میدهد و میگوید:
- یک سری از بخشاشون آره، چطور مگه؟!
آوا پوزخندی میزند ومیگوید:
- تبریک میگم آقا یاسین.
#زمستان_خونین
#پلات_صد_وسی_وسوم
- رد پای پنهان -
نمیدانم چطور جرعت گفتن پیدا کردم، شاید باز یاد وضعیت پدر افتاده و دلم نرم شد قفل زبانم باز شد.
اما شاید هم نه، شاید ورق برگشته خود را نسبت به این اطلاعات مسئول میدانم، اینکه دیشب یاسین اطلاعات را بدون هیچ رسیدگی یا حتی برداشتن یک نمونه تسلیم سینا کرد، شبیه یک شکست عمیقی بود که خنجرش درون قلبم فرو رفت.
نه این که تهدید یاسین برای میکروفون مرا به این کار وادار کرده باشد، دلیل اصلی این بود که اطلاعات آن اتفاق میتواند خیلی از گره ها را باز کند.
هر سه نفر با حالتی گرفته روی مبل با فاصله نشسته اند، نگاهم بینشان درگردش است و نمیدانم باید چه بگویم.
من آن بخشی را که در فلش دستشان دادم، از اطلاعات اصلی برش داده و دیگر هیچ اثری از آن ندارم.
آن ها هیچکدام متن را نخوانده بودند اما چیزهایی از آن در ذهن من هست که نمیدانم چقدر میتواند بهشان کمک کند.
- یاسین اطلاعات هجدهم دی، مربوط به گروهک هایی بود که با سلاح و مجهز از اربیل عراق وارد ایران شده بودن، نحوهی عملیات هاشون، نیرو گرفتن هاشون، پخش شدن توی خیابون رو نشون میداد.
حنانه چادر را روی سرش کمی جلو میکشد و میگوید:
- خب شاید اصلا به کار ما نیاد چندان، اون اتفاق گذشته دیگه نیازی بهش نیست!
یاسین با همان گرفتگی چهرهاش سری تکان میدهد و میگوید:
- اتفاقا برعکس، مگه نمیگن توی دی ماه مقصر جمهوری اسلامی بوده؟! مگه نمیگن جمهوری اسلامی مردم رو کشته؟! با اون اطلاعات راحت میشد این ننگ رو از پیشونی پاک کرد!
سری به تایید حرفش تکان میدهم و میگویم:
- کسایی که اون اطلاعات رو جمع کرده بودن، و به سیستم آراد انتقال دادن افرادی هستن که برای خود اینترنشنال یا حتی سلطنت طلبا مورد تایید هستن.
گفتن این حرف سنگین است، سنگین است چون اطلاعات از دست رفته و این یک شکست سنگین محسوب میشود.
یاسین سرش را سمت من میچرخاند و میگوید:
- چرا دیشب چیزی نگفتی آوا؟!
سرم را پایین میاندازم و با گوشهی لباسم بازی میکنم، دلیل نگفتنام همان تهدید سینا بود! در آن لحظه احساس میکردم گفتن چیزی میتواند همه چیز را نابود کند.
ترسیدم از اینکه اتفاقی بیوفتد که انتظارش را ندارم!
یاسین دستی به پیشانیاش میکشد و میگوید:
- میشه حداقل یک پله بعد رو واسمون رمزگشایی کنی ببینیم باید چیکار کنیم؟!
سری به نفی تکان میدهم.
- حنانه گفت سیستمتون به سیستم مرکزی وصله، به محض اینکه من کدی رو واردش کنم و رمزش باز بشه از اون طرف تخلیه میشه، شما اول شکافتون رو پر کنید تا بعد برسیم به اطلاعات!
یاسین سرش را به پشتی مبل تکیه میدهد و میگوید:
- میترسم دیر بشه آوا! میترسم اتفاقی بیوفته که نباید.
ناخواسته مثل خودش که دیشب برای همدردی بامن دست روی شانهام گذاشت، دست روی دستش که روی پایش هست میگذارم.
