eitaa logo
خانۀ‌انتهای‌خیابان‌۲۴۵؛
945 دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
204 ویدیو
2 فایل
- هوای زیستن یا رب چنین سنگین چرا باید؟ - امیدوار/در تکاپو/شیفتۀ شعر/در ستایشِ فلسفه/مستأصل/بچۀ شمال و زیتون پرورده/آبیِ لاجوردی/سربازِ کوچکِ اما‌م. - - می‌شنومت. https://abzarek.ir/service-p/msg/3581105
مشاهده در ایتا
دانلود
📣 پیام رهبر انقلاب به مناسبت روز پاسداشت زبان فارسی و بزرگداشت حکیم ابوالقاسم فردوسی 📱 @rahbar_enghelab_ir
هدایت شده از هِزارویك‌شَب*
15.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من‌دلتنگِ‌حرمت‌میشم، یاامام‌رضا:)💛
همه‌چیز را پذیرفته‌ام عزیزِ من، اما برای بعضی نشدن‌ها، تا ابد غمگین می‌مانم.
خانۀ‌انتهای‌خیابان‌۲۴۵؛
دیدی چقدر بی معرفت شده ام؟ جمعه بود، بیست و یکمِ فروردین ماه، ناگهان به خودم آمدم و دو به شک شدم، امروز بود یا فردا؟ ریحانه می‌گوید امروز، اما هنوز شک دارم، به تقویم نگاه می‌کنم، آری، امروز بود، روزِ شهادتِ پناهِ روزهای خستگی، آدمِ روزهای تاریک من، امروز روز شهادتش بود و این موجودِ دوپای کوچک فراموش کرده بود، دردی در وجودم رخنه کرد، شرمندگی به جای خون در رگ هایم می‌جوشید، دلم نمی‌خواست چشم های شرمسارم به عکسِ کوچکت رو میز تحریر بیوفتد، دلم نمی‌خواست به چشمانِ پاکت‌ نگاه کنم و دوباره یادم بیاید که چقدر رفیقِ بدی هستم، چقدر شما حواست به من بود و من در این روزها میانِ مشغله ها و دل‌مشغولی هایم چقدر از تو و دنیایِ دلنشینت‌ دور شدم، قصد کردم که آخر هفته بیایَم و با سَری که از احساس شرم درد میهمانِ خانه‌اش شده کنارِ مزارت بنشینم و با شما دردِ دل کنم اما نشد. نشد. نشد. نشد. تا امروز که حدودِ یک و ماه و چند روز می گذرد و گویی شما با من قهر کرده بودی، البته می‌دانم که شما بزرگوار تر و مهربان‌ تر از این حرف ها هستید، می‌دانم که این ها تنها افکارِ مغزِ مریضِ این آدمکِ طفلی‌ست، اما می‌دانم که می‌دیدی، می‌دانم که صدایم را می‌شنیدی وقتی تک تکِ پنجشنبه ها سپری می‌شد و زیر لب زمزمه می‌کردم: باز هم نشد.. می‌دانم که آن بغض های فروخورده‌ی شب های تارم را شاهد بودی، می‌دانم که حواست به این دخترکِ بی معرفت بود، آری شما مرام و معرفت خودت را مدت ها قبل به من ثابت کردی، دقیقاً مانندِ امروز که ناگهان جمعه‌ی غمناکِ من به ملاقات با شما مزین شد و شیرینیِ دردِ دل با شما تلخیِ کامَم‌ را شُست و بُرد. همینطور که با واژگان در ذهنم بازی می‌کنم و حرف هایم را برای شما کنار هم ردیف می‌کنم، لبخندِ پهنی رو لب هایم می‌نشیند، آرام گلبرگ های خشکِ روی سنگِ سردِ مزارت را کنار می‌زنم، نسیمِ بهاری به سویم‌ می‌وزد و گونه هایم را نوازش می‌کند، این را به فالِ نیک می‌گیرم و به عکست‌ چشم می‌دوزم، اکنون دیگر می‌دانم نشسته ای همینجا، دیگر می‌دانم که با تمامِ وجود به حرف هایم گوش داده ای، حالا نفسی راحت می‌کشم و با آسودگی زیارتِ عاشورا را زیر لب برایت زمزمه می‌کنم. | | 🕊
بچه‌ها خواستم بگم فقط اون‌قدری هم بدقول نیستم و تقدیمی هاتون در دستِ آماده سازیه، فقط یکم با هوش مصنوعی به مشکل خوردم‌. عرقِ شرم*
برای فردا برنامه ریزی کردم و حالا احساس می‌کنم که کمی ذهنِ آشفته‌م مرتب و سازمان‌دهی شده، پیشنهاد می‌کنم امتحان‌ش کنید. ☀️
آقای امام رضا، یعنی جدی جدی فقط من اَخ و بد و نارفیق بودم که نطلبیدی‌م؟