شهید
✍رضا میرزایی
صبح زود بود، دقیقا یادم نیست، فقط نور و صدای مهیبی تمام خانه را در چشم بر هم زدنی زیر و رو کرد.
آپارتمانهای روبروی مجتمع ما هدف جنگنده های صهیونیستی قرار گرفته بودند، پدرم یک بند فرمان می داد و داد می کشید:
_ چیزی نیست نترسید ... فاطمه فاطمه پدر جان کجایی... فرشید بابا زنده ای ....فرزاد کجایی بابایی بیا تو هال... مادرتونو کو زینب خاتون زینب جان زینب بابا کجایی ... جواب بده جانم
فکر کنم موج انفجار پدرم را گرفته بود داشت نماز می خواند در هال که حمله موشکی انجام شده.
تمام شیشه ها داخل خانه ریخته بود. از کف پای پدرم خون زیادی می آمد متوجه نبود تمام فرشها را خونی کرده بود. یک بند فریاد می زد در تاریکی.
خبری از مادرم نبود در اتاق کج و ماوج را کناری زدیم اصلا اتاقی وجود نداشت یک طرف ساختمان کامل تخریب شده بود و پایین ریخته بود.
ما طبقه هفتم برج بودیم روبرو هم کلا یک سمت ساختمانشان نبود و ریزش کرده بود.
مصیبت آوار شد سرمان در تاریکی مطلق خانه سر و صدا و گریه و زاری فاطمه خواهرم و برادرهای کوچکترم کلافه ام کرده بود.
صدای الله اکبر آمد صداهای بیشتری صدای اول را همراهی کرد حتی جمعیت زیادی الله و اکبر و مرگ بر اسراییل و مرگ بر امریکا می گفتند. مرگ بر اسراییل مرگ بر امریکا...
سو سوی نور چراغ قوه هایی از دور دیده می شد.
همین که وارد هال شدم پدر روی زمین افتاد بود اول با پا به او برخورد کردم.
همین که کور مال کور مال به طرفش رفتم فهمیدم پدرم غش کرده، ترکش خورده بود دستم خونی شد.
صدای بچه ها بود ولی آنها را پبدا نمی کردم مگر وسعت خانه ی ما چقدر شده بود که اینقدر دور از هم شده بودیم .صدای آژیر امداد و آتش نشانی آمد.
نتانیاهوی پلید کار خودش را کرد این سگ هار به پشتیبانی امریکا زنجیر پاره کرد.
سرم گیج رفت حالت تهوع گرفتم و استفراغ کردم.
چشم که باز کردم بیمارستان بودم. پدرم و مادرم و برادرم شهید شده بودند.
از بچه ها و تلویزیون خبردار شدم فرمانده هان نظامی و دانشمندان و مردم را هدف گرفتند یاد دکتر افتادم . این مرد بی ادعا و فروتن داشمند هسته ای بود بارها به شوخی به پدرم گفته بود "با مواد کار می کنم" و هر بار پدرم هم به شوخی به دکتر می گفت " مراقب باش مواد نگیردت"
موشک باران اسراییل غاصب شروع شد با همان سر و صورت زخمی و بسته کیف کردم از شخم زدن سر زمین های اشغالی دلم خنک شد حض کردم و امریکا هم هیچ غلطی نکرد.
اینجا سرای داستان شبکه نویسندگان است.
https://eitaa.com/StoryHall
دل داده
✍مریم عباسیان
پاهایشان روی آسفالت کش میخورد به جلو،
هرم گرما نفسشان را میبلعید؛اما با عشق عمود، عمودجلو میرفتند و جرعه جرعه آب مینوشیدند و باران چشمهایشان را میشست.
خورشید از پشت کوه سر بر آورد و نور طلاییاش را پاشید وسط جاده.
موکبها کنار جاده صف به صف ایستاده بودند به پذیرایی
علی چفیه را از روی شانهاش روی ریش پر پشت و تر تاسش کشید و گفت:
_هاشم چای تو استکان کمر باریک بد جوری چشمک میزنه!
_ کم کم آفتاب بیاد بالا گرمترمیشه.
چند عمود دیگر تا رخ نمایی کامل خورشید جلو رفتند. آب های لقمهای میان دست و هانشان بالا و پایین می رفت و گلو تر میکردند.
