eitaa logo
سرای داستان
59 دنبال‌کننده
1 عکس
0 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
بسم الله الرحمن الرحیم ...
فرار ✍ مهدیه حاجی‌زاده ساعت‌هاست که نور سرد موبایل، شبح‌وار در تاریکی اتاق می‌رقصد. انگشتانم بی‌اراده روی خبرگزاری‌ها می‌لغزد، در جستجوی حقیقتی که میان انبوه تیترهای درهم گم شده. «کابوس است... باید کابوس باشد.» زنگ تلفن دوباره می‌پیچد. سمیرا. عکسش را پاک می‌کنم، اما صدایش مثل خوره به مغزم می‌چسبد:«همکاری کن، همه چیز رو برات راحت می‌کنم...» موبایل در مشت یخ‌زده‌ام دوباره روشن می‌شود. نوتیفیکیشن جدید، تیغ‌وار روی صفحه می‌درخشد: «چرا جواب نمی‌دی؟ کار فوری دارم.» گلویم خشک شده، انگار مشتی شن فرو داده‌ام. این بار، راه گریزی نیست. صدای سمیرا در گوشم تکرار می‌شود، تکه‌تکه، مثل نوار خراب: «فقط چند مختصات نظامی... اسرائیل قول داده، بعد از عملیات، پاسپورت و زندگی جدیدت رو...» هشدار دیگری. یک فایل رمزگذاری شده. دست‌هایم می‌لرزد، نفس‌هایم به شماره افتاده. فایل را باز می‌کنم یک نقشه است. عکس‌های ماهواره‌ای با جزئیاتی که مو بر تن راست می‌کند. درخت توت پیری که از بچگی زیر سایه‌اش بازی می‌کردم... دیوار آجری ترک‌خورده... «حیاط خانه مادر.» زیرنویس عبری است، اما یک کلمه را واضح می‌فهمم: «تایید برای حمله.» زنگ تلفن دوباره فضای اتاق را می‌درد. سمیرا. صدایش نرم و فریبنده است، مثل روز اولی که مرا به جنبش کشاند: «مختصات رو دیدی؟ فردا صبح، پهباد رو هدایت کن. سیستم دفاعی رو هم که خودت تحویل دادی... پس مشکل کجاست؟» «این که... اینجا خونهٔ مادرمه! قرارمون مناطق مسکونی نبود!» سکوت سنگینی می‌افتد. سپس خنده‌ای سرد و بی‌روح:«قرار نبود انتخاب کنی. ما به تو آزادی می‌دیم، نه حق انتخاب.» تماس قطع می‌شود. چشم‌هایم را می‌بندم. مادرم را می‌بینم، در حیاط، زیر آفتاب ملایم صبح، قرآن باز روی پایش... بغضی سخت گلویم را می‌فشارد. من چه جنایتی مرتکب شده‌ام؟ دست‌هایم بوی باروت می‌دهد؛ از وقتی برایشان نقاط حساس را علامت زدم. حالا آن خط‌کش‌های قرمز، به سقف خانهٔ خودم رسیده. موبایل را با تمام قوا به دیوار پرتاب می‌کنم. شیشه‌اش خرد می‌شود، مثل تمام وعده‌های پوچی که باور کرده بودم. «آزادی؟ من فقط یک مهره بودم.» حالا... نقشهٔ قتل عام در دستان من است. با لرز، شماره‌ای را می‌گیرم که سال‌ها از آن فرار می‌کردم: ۱۱۴. وقتی اپراتور پاسخ می‌دهد، صدایم را پایین می‌آورم، اما هر کلمه‌ام مثل فریادی در سکوت است:«می‌خوام یه سری اطلاعات از یه عملیات خرابکاری بدم...» پشت پنجره، نخستین پرتوهای خورشید از لبه‌ی بام‌ها بالا می‌آید. امروز... امروز دیگر از خودم فرار نمی‌کنم. اینجا سرای داستان شبکه نویسندگان است👇 https://eitaa.com/StoryHall
