این پیامِ بهار رو دیدم و یهو یاد یه چیزی افتادم.
دو روز از اغتشاشات گذشته بود، غروب بود و خونه تنها بودم، یهو گوشیم زنگ خورد و اسمِ دایی کوچیکهم افتاد روش همون بابای مهرا کوچولوم، یکم صحبت کردیم و اینا بعد گفت خودت رو درگیر اخبار نکن و سرگرم باش.
گفت اگه یه وقتی اوکی نبودی و نیاز داشتی حرف بزنی بهم بگو، اگه کاری چیزی بود و خرید بیرون داشتی خودم هستم نگران نباش.
با خودم یه لحظه گفتم چقدر یه مکالمهی سه چهار دقیقه ای میتونه آدم رو آروم کنه، میتونه آدم رو دلگرم کنه.
خستم از خودم از وجودِ خودم، از اینکه در حال حاضر نفس میکشم، از اینکه نمیتونم کاری کنم که نباشم.
از بچگی از سکوت متنفر بودم، از اینکه کسی رو ناراحت میکردم دیگه باهام حرف نمیزد، میترسیدم، میترسیدم که بره، تنهام بذاره، من بمونم و خودم، انگار همه جا برام تاریک میشد، من فرار میکردم از تاریکی مطلق و اون دنبالم میدوید، و این ویژگی تا الان مونده، انگار دنیا رو سرم خراب میشه.
ناراحت کردن عزیزم یک بار سنگین رو قلبمه و این حس بد و هجوم تاریکی به قلبم یکی دیگه.
ذوقی که از دو هفته پیش برای امروز داشتم کور شد، تقصیر خودمه ولی خب انتظار بیشتری از امروز داشتم.
هیچوقت فکرشو نمیکردم تو روزی که چندین ماه ذوقش رو داشتم بخوام آرزوی مرگ کنم.
هدایت شده از خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
پس مامان اگه من مُردم، لطفا جلوی گریهت رو بگیر.. .