_علی این یکی رو نمیشه رد کرد
_چای کمر باریک و کاسههای کله پاچه و بنا گوش و زبون
_چای رو هستم کله پاچه رو نیستم
رسیده نرسیده به موکب کله پاچه کتانی علی در چالهای فرو رفت و پیچ و مهره قوزک از هم باز شد.
دلش ضعف رفت و رنگش پرید وسط هوای گرم ونفسش به تنگی کانال نخاعاش شد.
هاشم چشمهایش گرد شد و دهانش تا بناگوش باز.
بناگوش کنار آبگوشت و زبان تیلیت شده وسط کاسه را فراموش کرد.
_چی شد علی! از بس سر به هوایی داداش.
علی نشست روی زمین و دو دستش را چسباند به مچ پا
_عه عه داداش پاشو، ببینم نه جدی جدی ضعف کردی اینگار
اشکهای غلتان گونهی خیس و عرق کرده علی را شستند و تا زیر چانهاش سر خوردند.
_صبونه..فطور..بفرما. خانوم بفرما آقا
استکانهای چای کمر باریک ایستاده در نعلبکیهای لبه دار وسوسه انگیز بود.
هاشم یک چای پر رنگ برداشت و قاشق چایخوری را چرخی داد توی استکان جلوی دهان نیمه باز علی گرفت.
_,ی هورت بکش بره بالا شفای والا.
علی بی رمق چای را مزمزه کرد و نالهاش را قورت داد.
_خب حالا کوله رو بده پشتت برم ی دکتری ،شکستهبندی چیزی بیارم.
علی بی رنگ و روتر از قبل کمرش تا خورد و افتاد روی کوله پشتی.
هاشم غرولندی زیر سیبلهای بلندش جنباند.
«هیِ پسر کله پاچه رو زهرم کردی, حالا دکتر مُکتر کجا بود»
_, آها همین چندتا موکب عقبتر کمکهای اولیه بود.
علی پلکهایش را روی گذاشت و لحظههای افتادن آقا ابوالفضل را در ذهنش گذراند و دو گوی فرو رفته در گودی صورتش شد غرقاب اشک از مشک پاره.
هاشم زیر پایش گرد و خاک بهم بوسه دادند و سرعت قدمهایش بیشتر شد.
«اینم کمکهای اولیه »
_اقا ای رفیق ما جلو پاشو ندیده مچ پاش ضربه دیده بد جور رنگ باخته دکتری، شکسته بندی، چیزی ای دور برا هس
مرد که موهای جو گندمیاش روی پیشانی خط خطیاش ریخته بود، جواب داد
_سلام!کجاس این رفیقتون.
_ی صد متری جلو تر داشتیم میرفتیم که یهو پاش تو چاله پیچ خورد.
_نمیتونه راه بره؟
_نه آقا رنگش پریده مثل ماست شده صورتش.
_خیلی خوب وسیله بردارم، میام.
_شمادکتری؟
_ارتوپدم. اینم کارتم.
_عجب شانسی آورد علی!
موکب اورژانس به نسبت شلوغ بود ؛,اما بیشتر زیر سرم بودن یا دلپیچه داشتن و سرماخوردگی در بین گرمازدگی.
_خب کدوم طرف بریم
_,جلو سمت راست من میرم جناب شما بیان..
هاشم دلش مثل سیر و سرکه میجوشید و چشمش را روی صبحانه موکبها میبست.
گاهی هم یک مشت کوچک مهمان شکم برآمدهاش میکرد.
قدمهای آخر را که برداشت پشت سرش نگاه انداخت.
_عع دکتر!دکتر کجا موندی!
دلش هری ریخت.
دستی به شانه اش آویزان شد.
_پسر جان من شانه به شانهات میام.
هاشم بزاق آویزانش را فرو فرستاد تا ته حلق و گفت:
_,خدا خیرتون بده. بد حَ چلشی شد.
علی روی کولهپشتی نیم ور افتاده بود و زمزمه میکرد و رنگ به رنگ میشد,، صورت رنگ پریدهاش.
انگشت اشاره را به سمت علی گرفت.
_اینا هاش همینه رفیق دس و پا چلفتی،
لبهای کلفت دکتر زیر سبیل جو گندمی کش آمد و نشست کنار علی
_سلام پسرم چی شده ؟
علی پلک از هم باز کرد و لب به عذر خواهی گشود.
_شرمندهام همه رو به زحمت انداختم.
_,نه جانم من برا همین اینجام
_پام دکتر پام رو نمتونم تکون بدم.