وسواس خوب است یا بد!؟ ✍خانم پیوسته دو روزی بود که که جنگ شروع شده بود و ما در اولین روز از شرایط بحرانی کشور و ماجرای اسرائیل و نبرد، در حال گپ و گفت و کارشناسی مسائل سیاسیو کارشناسی مسائل خاورمیانه وکارشناسی امور کشاورزی و کارشناسی ساخت موشک و بالگرد و پهپاد و غیره بودیم. تو این بحبوحه هم هر از گاه خبرمی‌رسید که خونه ی کوچه‌های بغل دستیمون رو زدن. من این بین جزو نترس‌ترین آدم‌ها بودم شاید اگه اون لحظه تصویر منو هم می‌گرفتن چندتا مدال هم قسمت من می‌شد به خاطر این شجاعت و این رشادت بی نظیر که از خودم ارائه داده بودم. کاش بودید و یکیتون این تصویر رو می‌دید .بمب دقیقا به ساختمون بغلیمون خورد. شب بود، شیشه‌هامون لرزید.بچه‌ها جیغ‌زنان دویدن اومدن گفتن مامان مامان. همسرم چون نظامیه، خونه نبود. قاعدتا ستون این خونه من بودم و باید بچه‌ها رو تحت حمایت خودم می گرفتم. اما متاسفانه ظرف خاکشیر از بالای کابینت افتاده بود پایین و تمام فضای آشپزخونه رو پر از خاک شیر کرده بود. وای خدایا این خاک شیرها رو باید جمع کنم بعد بریم! بچه‌ها، صبر کنید ما می‌توانیم ما پیروزیم ما بر این واقفیم که پیروزیم، پس صبر کنید مامان خاک شیرها رو جمع کنه. جاروبرقی رو روشن کردم .جالب بود اونقدر از بیرون سر و صدا می‌اومد که صدای جاروبرقی به هیچ عنوان شنیده نمی‌شد. من در حال جارو کردن خاک شیرها بودم . تو گویی فیلمی رو با ولوم میوت در حال تماشا بودم.هیچ صدایی از جارو برقی غرغروی ما نمی‌اومد. همین که تمام شد ظرف خاک شیرو مجدد به جای قبلش برگرداندم و ناگهان باااااام. صدای مجدد از موشکی رعب آور که خانه ما را شدیدا لرزاند... خدایا ظرف خاکشیر باز هم به زمین افتاد و فضای آشپزخانه را پر از خاک شیر کرد. من غیور زن ایرانی، شیرزن وطن. همچنان جارو برقی رو روشن گذاشتم و مجدد اون جا را جارو کردم. فرزندانم گریه می‌کردند اما من با شجاعت مردانه و رشادت زنانه به کار خودم ادامه دادم. وقتی به کوچه رسیدیم همه چیز آروم شده بود خونه همسایه بغلی دو نیم شده بود.همسایه‌ها وقتی منو دیدن پرسیدن تو کجا بودی. گفتیم لابد رفتید شمال که نیومدین بیرون ماجرا رو تعریف کردم برام خیلی دل سوزوندن.. می‌گفتن به من غبطه می‌خورن که انقدررر شجاعم خدایا من این شجاعتو به واسطه وسواسم دارم...سپاس اینجا سرای داستان شبکه نویسندگان است. https://eitaa.com/StoryHall
آرامش غزه ✍سیده اعظم الشریعه موسوی مادر، بچه‌ها را صدا می‌زند: زود باشید موشک باران شروع شد. کودکان با خوشحالی می‌دوند و زیر آسمان دراز می‌کشند. با شمردن موشک‌های ایرانی به خواب می‌روند. اینجا سرای داستان شبکه نویسندگان است. https://eitaa.com/StoryHall
پایان انتظار ✍سیده اعظم‌الشریعه موسوی زن ظرف‌های شسته شده‌ی مهمانی غدیر را در کابینت گذاشت. زیر لب با آن‌ها زمزمه کرد: خاطرات خوبی تا به حال با شما داشته‌ام. برای مهمانی بزرگتری آماده باشید. وقتی درِ کابینت را بست به این فکر کرد، جشن ظهور را چطور برگزار کند و چه غذایی بپزد. اینجا سرای داستان شبکه نویسندگان است. https://eitaa.com/StoryHall
