هدایت شده از شهاب پارسا
وقتی شما سطلیها داشتید به ترامپ و نتانیاهو التماس میکردن تا با بمب اتم بهایران حمله کنن، این حزبالله لبنان بود که در کنار ایران میجنگید و شهید میداد.
انشاءالله هزاران وطنفروش شبیه تو فدای یک تار موی رزمندهی مخلص حزبالله لبنان...
صبح رفتم داروخونه، یهو یه پسربچهی پنج ساله اومد داخل که کلاه آفتابیِ آبی سرش بود و لپهاش آویزون بود، با کنجکاوی به دور و اطراف نگاه میکرد و مامانش بعد اون اومد داخل، پسربچه مدام سرش رو میچرخوند و به اطراف نگاه میکرد و میگفت: اینجا خیلی جالبه.. خیلیییی جالببببه.
مامانش همینطور میگفت که بیا بریم بیرون ولی اون نمیخواست بره.:))))))))
خیلی قند بود، یه لحظه احساس کردم قراره بیست سال دیگه توی همین داروخونه با روپوشِ سفید ببینمش.
چرا امروز همه چیز حس بدی میده؟
انگار توی یه سریالِ هالیوودی تخیلیم که با خونواده زدیم بیرون و تهش قراره یهو یه درامای عجیب و غریب پیش بیاد برام و منم وارد یه دنیای دیگه بشم و تک و تنها اونجا به زندگی ادامه بدم.
مثلاً گیر کنم اونجا و دیگه راه فراری نباشه، یا مثلاً با یکی اونجا آشنا شم و رفته رفته حافظهم رو از دست بدم و دیگه هیچ چیزی از این دنیا یادم نمونه.
وای مغزم سوخت، این افکارِ عجیب تأثیراتِ سردرده حتماً.
عاشقِ امتحان کردن غذا ها و طعم های جدیدم، کلا تجربه کردنِ چیز های جدید رو خیلی دوست دارم، حتی به غلط.