ظریفی دست من در مقابل دست او بیشتر به چشم میآید، آرام با انگشت شصت نوازشش میکنم، نمیدانم باید چه بگویم انگار همهی کلمات برای حرف زدن تمام شده اند.
سکوت سنگینی در فضا پر شده که صدای زنگ در، باعث میشود حنانه از جای برخیزد.
به سراغ در میرود، اول از چشمی نگاه میکند و بعد آرام در را باز میکند.
چند ثانیه بعد فرماندهی یاسین که میبینم اورا سید صدا میکنند، همراه سینا وارد میشود.
جواد و یاسین در لحظهی اول که سینا را میبینند چهرههایشان درهم میرود و همین باعث تعجب سید میشود.
زیر سنگینی و هرم نگاه سینا که در اولین قدم سمت من روانه میشود، دستم را دور دست یاسین که به احترام سید ایستاده است حلقه میکنم.
سرش را کمی سمت من میچرخاند، ترس را در نگاهم میبیند و انگار آن را لمس میکند که همان دست گرفته را از بین دستانم بیرون میکشد و روی شونههایم میگذارد.
با فشار دستهایش به سمت اتاق مرا سوق میدهد و در ورودی راهرو، در گوشم زمزمه میکند:
- درمورد ترسی که داری، توضیحی ندادی!
هدایت شده از [سخنیباࢪهبࢪشهید🇮🇷]
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چرا امام خامنهای به پناهگاه نرفت...؟!
#زمستان_خونین
#پلات_صد_وسی_وچهارم
دلیل این ترسهای گاه و بیگاه آوا را از سینا نمیفهمم؛ یعنی بین این دو چه گذشته که وقتی هم را میبینند، یکی مثل گرگی است که طعمه یافته و دیگری برهای لرزان که به چوپان پناه میبرد؟ آوا را با چشمغرهای که بوی محافظت میدهد، روانهی اتاق میکنم. شاید همسر من بودن فعلاً مصلحتی باشد، اما او همین حالا هم ناموس من است و نمیتوانم تحمل کنم سینا، با آن چشمهای سرد و نفوذگرش، اینطور نگاهش کند.
سید و سینا کنار هم روی مبل نشستهاند. تضاد عجیبی بینشان است؛ سید با آن وقار و آرامش همیشگیاش، و سینا که مثل سیمی لخت، آمادهی جرقه زدن است.
دلم برای سید میسوزد که به سینا اعتماد کرده و او را مثل سایه با خود آورده، کاش این کار را نمیکرد!
جواد و حنانه در سکوت سنگین اتاق فرو رفتهاند، فقط صدای عقربههای ساعت دیواری روی دیوار میآید که انگار دارد ثانیههای باقیمانده از فرصتمان را میشمارد.
از روی مبل بلند میشوم، بدنم منقبض است و استخوانهایم صدا میدهند. مستقیم به چشمهای سید خیره میشوم:
-آسید، اگه میشه چند دقیقه تنها صحبت کنیم؟
سید نگاهی گذرا به سینا میاندازد؛ سینا با آرامشی ساختگی تکیه داده است. سید میگوید:
-غریبه داریم مگه؟
لبخند کجی میزنم که بیشتر شبیه به یک پوزخند است:
- نه، حرفهای من در مورد آواست. زنمه، نمیخوام همه چیز رو بشنون.
سید نفسش را با صدای بلندی بیرون میدهد:
- یاسین، ما برای حل مسائل شخصی تو اینجا نیستیم! اومدیم ببینیم اون اطلاعات چطور دود شد و رفت هوا.
سرم را به نشانه تأیید تکان میدهم:
- عرض میکنم خدمتتون، بفرمایید لطفاً.
سید از جا برمیخیزد؛ صدایی که از اصطکاکِ کفشهایش روی فرش بلند میشود، در سکوت اتاق خیلی بلندتر از حد معمول است.
