خورشیدگردون
سپی اومده بود خونه مون و با مامانم دست به یکی کردن و بر علیه من قیام کردن
رفیقاتونو با مامان تون آشنا نکنید هیچ وقت
مامانم داره راجع به بیماریهای روانی کودکی و بزرگسالیم برا سپی میگه و سپی تایید میکنه که منم همین طوری بودم و هستم
مامانم میگه خداروشکر فکر کردم فقط این روانیه نگو رفیقاییم که انتخاب میکنه مثل خودشن
باور کنید آدما خودشون میدونن دارن با زندگیشون چیکار میکنن نیازی به نظر شما نیست
بابا خیلی باادبه و این منو عصبی میکنه. تو جاده نزدیک بود یه ماشینی به کشتن بده ما رو و بابا صرفاً براش بوق زد
میگم بابا لطفا در گوشا تو بگیر من سر مو از پنجره بیرون کنم چهار تا فوش بدم اینطور نمیشه
آهنگای مورد علاقه بابا رو گذاشتم تو ماشین و در پوست خود نمیگنجد
ای کاش در همین حین مخ شو بزنم لااقل یه کنسرت مهمون مون کنه
وقتی آهنگای خودمو گذاشتم کمش کرد گفت محرمه نذار، الان داره با آهنگای خودش همخوانی میکنه خدایا شکرت