وایولای عزیزم!
ای کاش وجود و عدمِ وجودت دست من بود، در آن صورت راحت تر از قبل افسار زندگیات را به دست میگرفتم و برای همیشه نقطهی پایان را به انتهایش میکوباندم.
و امّا عزیزِ من، روزی اگر نبودم مرا با دیدنِ آسمانِ آبیِ دمِ غروب به یاد بیاور، مغموم، نیمه تاریک، رو به سویِ ظلمت.
هدایت شده از اَخترپنجم؛
همه ی احساستم رو قورت میدم ولی دفعه ی بعدی خودمو از پنجره میندازم پایین.
با دیدنِ این پیام از عمقِ جان لبخند زدم، ممنونتم دخترِ مهربونم. ؛)
خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
_
راست میگی ممبرک، توی توضیحاتِ کانال اولین واژه ای که به کار بردم "امیدوار" بود، فکر میکنم الان باید به جاش بنویسم خالی از اُمید، همیشه سعی کردم به همه امیدواری بدم چون دوست ندارم جوانهی سبزِ اُمید توی دل کسی خشک بشه، اما حالا که به درون خودم نگاه میکنم، جوانهی من از همه خشکیده تر شده، شاید هم انقدر خمیده که دیگه قابل دیدن نیست و داره زیرِ انبوهی از افکارِ من دفن میشه.
دنبالش میگردم، پیداش میکنم، فکر میکنم باید دوباره نبضِ آرومَم رو به نخِ اُمید گره بزنم، نمیدونم.
خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
_
و دربارهی ادامهی این پیام، آره فعلاً به ریسمانِ الهی چنگ میزنم و در اوجِ تنهایی و غم وقتی که اشک اَمونم رو بُریده اون بالایی رو صدا میکنم، میدونم هست و دست های سردم رو میگیره، میدونم که اگه اون هم نباشه دیگه منی نیست، همین کورسویِ اُمید هم که توی وجودم در جریانه، از سَتّار نشأت میگیره.
خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
من نمیدونم ، ولی واسه سلامتی ِکسی که حاجقاسم پیشونیشو بوسیده دعا کنین ! #فور .
حاج آقا هـارداسـان؟
و چه شبِ تاری که جانمان به لب رسید، ذکرِ لبهایمان جز دعا برای سلامتیتان چیزی نبود، بغضمان را در پشتِ سدِ گلویمان خفه میکردیم، تنها اُمیدمان به خدا بود و نیروهای غیبیاش، تا شاید خبری بیاید، شاید خبرِ سلامتیِ شما را به ما بدهند، اما امان از صبح هایی که روشناییِ خورشید جایش را با تاریکیِ ماتم عوض میکرد، امان از صبح هایی که گل های میهنمان را یک به یک چیدند و شما به آرزویتان رسیدید شهیدِ خدمت.