دکتر بند کفش کتانی را باز کرد و پاچهی شلوارش را خواست بالا بدهد که ورم قوزک محکم خودش را چسبانده بود به پارچه شلوار.
_ با اجازتون اینو پاره میکنم.
قرچ قیچی پاچه را شکافت و قوزک سرخ و متورم نمایان شد.
دست دکتر نرسیده به قوزک، دل علی از درد ضعف رفت و لب روی هم فشار داد.
دکتر آتل را از توی کیف در آورد و دور قوزک پا را بانداژ کرد.
_تنها کاری که میتونسم بکنم همین آتل بندی و بانداژ تا عکس بگیرین. فکر کنم شکستگی داره که متورمه و درد داره.
علی با چشمهای نیمه باز نیمه بسته لب زد.
_ممنونم به زحمت افتادین تو رو خدا حلالم کنین ، حالا میتونم راه برم.
دکتر چشم چرخاند سمت هاشم .
_این رفیق شفیقتون کمکتون میکنه ویلچر گیر میاره!
هاشم دست روی سرش گذاشت و رو به دکتر گفت:
_از دم مخلصیم! ویلچر؟ویلچر از کجا بیارم ؟
_موکب مخصوص هس همین پشت موکب اورژانس. منتها اول ی چیزی بدین علی آقا بخوره .
هاشم صورت پف آلودش را به علامت تایید تکانی داد و گفت:چشم
علی نشست و جرعه جرعه آب نوشید و هاشم تند تند قدم کشاند به طرف چادر پشت اورژانس برای گرفتن ویلچر.
خورشید که حسابی عرق قدمهای عشاق را در آورد تکه تکه شد و پناه گرفت پشت کوه و دل صد پاره اش عین آتش گداخته سرخ میان آسمان جا مانده بود.
هاشم پشت ولیچر را گرفته بود و کلاه از روی سر تاس علی برمیداشت و چند قطره آب میپاشید مثل دانههای باران.
علی دست روی سینه گذاشته بود و
قطرههای اشک را از بین دو لب قورت میداد.
هاشم دستی به شانهی علی زد و گفت:
_بدم نشد کولهها رو هم دادیم جناب ویلچر علی خان.
هقهق عشق با صدای سلام بر حسین
با ورود به دروازهی کربلا سرازیر خیابانهای دلدادگی شد.
اینجا سرای داستان شبکه نویسندگان است.
https://eitaa.com/StoryHall
چای روضه
✍فرانک انصاری
چای روضه مقابلم بود و صدای نوحه خوان کل خانه را برداشته بود که میخواند: "علی جان، علی جان، علی بی سرم/ ز خونت شده خاک کربلا پر شرر":
صدای علی توی گوشم پیچید: پسرم که به دنیا بیاد خودم میبرمش هییت حسینی بارش میارم.
اشک گوشه چشمهایم غلطید و فکرم رفت پیش یویویی که علی برای پسرمان خریده بود. یویو مقابلم چرخید و و بالا و پایین رفت. موشک اسرائیل همان روز مثل یویو روی سرم آوار شد و از علی همان یویو ماند و پسری که بدون پدر باید به هیئت میرفت...
اینجا سرای داستان شبکه نویسندگان است.
https://eitaa.com/StoryHall
زیارت
✍مریم رضایت
از وقتی که چشمم باز شده بود و دور برم را می دیدم اینجا بودم,
در یک فروشگاه آینه و شیشه.
از خودم میپرسیدم تا کی باید اینجا بمونم!
آیا من هم مانند بقیه سرنوشتم تغییر می کند! یا مادام العمر باید اینجا بمانم!
نسبت به خودم اعتماد به نفس عجیبی داشتم، خودم را خیلی خوب و زیبا تصور میکردم، حتی گاهی به خود غرّه می رفتم.
اما دلم مثل آینه بود و هرکسی را در خود جای می داد،
هر کسی هم آنجا می آمد و مرا می دید به زیبائیم اعتراف می کرد اما باز هم خریدارم نبود، گویا بودند کسانیکه از من زیبا تر بودند.
هم چنان روزها میگذشت و کسی خواهانم نبود؛
تا اینکه یک روز چشمم افتاد به عکسی که به دیوار فروشگاه زده شده بود خیلی در دلم نشست.
