بچه ها هیچوقت فکرشو نمیکردم انقدر دلم براتون تنگ بشه جدی. الان تو دلم پروانه ها دارن پرواز میکنننسنیویحسدثحثوسحتستس😭.
اولین چیزی که میخواستم بگم اینه که واقعا مثل خیلی از ادمین های دیگه، تنها دلیل موندنم اینجا خاطراتِ اینجا و شماها هستید، و ادمین هایی که اینجا باهم دوستیم.
به قول رزالین ایتا عینِ یه خونهی قدیمی شده برامون که با وجود تمومِ باگ و خرابی هاش بازم دل کندن ازش سخته، راست میگه.
من میدونم اگه برم یه اپلیکیشن دیگه، نمیتونم شماها و خاطراتِ اینجا رو دوباره و دوباره کنار هم داشته باشم، پس مجبوریم که بمونیم.
ماچ بهتون.
هدایت شده از عجم علوی | مهدی مولایی
«آخرین نبرد»تان هم کردید؟ دلارها و درهمهایتان را و سلاحها و رسانهها و تجهیزاتتان را و نفرها و نیروهای کف خیابانتان را هدر کردید؟ تهمانده آبرویتان را خرج آخرین تکانههای بیجانتان کردید؟ سرویسهای تروریستیتان را راهی میادین کردید؟ حالا گوش باز کنید و بشنوید که به رغم تکاپوهای میلیون دلاری شما، اراده خدا این است که مومنان مستضعف وارثان زمین باشند. زنان و مادران ما نسل پشت نسل مرد زاییدهاند تا پرچمی را دستبهدست بلند نگاه دارند. پس چشم باز کنید و خوب ببینید که ما این بیرق را جز به صاحبمان(عجلاللهفرجه) تسلیم نخواهیم کرد!
«مهدی مولایی»
بچه ها مثلِ اینکه دوست داشتنِ من نسبت به شما یهطرفه بود، غمگین شدم، اصلا به سوی غار تنهایی خودم میلولم.
کوله ام روی دوش هایم سنگینی میکند، درِ حیاط را باز میکنم و همچنان طرح لبخندم که نشان از رضایتمندیِ من از امتحان فلسفه دارد، روی لب هایم خودنمایی میکند، اولین کسی که میبینم مادر است که چشم هایش زودتر از لبهایش میخندد و با دست هایی که به پشت گره شده متوجه میشوم چیزی را از دیده هایم پنهان میکند، ناگهان یک دسته گلِ نرگسِ وحشی را جلو میآورد و سمت من دراز میکند: بفرما اینم هدیه شما!
نیش هایم تا بناگوش باز میشود و پروانه های آبیِ قلبم به پرواز درمیآیند، محکم آن را می چسبم و سراسیمه پله ها را دوتا دوتا بالا میروم. با قیچیِ دستهآبی کمی از زیر دسته گل را کوتاه میکنم و بعد درون ظرفی که تا نیمهی آن پر از آب است میگذارم.
حالا میز و وسایلم را بیشتر از قبل دوست دارم، ترکیب شان در کنار گل های نرگس دلنشین تر شده است، تنها دقایقی از گذاشتن ظرفِ گل درون اتاق میگذرد و حالا احساس میکنم همه چیز با عطرِ مطلوبِ آن عجین شده است.
همه چیز طبق میلِ من پیش میرود تا اینکه سنگینی عجیبی روی قلبم احساس میکنم، گویی که چند تا کیسهی پر از برنج روی آن انداخته باشند، یا کامیونی با بارهایش از روی آن رد شده باشد، نفس هایم را میتوانم بشمارم، یکی.. دوتا.. چهارتا..
گویی قلبِ کوچکم نیز یکی میزند و یکی را زورش میآید بزند، شاید خسته شده.. البته من مطمئنم از دستِ صاحبش که من باشم خسته و رنجور است و دلش میخواهد از حصارِ قفسه سینه ام به سمتِ او بگریزد.
حرفِ او شد، چقدر درد دارد که دیگر جای اینکه با یادش نفسی تازه کنم، نفس هایم سنگین تر میشود؛ حالا دیگر.. حتی بوی گل نرگس هم حالم را بهم میزند، دلم میخواهد از اتاق و هر جا که عطر نرگس میدهد فرار کنم، از هر جا که رد پای "دوست داشتن" را دیدم، دو پا که دارم دوتای دیگر هم قرض کنم و بگریزم.
هر چند که تو هيچوقت آدمِ بدِ داستانِ من نبوده و نیستی، تو نقش اصلی داستان بودی و من برایت حتی سیاهی لشکر هم نبودم، پس چه بهتر که همه چیز را بسپارم به دستِ سرنوشت و قسمت، دقیقاً مانندِ روزهای کنونی که به اجبار به سازِ ناکوکِ زندگی میرقصم و به ریسمانِ امید چنگ میزنم. میدانم همان "سَتّارالعُیوب" همان "مَلْجَأَ کُلِّ مَطْرُودٍ" که در تک تک ثانیه های زندگانی ام بوده و هست، خودش بهتر از این بندهی حقیرِ طفلکی پازلِ زندگی ام را میچیند.
"هر آنچه از دل برآمده"
#تراوشاتِذهنم | #اندراحوالاتِما | 🪄
واقعا به دبیری که تو کلاس در سطح زیر دیپلم کار میکنه و امتحان هاش در حد و اندازهی دکتراست چی باید بگم؟
یه پیرمرد مهربون و گوگولی همسایهمون بود، خیلی مردِ خوبی بود، همیشه میخواست بره نونوایی هرکسی رو میدید میگفت برای شما هم نون بگیرم یا نه، دو روز پیش متوجه شدیم که فوت کردن.. خیلی ناراحتم و باورم نمیشه اون آدمی که روز قبل توی کوچه دیدمش و بهش سلام کردم الان شده یه خاطره، یه عکس روی دیوار.
اگه میشه برای روح ایشون یه صلوات بفرستید.