صبح داشتم می رفتم کلاس دیدم زندگی هنوز جریان داره، آقا و خانومِ پیرِ همسایه زیر درخت نارنج منتظر دوستهاشون بودن تا بیان و باهم برن بیرون، وقتی سوار ماشین بودم یه زوجِ بانمک رو کنارِ خانه عقد دیدم، عطر بهارنارنج تو هوا پیچیده، امروز همه چی سبزِ سبزه.
وقتی دارم با رفیقم صحبت میکنم و نفر سومی میاد و باهاش گرم میگیره و شکوفه میزنه تو مکالمه و من اونجا تنها میشم، متنفرم، متنفر.
آدم ها از یه فردِ احساساتی میتونن یه فردِ بی رحم بسازن، اونم فقط با نادیده گرفتن.
من متوجه شدم که واقعا یه دبیر چقدر تاثیر گذاره تو یادگیری، ریاضی برای من یه چیز کسل کننده بود جوری که به اجبار سر کلاس حاضر می شدم و از یک ساعت ۵۹ دقیقه ش رو درحال خمیازه کشیدن بودم، اما دبیر جدیدم واقعا باعث شد یه نگرش جدیدی نسبت به ریاضی داشته باشم، جوری که وقتی ساعت ۵ شد خودم سریع حاضر شم و با اشتیاق برم کلاس.