هدایت شده از هِزارویكشَب*
آدمها میتونن یه روز برات بمیرن و فرداش طوری رفتار کنن که انگار مردی.
من حتی وقتی اینجا هم زیاد حرف میزنم احساس میکنم مزاحمم.
با اینکه اینجا متعلق به خودمه.
مسخره نیست؟
در آغوش این سکوت حزین
هنوز یاد تو سرمایهی حیات من است.. .
- فریدون مشیری
همه ما خواهیم مُرد.
این مسئله به تنهایی باید کاری کند که یکدیگر را دوست بداریم،
اما نمی کند.
برام از روزت بگو، از کتاب جدیدی که داری می خونی، از آهنگی که اخیرا خیلی دوستش داری، از کارهایی که امروز انجام دادی، از حالت بگو و برام توضیح بده، همین ها باعث میشه حالم خوب بشه، آره.
جدیدا همه چی یادم میره، هنوز سنم زیر بیسته ولی حافظهم؟ برای یه پیرزنِ هفتاد سالهست. همه کار هام رو باید بنویسم و ساعت بزنم، باید بنویسم امروز ساعت پنج نوبت دندونپزشکی داری یادت نره، همه چی رو یادم میره حتی اینکه آب دهانم رو قورت بدم ولی اونی رو که باید رو نه.
یه ساله دارم به خودم می پیچم که فراموشت کنم، بگم من همچین آدمی رو نمیشناسم، بگم تا حالا کسی رو به این چهره و اسم و فامیل نديدم، اما؟ مثل اینکه مغز و قلبم متحد شدن و من رو تنها گذاشتن.