هوشِ ایرانی ✍سیده‌ اعظم‌الشریعه موسوی سرش را از روی دفتر نقاشی‌اش بلند کرد: مامان یعنی موشک‌های ما از تیر آرش کمانگیر هم بیشتر پرتاب می‌شوند؟ مادر لبخند زد: بله پسرم خیلی بیشتر. چشمانش از ذوق درخشید: واقعاً مامان، یعنی چقدر بیشتر؟ مادر به پهنای صورت خندید: تیر آرش تا مرز ایران رفت، اما موشک‌ها از قلب تل‌آویو هم بیشتر می‌روند. اینجا سرای داستان شبکه نویسندگان است. https://eitaa.com/StoryHall
الی بیت‌المقدس ✍ سیده اعظم الشریعه موسوی دخترک غزه‌ای، با خوشحالی نقشه را جلوی صورت مادرش گرفت: «مامان! اسرائیل روی نقشه نیست؟» مادر لبخند زد: «دیشب، دوستان ایرانی‌مان از صحنهٔ روزگار محوش کردند.» اینجا سرای داستان شبکه نویسندگان است. https://eitaa.com/StoryHall
وعده صادق ✍سیده اعظم‌الشریعه موسوی رو به نتانیاهو کرد و پرسید: حالا که جمع خودمانی است یکی از افتخارات اسرائیلی‌ را بگو؟ نتانیاهو دست روی دستش گذاشت: افتخاری از این بالاتر که به دست ایرانی‌ها بیچاره شدیم. اینجا سرای داستان شبکه نویسندگان است. https://eitaa.com/StoryHall
ثبت در تاریخ ✍سیده اعظم‌الشریعه موسوی پسرک دفترش را بُرد و کنار مادرش نشست: مامان برای این ضرب‌المثل‌ها یک مثال می‌گویی؟ مادر خندید: بله پسرم بپرس. - پا روی دم شیر گذاشتن؟ - مثل اسرائیل که اشتباه کرد و با ایران در افتاد. پسر خوشحال شد: هرکس خربزه بخورد باید پای لرزش هم بنشیند؟ - باز هم مثل اسرائیل که تاوان شروع جنگ را پس داد. پسرک خندید: زمان بزن در رو تموم شده؟ مادر دست روی سر پسرش کشید: جواب ایرانی‌ها به هرکسی که نگاه چپ به کشورشان کند. اینجا سرای داستان شبکه نویسندگان است. https://eitaa.com/StoryHall
وطنم وتنم ✍ مرضیه تقی‌پور هوا گرم بود و خیابان‌ها شلوغ. بیشتر مسیرها را هم بسته بودند. کنار خیابان ایستادم و گوشی‌ام را از کیفم بیرون آوردم. ماشینی دنده عقب گرفت و نزدیکم متوقف شد. شیشه سمت راستش را پایین کشید و گفت: سلام، مسیرتان کجاست؟ با تردید نگاهش کردم، لبخندی زد و گفت: سوار شوید، مقصدتان هرکجا باشد شما را می‌رسانم. هنوز مردد بودم که دیدم در را برایم باز کرد. نگاهم می‌کرد و منتظر بود تا سوار شوم. دیگر فکر نکردم، برای خلاصی از شر گرما تردید را کنار گذاشتم. در را بستم و ماشین به راه افتاد. درحالی که کولر را روشن می‌کرد گفت: امروز خیلی گرم‌تر از روزهای قبل است. سرم را تکان دادم و گفتم: آره! من زیاد در راهپیمایی نماندم اما همان چند دقیقه هم که در میان جمعیت بودم حسابی خیس عرق شدم. با لبخند نگاهم کرد و چیزی نگفت. چند ثانیه بعد گفتم: تعجب نکردی؟؟ _ از چی باید تعجب کنم؟؟ _ از اینکه من هم امروز امده‌ام راهپیمایی. _نه، مگر جای تعجب دارد؟ گفتم: منو ببین، این شال رو همیشه دور گردنم می‌ندازم، اصلا نمی‌پوشمش. _خب؟ منظورت چیه؟ _خب تو چادری هستی، حتی الان که پشت فرمون هستی با چادر داری رانندگی می‌کنی، اعتقاداتمون اصلا شبیه هم نیست. چند ثانیه نگاهم کرد، نگاهی عمیق و بعد گفت: امروز فرق دارد، همه برای دفاع از وطن امده‌ایم. با بغض گفتم: برای وطن جان می‌دهم. اینجا سرای داستان شبکه نویسندگان است. https://eitaa.com/StoryHall