پشت سر من وارد اتاق میشود؛ همان اتاقی که بوی عطر ملایم آوا در آن پیچیده است، آوا روی تخت کز کرده و زانوهایش را توی بغل گرفته.
وقتی وارد میشویم، نگاهی به جواد میاندازم؛ او معنی نگاهم را میفهمد و با یک حرکت حسابشده، سد راه سینا میشود تا نزدیک در اتاق نشود. در را میبندم و صدای قفل شدنش در فضا میپیچد.
سید صندلی پشت میز را عقب میکشد، صدای کشیده شدن پایهی فلزی صندلی روی کف پوش اتاق، مثل جیغ ممتد یک پرنده است.
با همان نگاه نافذش که انگار میخواهد لایههای زیرین ذهن آوا را ببیند، خیره میشود. آوا لرزان نگاهم میکند.
با تکان دادن پلکهایم به او جرأت میدهم، او با صدایی که انگار از ته چاه میآید، شروع میکند:
- راستش... دیشب... وقتی رمزگشایی تموم شد، من کاغذ رو دادم به همسر حنانه. درست همون لحظه...
مکث میکند، دستهایش را دور زانوهایش محکمتر میگیرد، طوری که بندِ انگشتانش سفید شدهاند.
- همون لحظه سینا اومد. بوی سیگارش کل اتاق رو گرفته بود.
سید با دقت گوش میدهد، آوا دوباره ادامه میدهد:
- به بهانهی نماز وارد شد، ولی چشماش... چشماش هیچچیزی از آرامش نماز نداشت. تا قبل از اون نه دیده بودمش، نه حتی اسمش رو شنیده بودم.
آوا دوباره به من نگاه میکند، مردد است، من یک قدم به او نزدیکتر میشوم.
- آوا، همهچی رو بگو.
او فلش کوچکی را که روی پاتختی است، با انگشتان لرزانش برمیدارد و سمتم میگیرد.
- پرسیدم کی هستی؟ یهو... حمله کرد. چاقوی ضامنداری داشت که برقش توی اتاق چشمم رو زد، گفت اطلاعات رو میخواد، گفت نباید به دست تو برسه...
آوا بغضش را فرو میخورد، صدایش میشکند:
- گفت اگه توی فلش نریزم و بهش ندم، من رو میفرسته پیشِ برادرم. همون برادری که... که نمیدونم کجاست.
اشک از گوشهی چشمش میچکد، سید در فکرِ عمیقی فرو رفته؛ انگار دارد قطعات یک پازل خونین را کنار هم میچیند. آوا میگوید:
- من نخواستم بدم! ولی یاسین... یاسین اون برگه رو دستش داد. اگه نداده بود، شاید... اطلاعات مونده بود.
سید بلند میشود، قدش در اتاق کوچک، بلندتر به نظر میرسد با آرامش میگوید:
- مدتی هست که حس میکردم یه جای شکاف اطلاعاتی وجود داره، از همون شبی که اسم اغتشاشگرا از سیستم پاک شد، فیلمها، عکسها، همه چی مثل حبابی ترکید. انگار یه روح توی سیستم میچرخید و همه چیز رو پاک میکرد.
نگاه سید دوباره به آوا گره میخورد، اما این بار لحنش تندتر است:
- بهت وعدهای نداد؟ چیزی نگفت که بخوای وسوسه بشی؟
آوا سرش را به طرفین تکان میدهد.
- نه.
سید باز هم نگاهش میکند، انگار میخواهد حقیقت را از میان لرزش لبهای آوا بیرون بکشد.
- مطمئنی؟
آوا فقط با سر، نه میگوید و سرش را روی زانوهایش میگذارد.
#زمستان_خونین
#پلات_صدوسی_وپنجم
آوا در سکوتی سنگین فرو میرود و سید، غرق در هزارتوی ذهنش، به دنبال راهی برای خروج از این بنبست میگردد. میدانم در گرداب بزرگی گرفتار شدهایم؛ جایی که نه راه پیش داریم و نه راه پس! سینا، کسی که اعتماد بیچون و چرای بچههای اطلاعات را جلب کرده بود، حالا به مثابهی یک تهدید وجودی است.