سعی کردم آن عکس را در خودم منعکس کنم و شبیهش بشوم،
دلم شکست و به صاحب عکس متوسل شدم.
او انسان بزرگی بود ازش خواستم که عاقبتم را بخیر کند کارم را به جائی ختم کند که از صاحب آن عکس جدا نشوم،
دلم نمی خواست در خانهای بروم که اهل گناه ونفاقند، لب به شراب می زنند، سگ بازند و حدود را رعایت نمی کنند.
از قضا روزی صاحب کارم آمد و گفت قرار است با تعدادی از دوستان به مسافرت برویم.
در دلم غوغا بود اما مطمئن بودم مرا جای بدی نمی برد.
هنوز نرسیده بودیم که گلدسته های حرم پیدا شد، بعد برای آماده شدن به مکانی خاص رفتیم.
از خوشحالی در پوست خودم نمیگنجیدم،
فردای آن روز افرادی به نزد ما آمدند کمی صحبت کردند.
در دلم آشوب بود که چه نقشهای برایم دارند! نکند مرا حرم نبرند!
دانستم که گمان میکردم زیبایم!
اما برای وصال باید زیبا تر می شدم.
یکی از آنها به سمتم آمد تیغه ای مانند ارّه در دستش بود نزدیکم شد ترس همه وجودم را فراگرفته بود.
اول ناصافیهایم را صاف کرد، بعد تیغه را بر روی صورتم گذاشت و محکم کشید می خواست مرا ریز ریز کند تا غرورم بشکند و زیاد شوم،
هر چه فریاد می زدم انگار نمی شنید و توجهی نمی کرد از درد زیاد به خود می پیچیدم چند خراش محکم بر روی صورتم وارد کرد، داشتم می مردم
اما مردن هم اینجا قشنگ بود،
خودم از امام رضا خواسته بودم؛
آری برای زیباتر شدن باید رنج میکشیدم، درد میکشیدم، تا زشتیهایم پاک شود و تاب و تحملم زیاد شود، تسلیم می شدم تا قابلیت یابم و قبول شوم.
با همان حال نزارم مرا وارد حرم کردند،
تا چشمم به ضریح افتاد دلم لرزید و شکست، شکایت کردم.
تازه متوجه شدم که قرار است قسمتی از آینه کاری دیوار حرم ترمیم شود.
دردهایم به یک باره فراموش شد،
ابر سیاه غم از سرم کنار رفت،
آفتاب حیات بر من تابید و جانی تازه گرفتم.
پر درآوردم و مانند کبوتری عاشق بر دیوار حرم نشستم.
فقط در دلم گفتم؛ امام رضا ممنونتم که عاقبت بخیرم کردی:)
اینجا سرای داستان شبکه نویسندگان است.
https://eitaa.com/StoryHall
سوخت امید
✍م. حاجی زاده
در ساعات گرگومیش بامداد، تهران زیر آسمان پرستاره به خواب رفته بود. سکوت خیابانها را تنها نوای آرام و یکنواخت قلب تپنده آزمایشگاه ملی میشکست. امیرعلی، که از شدت خستگی روی میز کنترل سر جایش خوابیده بود، ناگهان با فریاد گوشخراش اخطار از جا پرید. هشدار قرمز رنگ سیستم خنککننده، نفسهایش را در سینه حبس کرد. این چهارمین باری بود که کابوس توقف و فاجعه، دوباره به سراغشان آمده بود.
همان لحظه، نور صفحه موبایلش، سایههای اتاق را پس زد. پیام یاسمن کوتاه بود، اما دنیایی از ترس و اضطراب در خود داشت: «پویا حالش بدتر شده امیرعلی یه کاری بکن...» امیرعلی با چشمانی خیس، مشتهایش را آنقدر فشرد که انگشتانش بیحس شد. تحریمهای ناجوانمردانه، داروی نجاتبخش پسرشان، «ید-۱۳۱»، و حتی قطعه حیاتی راکتور را به رویشان بسته بود. همه چیز به هم گره خورده بود؛ راکتور برای زنده ماندن به سوخت نیاز داشت، سوختی که همان اورانیوم غنیشده بود، و تولید دارو برای پویا و هزاران بیمار دیگر، به تپش همین قلب وابسته بود.