او به حجم زیادی از دادههای حساس دسترسی دارد و احتمال پخش یا سرقت آنها، خون را در رگهایم منجمد میکند. او باید از سر راه برداشته شود؛ ولی چطور؟!
سید انگار همین افکار را در ذهن جستوجوگرش بالا و پایین میکند، کنار پنجره میایستد، سایهای روی چهرهاش میافتد و با صدایی که از خشم و تمرکز میلرزد، میگوید:
- سینا داره با ما بازی میکنه، پس ما هم باهاش بازی میکنیم!
با پرسشی در نگاه، به او خیره میشوم. نگاهم تا آوای متعجب کشیده میشود که با اضطراب به ما چشم دوخته است، سید ادامه میدهد:
- یاسین، ما نباید معطل همین یک لایه از اطلاعات بمونیم؛ باید به عمق ماجرا نفوذ کنیم. وقتی نمونده! دشمن هر لحظه ممکنه حمله نظامیاش رو شروع کنه.
به دیوار تکیه میدهم، بیآنکه گرمای گچ سرد دیوار را حس کنم. زمزمه میکنم:
- مگه قرار به مذاکره نیست؟!
پوزخندی تلخ روی لبهای سید مینشیند؛ انگار حقیقتی سمی در پستوی ذهنش نهفته است که سنگینیاش مجال سخن گفتن نمیدهد.
آوا با تکان دادن چشم و ابرو سعی میکند از این بازی خطرناک سر در بیاورد، اما من هم دستوپایم بسته است. سکوت، سنگین و کشدار، ثانیهها را میبلعد تا اینکه آوا بالاخره تاب نمیآورد:
- ولی سیستمی که آوردن خونه، به سیستم مرکزی وصله! هر حرکتی کنیم، اونا متوجه دسترسیمون میشن.
همین جمله، جرقهای در ذهنم میزند که تمام اضطرابم را شعلهور میکند:
- آوا راست میگه! وجود اطلاعات زیر دست این آدم، نه فقط همین پرونده، که امنیت کل سیستم رو به خطر میندازه. باید دسترسیاش قطع بشه!
سید با تأییدی سرد، سر تکان میدهد، کف دستانش را روی میز میکوبد و قامتش را خم میکند:
- اگر اینطوریه، باید طوری قطعش کنیم که سیستم مرکزی، خطای سیستمهای فرعی رو بهعنوان یک نقص فنی ساده تفسیر کنه. جوری که انگار اشتباهی رخ داده و اتصال قطع شده. ردپایی باقی نمیمونه. میتونین انجامش بدین؟!
سید با گوشهی چشم به آوا نگاه میکند؛ آوا با سری تکانخورده و قاطعیتی که در چشمانش موج میزند، تأیید میکند.
سید نفس عمیقی میکشد؛ نمیدانم او هم مثل من در شوک وجود جاسوسی هست که از رگ گردن به ما نزدیکتر است یا نه، اما چهرهاش سنگی و نفوذناپذیر باقی میماند.
سید با اشارهی چشم از آوا میخواهد بیرون برود، میدانم پذیرایی جای امنی برای او نیست، پس با نگاهی به اتاق کناری، او را به آنجا هدایت میکنم.
روی تخت مینشینم و وزن تنم را روی تشک فنری حس میکنم، سید، خیره در چشمانم، با صدایی که بوی ترس میدهد، میگوید:
- یاسین، میترسم! دیگه از سایهی خودم هم وحشت دارم. سینا اطلاعات رو حذف میکنه و بعد با چهرهای معصومانه، اداهای نگران درمیاره... و من چقدر احمق بودم که بازیش رو خوردم.
در دلم آشوب است. هیچ کلام تسلیبخشی برای سید ندارم؛ سینا تمام راههای خروجی را مسدود کرده است. سید به سمت در میرود و با لحنی خشک میگوید:
- بهتره سینا رو از اینجا دور کنم.
سرم را به نشانهی موافقت تکان میدهم، وقتی او میرود و همراه سینا که چشمان مضطربش مدام در خانه میچرخد، از خانه خارج میشود، سکوت خانه سنگینتر میشود.
آوا از اتاق بیرون میآید. به سیستم اشاره میکنم و تنها میگویم:
- اتصالش رو قطع کن، قبل از اینکه فرصت از دست بره!
آوا، حنانه و جواد، گویی در یک رقص نظامی خاموش، هرکدام بخشی از سیستم را به دست میگیرند. انگشتانشان با سرعتی باورنکردنی روی کیبورد میلغزد.
ساعتها در این فضای خفقانآور سپری میشود؛ آنقدر که گرسنگی هم در هیاهوی این ویرانگری دیجیتال فراموش میشود. ما در انتظار خبری از سرنوشت خودمان، مشغول پاک کردن رد پای یک خیانتیم.
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
این رمان تمام شده به صورت ویژژژژژه وی ای پی در اختیار فالوورایه عزیزم هست بفرمایید بخونید ☕️
https://eitaa.com/joinchat/4290773468C9a5a496e41
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
☠️
داستان هایه دارک کوتاه
قبر در ارایشگاه👻
جسد در غسالخانه👻
رستوران مردگان👻
آروشا 👻
فرقه👻
جنین خشمزه👻
جسد رقصنده👻
رمان بلند آن سویه ایینه
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
تا ساعت 23 بمونه🪵🍃
یه رب پست آخر باشه💆🏻♀
تبادلات گسترده لیلیوم🌸
#زمستان_خونین
#پلات_صدوسی_وششم
-ردپای مبهم-
صبحانهای نخوردهام و حالا با این فسفر سوزاندن مغز، معدهام مدام از گرسنگی مینالد، اما باید کار را تمام کنم. همانطور که سید خواسته، طوری کدهای مخرب را در دل سیستم مینشانم که همهچیز یک اختلال عادی به نظر برسد. انگشتانم روی کیبورد میرقصند و مدام در حال بازی با کلیدها هستم تا این اتصالِ نحس را قطع کنم، تا به حال با سیستمی به این وسعت و پیچیدگی کار نکردهام؛ تجربههایم همیشه محدود به همان لپتاپ شخصیام بوده و حالا این حجم از گستردگی، گیجم میکند.
همین عدم تسلط، کار را برایم دشوارتر میکند؛ ناآشنایی با فضایی که در همین دو روز، تمام تعادلاتش فرو ریخته است.
از ساعت ده صبح مشغولیم و حالا که عقربههای ساعت به دو عصر نزدیک میشوند، بالاخره سیستم ارور قطع اتصال را صادر میکند و دستهای ما روی کیبورد خشک میشوند، اولین کسی که خستگی را از تنش میتکاند، همسر حنانه است؛
چنان بدنش را کش و قوس میدهد که صدای استخوانهایش را میشنوم و خستگی عمیقتری به جانم میدود. یاسین دست روی شانهاش میگذارد و خستهنباشیدی حوالهاش میکند، من و حنانه هم از روی صندلی بلند میشویم؛ نگاهمان بیاختیار روی ساعت قفل میشود. حنانه با اضطراب و لحنی که بوی بیقراری میدهد، میپرسد:
- حالا ناهار چی بخوریم؟
لبولوچهام را کج میکنم و شانهای بالا میاندازم، من تا به حال دغدغهی تهیه غذا نداشتهام و اصلاً نمیدانم باید از کجا شروع کرد، اما یاسین ورق را برمیگرداند:
- ناهار آماده است، دستاتون رو بشورید و بیاید.