با صدای اذان صبح یاسمن با چشمانی سرخ و بیخواب، مقابل رئیس بیمارستان ایستاده بود. او با صدایی سنگین گفت: «فقط یک ویال مونده. باید انتخاب کنیم بین آقای محمدی و پویای شما...» یاسمن، پرستاری که جانها برایش مقدس بود، زیر بار این انتخاب شکننده، قامتش خم شد. نگاهش به عکس راکتور روی دیوار افتاد.
ظهر آن روز، امیرعلی نقشهها را پیش روی تیم جوانش گشود. علی، با نگاهی که از شوق و عزم میدرخشید، پیشنهاد داد: «اگر نشد قطعه اصلی رو بیاریم، با یه مبدل حرارتی صنعتی، راه موقتی میسازیم. شاید کامل نباشه، اما میتونه راکتور رو تا تولید سوخت تازه و داروهای جدید زنده نگه داره.» سوخت تازه، همان مایه حیات بود.
اما در اولین آزمون، سیستم نوپا نشتی کرد. آب مانند اشک بر زمین جاری شد. امیرعلی به دیوار تکیه داد و موجی از یأس وجودش را فراگرفت. اما نگاه علی، پر از امید بود: «دکتر، تسلیم نشید! سوخت راکتور که هست! مگه نگفتید همین اورانیوم غنیشده میتونه ماهها انرژی بده؟ پس ما هم باید انرژی داشته باشیم!»
عصر بود که پیام یاسمن رسید: «دیگه وقت نداریم امیرعلی...» این کلمات چون تازیانه بر روح خسته امیرعلی فرود آمد. اما عزمش را جزم کرد؛ با نیرویی دوچندان، خود را به اتاق کنترل رساند. پس از ساعتی مبارزه بیامان، بالاخره نشتی بسته شد. با صدایی که از شوق میلرزید، فریاد زد: «تست نهایی، حالا!» و این بار، چراغهای سبز، یکی پس از دیگری، مانند شکوفههایی از امید روشن شدند. زمزمه آرام راکتور، نوید زندگی دوباره میداد. قلب تپنده تاسیسات، دوباره میتپید تا زندگی بسازد.
نیمهشب، تولید دارو به پایان رسید. امیرعلی با چشمانی نمناک به یاسمن زنگ زد: «شد جانم! بالاخره شد! فردا صبح دارو میرسه.» از آن سوی خط، هیچ واژهای نشنید، فقط صدای هقهقی از شادی و رهایی شنید که برایش بهترین نوای دنیا بود.
سپیدهدم، پیک ویژه، جعبهای درخشان را به بیمارستان رساند. برچسب روی آن در نور طلایی خورشید میدرخشید: «ساخته شده در راکتور تحقیقاتی ایران». دستان یاسمن هنگام دریافت جعبه اینبار نه از ترس، که از غرور میلرزید.
ساعت هشت و بیست دقیقه، یاسمن، سوزن حاوی زندگی را به بازوی پویا تزریق کرد. آن مایع جانبخش، ثمره سوخت ارزشمند و پایداری مردان و زنانی بود که تا پای جان ایستاده بودند.
یک ماه بعد، پویا زیر نور آفتاب نقاشی میکشید. خورشید نقاشیاش بسیار درخشان بود: «مامان، این خورشید منه. قشنگه، مگه نه؟ مثل همون دارویی که بهم زندگی داد.» عصر آن روز، امیرعلی و یاسمن در پارک قدم میزدند. یاسمن پرسید: «خاطره دانشگاه شریف را یادته؟»
امیرعلی دستش را محکمتر در دست یاسمن فشرد و به افق روشن نگاه کرد: «قولمون رو عملی کردیم یاسمن. با یه راکتور، یه دنیا عشق و کلی اراده، دنیا رو برای پویا و همه پویاهای این سرزمین عوض کردیم.» از دور، صدای آمبولانسی به گوش میرسید که محمولهای تازه از امید را به بیمارستانی میبرد. راکتور تحقیقاتی، کماکان میتپید؛ هر ذره از سوختش، شعلهای از امید روشن میکرد.
اینجا سرای داستان شبکه نویسندگان است.
https://eitaa.com/StoryHall
او شبیه کیست؟
✍️شریفی
خانم پرستار کنار تخت شیما ایستاد و دستی به موهای فرفری او کشید و گفت:
«شیما جون فکر می کنم اون میکروب شیطون و ناقلا از بدنت خداحافظی کرده و رفته، حالت خوبِ خوب شده عزیزم! .»
چشمهای شیما از شنیدن این خبر برق زد و گفت: «آخ جون! یعنی فردا می تونم برم خونه؟ آخ جون یعنی می تونم برم پیش دوستام؟ چقدر دلم براشون تنگ شده!»
خانم پرستار لب و لوچه اش را آویزان گرفت و گفت:
«ای دختر بلا، دلت برای من تنگ نمی شه؟ »
بعد خندید و ادامه داد:
«شوخی کردم، اصلا هم دلت برام تنگ نشه ها دوست ندارم دیگه برگردی بیمارستان.»
شیما و خانم پرستار ریز ریز با هم خندیدند.
شیما از پنجره ی اتاق به آسمان پر ستاره نگاهی انداخت و خدارا شکر کرد که خوب شده.
او یاد اولین روزی افتاد که به بیمارستان رفته بود، خیلی خیلی سخت بود.
او اصلا بیمارستان را دوست نداشت و یک ریز گریه می کرد، چون دلش برای مهدکودک و دوستانش تنگ شده بود.
اصلا از قرص و آمپول خوشش نمی آمد.
یاد وقتی که با خانم پرستار بد اخلاقی کرده بود افتادو از خودش خجالت کشید و مچاله شد زیر پتو.
آهسته گفت:
«چقدر خانم پرستار صبور و مهربونه که جیغ و ویغ های منو تحمل میکرد ، اون مثل یک فرشته اس.»
آرام خوابش برد.
یک دفعه صدایی از لابه لای ستاره ها بلند شد، صدایی شبیه صدای خانم پرستار .
یک فرشته ی زیبای سفید پوش!
شیما گفت: «وای چه فرشته ی قشنگی!»
فرشته خندید و گفت: «تو هم فرشته ای مگه خبر نداری؟!»
شیما که یاد جیغ و ویغ هایش بود، با خجالت گفت:
«نُچ! من اصلا هم فرشته نیستم، من یک دختر غُرغرو و اخمو هستم. »
فرشته بال های نرم و نازکش را روی سر شیما کشید و باهمان صدای مهربان گفت:
«مگه می شه؟ اسم من فرشته ی صبره، فقط بچه هایی که صبور هستن منو می بینن، شاید خودت خبرنداری که صبور شدی. اصلا مگه یادت نیست روز اول اینجا چقدر گریه می کردی؟ حالا که گریه نمی کنی! بیمارستان که عوض نشده تو عوض شدی ،مگه نه؟!»
شیما که به حرفهای فرشته فکر می کرد، یکهو با ذوق گفت : «آهان، فهمیدم من شبیه خانم پرستار شدم، اون به من صبر کردن رو یاد داده، آخ جون من شبیه اون شدم، راستی فرشته ی مهربون تو می دونی خانم پرستار خودش شبیه کی شده؟»
لپ های فرشته با شنیدن این سوال صورتی و نور نوری شد، انگار یاد یک نفر خیلی مهربان و دوست داشتنی افتاده، از خوشحالی اشک در گوشه ی چشمش جمع شد و گفت: «شبیه یک خانم مهربان و صبور که خیلی خیلی خوب است. »
شیما سرش را کج کرد و گفت :
«خوش به حالش از کوچیکی هاش خیلی خوب بوده؟ از اولِ اول!؟»
فرشته گفت:
«بله، انقدر خوب که همیشه پدرش می گفته تو زیبایی من هستی، تو افتخار مایی!»
شیما آب دهانش را قورت داد و گفت: «اسمش را نگفتی لطفا زودتر بگو.»
«خانمِ ما زینب، خانمِ ما زینب، ایشون عزیز پدرو مادرش بوده، نوه ی پیامبر خدا( ص) هم هستن.»
بعد فرشته غصه اش گرفت و گفت :
«خانم ما زینب، توی یک امتحان خیلی سخت، خیلی صبر کرد، ومثل یک پرستارصبور و مهربون، همه رو آروم می کرد .»
همین طور که فرشته ی صبر داشت در مورد خانم زینب (سلام الله علیها) صحبت می کرد، دورش پر از فرشته های کوچولو موچولو شده بود، که همگی از شنیدن اسم زینب لپ هایشان صورتی و براق شده بود.
یکی از فرشته ها که از بقیه ریزه میزه تر بود گفت:
«اسم دیگه ی ایشون ملیکه آسمونه، یعنی یک فرشته ی صبور آسمانی.»