بشقاببهدست به سمت میز غذاخوری میرود، حنانه که انگار باری سنگین از روی شانههایش برداشته شده، لبخند عمیقی میزند و راهی سرویس میشود. همسرش به دنبال او میرود و من، به جای سرویس، ناخودآگاه سمت یاسین کشیده میشوم
کنجکاوم بدانم چه چیزی درست کرده؛ هرچند حس میکنم بینیام از فرط خستگی و فشار کار، قدرت تشخیص بوها را از دست داده است.
وقتی کنار میز میرسم، دیس ماکارونی خوشرنگ و لعابی را میبینم؛ شبیه همان ماکارونیهایی که مادرم درست میکرد و همیشه بر سر تهدیگ سیبزمینیاش، جنگی خانوادگی به راه میافتاد.
رضایتم با لبخندی که روی صورتم مینشیند، هویدا میشود، یاسین سرش را بالا میآورد؛ چهرهای حقبهجانب میگیرد و دستی به تهریش چانهاش میکشد:
- چطوره؟
منتظر نگاهم میکند، چنگال را برمیدارم، رشتهای ماکارونی برمیدارم و در دهان میگذارم. طعم ادویههای اندازه، رب خوشعطر و تازگی غذا، روحم را نوازش میدهد.
عجیب است که یک مرد، اینقدر دقیق و هنرمندانه آشپزی میکند، انگار از درخشش چشمهایم میفهمد که چقدر راضی هستم.
تا میخواهد چیزی بگوید، حنانه و همسرش میرسند، آنها هم بیش از من از این همه هنر یاسین در آشپزی حیرتزدهاند.
دور میز مینشینیم و با ولعی غریب، لقمهها را میجویم که وقتی به خودمان میآییم، فقط بشقابهای خالی و لکهدار باقی مانده است.
سرم را که بالا میآورم، یاسین را میبینم که با چشمانی خندان، سعی دارد خندهاش را پشت چهرهای جدی پنهان کند. بشقابش را روی بشقابِ من میگذارد و به شوخی میگوید:
- حالا خوبه فقط یه اتصال قطع کردین! اگه قرار بود پدافند بسازید که کل کشور قحطی میاومد!
همگی ناخواسته میخندیم، نمیدانم، اما انگار دارم به این جمع عادت میکنم؛ هرچند که در همین یکروزی که اینجا هستم، تلخیها و زخمهای زیادی دیده و کشیدهام.
همراه حنانه میز را جمع میکنیم، بشقابها را توی سینک میچپانیم و از کمردرد و خستگی مفرط، دیگر نای ایستادن و شستنشان را نداریم.
به اتاق پناه میبریم و یاسین میماند تا گزارش کار را به سید برساند، وارد اتاق میشوم؛ شالی را که از صبح به اجبار روی سرم مانده، روی صندلی پرت میکنم و خودم را روی تخت رها میکنم.
نرمی بالشت و خنکی ملحفه، جانی تازه به تنِ کوفتهام میبخشد، بعد از آن خواب پر از کابوس دیشب، شاید حالا بتوانم چند دقیقهای طعم آرامش را بچشم.
سرم را در بالشت فرو میبرم، صدای باز شدن در، چشمانم را دوباره باز میکند. یاسین بدون در زدن وارد میشود. اخم میکنم و میگویم:
- کجا؟ کجا؟ فکر کنم اشتباه اومدی!
اما
سرش را برمیگرداند؛ نگاهی گذرا به اتاق میاندازد و میگوید:
-نه، اتفاقاً درست اومدم. اتاق خانم فلاح، مگه نه؟
سری به نشانه تأیید تکان میدهم، برای اینکه عمق خستگیام را بفهمد و بیخیالم شود، دوباره سرم را روی بالشت میگذارم و چشمانم را محکم میبندم. از بالا و پایین شدن تشک تخت میفهمم که کنارم نشسته است.
یک چشمم را باز میکنم و نگاهش میکنم که با گوشیاش ور میرود. سرش را سمت من میچرخاند، گوشی را زمین میگذارد و با لحنی که ناگهان جدی میشود، میپرسد:
- قبل خواب، نمیخوای با مادرت حرف بزنی؟