آن شب شیما خیلی خوش حال بود چون از فرشته فهمید، هر کس بیشتر صبر کند، بیشتر شبیه حضرت زینب (سلام الله علیها) می شود.
درست مثل خانم پرستار، که یک فرشته ی صبور و مهربان است.
اینجا سرای داستان شبکه نویسندگان است.
https://eitaa.com/StoryHall
رحمة للعالمین
✍️شریفی
پدر من شاعر است، اجدادم هم شاعر بودند.
هر وقت به دیدار شیخ قبیله می رود، آن شب با مادرم دعوا ندارد.
چون دستش پر از سکه است و نانخوری مادرم به چشمش نمی آید.
مادرم می گوید زیاد جلویش آفتابی نشوم، من هیچ وقت نفهمیدم چرا؟
هر وقت چشمش به من می افتد اخمهایش توی هم می رود و شمشیرش را بر می دارد و از چادر میزند بیرون.
من خیلی خودم را در آینه نگاه می کنم، ولی زشت نیستم.
چشمهایم مثل آهوهایی ست که پدر شکار می کند، درشت و سیاه.
ابروهایم هم پیوسته است، مثل شمشیرهای در هم رفته ی پدر.
موهایم را همیشه روغن می زنم و می بافم،
من زیبا نیستم؟
برادرم را همه دوست دارند، من هم خیلی دوستش دارم ولی خب دلم خیلی میگیرد، پدرم او را روی زانو می نشاند و لقمه به دهانش می گذارد و از آن شعرهای حماسیش برایش می سراید.
می گوید؛ دلش با او قوت گرفته، برای عرب فخر است و جنگ آور است.
من دلم قنج می زند یکبار فقط یکبار هم که شده پدرم مرا ببوسد و نوازشم کند.
یک بار وقتی خواب بود دستش را با ترس گرفتم و بوسیدم، خیلی گرم بود، من او را از ته قلبم دوست دارم.
چند روزیست پدرم به من بیشتر نگاه می کند، دیروز برای برادرم یک شمشیر ساخت، برای من هم یک جفت گوشواره.
او چند روزیست با محمّد دوست شده، یعنی محمّد با او دوست شده، فکر کنم محمّد این کارها را به او یاد داده.
او امروز مرا روی شانه هایش گذاشت و چرخاند، می گفت؛ محمّد گفته تو ریحانه ای.
او برایم شعر گفت و خندید؛
ریحانه ی بابا،
کاش زودتر تو را می شناختم...
هم تو را هم محمّد را...
کاش نسیم رحمت محمّد...
دلهامان را زودتر می نوازید...
کاش گاهی شمشیر به غلاف برده و
عطر ریحانه را استشمام می کردم.
من آن روز خوش حال ترین دختر صحرای عرب بودم، فقط چون پدرم با محمّد دوست شده.
خدا کند محمّد با مرد همسایه هم دوست شود چون زنش حامله است، اگر اینبار هم بچه اش دختر باشد...
مرد همسایه دخترها را، دخترها را، من خیلی می ترسم.
نوزاد خیلی کوچک است،نمی تواند از خودش دفاع کند، صدای گریه چندتایشان را هر شب در خواب می شنوم.
خدا کند محمّد زودتر با او دوست شود...
اینجا سرای داستان شبکه نویسندگان است.
https://eitaa.com/StoryHall
📚آموزش اصول و فنون داستاننویسی
🎙️زندهیاد استاد #عباس_معروفی
نشستن پای صحبتِ قلههای داستاننویسی معاصر، تنها یادگیری تکنیک نیست؛ درک روحِ روایت است. در این جلسات، مرحوم استاد معروفی ما را با الفبای خلق یک جهان داستانی و ظرافتهای نوشتن یک اثر ماندگار آشنا میکند.
🔗 با کلیک روی عنوان هر درس، مستقیماً به فیلم جلسه مربوطه منتقل میشوید.
درس اول: مبانی داستان نویسی
درس دوم: چهارستون داستان
درس سوم: زمان در ادبیات داستانی
درس چهارم: عنصر کشش
درس پنجم: منطق روایت
درس ششم: عناصر تهدیدکننده داستان
درس هفتم: شخصیتپردازی۱
درس هشتم: شخصیتپردازی۲
درس نهم: دیالوگ و شخصیت
درس دهم: راستنمایی
⏳این فهرست در حال تکمیل است...
#راهنمای_نویسندگی
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh