خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
چهارمین امتحانِ نهایی/ زبانِ طاقتفرسا/ گرمایِ بی حد و مرز/ نیوبالانس/ تجمع/ رزالین/ بارون/ سیوی
آخرین امتحان/ دینیِ پایانناپذیر/ رزالین/گلودردِ عذابآور/ خندیدن به جزئیاتِ اتفاقاتِ اینروزها.
امام حسین -ع- در جامعهی ما حبسشدهی خیلی از هیئتهاست..!
چقدر این حرف درست بود، خودمون رو برای رفتن به هیئت و سینهزنی به هر دَری میزنیم ولی توی اعمال و گناههای کوچک و بزرگمون یادمون میره که بچه هیئتی نه فقط موقع روضه و مراسم بلکه توی زندگیش هم باید از امام حسین -ع- و عاشورا درس زندگی بگیره.
هدایت شده از حرص بخوریم.
تا ابد درود بر حسین فخری ها و مهدی رسولی ها.
امروز پرستار نگاهم کرد و با لبخند گفت: بازم تو!
خندیدم: آره با این تخت قرارداد بستم، تازه یه هفته پیش هم اومدم شما نبودید.
- واقعا؟ وای.
سرم رو تکون میدم و آستینم رو میزنم بالا.
خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
؛
نمیدانم از کجا آغاز کنم؛ از کدام واژه، از کدام حس، از کدام خاطره..
سیصد و شصت و پنج روز گذشت و من، گویی قرنی را در قلبم زیستهام.
شانزدهسالگیام، دفتری شد پر از سطرهایی که هر کدام بوی اشک و لبخند میدهند؛ گاهی تلختر از قهوهی بیشکر، گاهی شیرینتر از رؤیایی که تازه تعبیر شده است.
اگر در سیویکمِ تیرِ هزار و چهارصد و چهار، کسی از روزهای پیشِ رویم میگفت، بیتردید لبخند میزدم و باور نمیکردم، اما امروز، فاطمه،
دختریست با کولهباری از تجربه،
سنگینتر از دیروز،
و چشمدوختهتر از همیشه به فردا.
من این نقطه از زندگیام را دوست دارم، همینجا، میانِ بودن و شدن، میانِ رؤیا و واقعیت.
جایی که روزی آنقدر دور بود که حتی در خیال هم جا نمیشد و حالا زیر پاهایم نفس میکشد.
چه روزهایی گذشت..
روزهایی نفسگیر که من در دلِ تابستان دویدم،
زمین خوردم،
دوباره برخاستم،
و باز هم دویدم.. تا رسیدن.
و چه شیرین است این «رسیدن»
که هنوز مزهاش زیر زبانِ جانم مانده است.
اما مگر میشود همهچیز را نوشت؟
واژهها کم میآورند، حافظهام میانِ ازدحامِ خاطرهها گم میشود و هر بار که میخواهم همه را در آغوشِ کلمات بگیرم باز هم چیزی جا میمانَد و باز هم تکهای از این پازلِ شانزدهسالگی نانوشته میمانَد.
راست گفتهاند؛
تا وقتی اذان در آسمان جاریست،
ناامیدی گناهی نابخشودنیست.
مثل همان روز..
در آژانس، میانِ هجومِ اضطراب،
اشکهایم را دزدانه پاک میکردم،
و بغض، مثل سنگی سنگین، در گلویم جا خوش کرده بود اما دیگر توانِ پنهانکاری نبود.
صدای گریهام شکست،
و درست در همان لحظه.. اذان ظهر برخاست.
و من،
در میانِ آن صدا،
در آغوشِ خدا آرام گرفتم..
گویی کسی در گوشم نجوا کرد:
«من اینجا هستم، نترس، من کنارتم..»
اگر بخواهم یک واژه را برای تمام این سال انتخاب کنم،
آن واژه «امید» است؛ امیدی که گاهی کمرنگ شد، گاهی شکست، اما هرگز خاموش نشد.
وقتی از درس خواندن نفس کم میآوردم،
وقتی دنیا مجالِ قوی بودن را از من میگرفت،
به خودم میگفتم:
باید بمانی..
باید بجنگی..
باید ادامه بدهی..
برای رؤیایی که هنوز در راه است.
اکنون
من بزرگ میشوم،
اما دخترکِ درونم هنوز با ذوق میدود،
میخندد،
رویا میبافد..
و هر روز،
بیشتر از دیروز،
عاشقِ آیندهای که میخواهد بسازد میشود.
منِ عزیزم،
در این یک سال
اشک ریختی،
درد کشیدی،
خندیدی،
شکستی،
و باز…
از میانِ ویرانههای خودت،
خودت را از نو ساختی.
برای سالی که آغاز میشود، امیدوارم
بیشتر زندگی کنی، بیشتر لبخند بزنی و
حالِ دلت، از عمقِ جان خوبِ خوبِ خوب باشد.
زادروزت خجسته فاطمهی کوچکِ. /🪞/
به وقتِ سیویکمِتیرماه.
خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
؛
ضمیمـه/*
هدیهای که لبخندِ پهنی روی لبهام نشوند.
چهطوری انقدر وقیحانه حرف از "نه به اعدام" میزنن؟
درحالی که کافی بود تا یه ذره انسانیت توی وجودشون باشه اون بلاها رو سر مأمور های امینتی نیارن.
هدایت شده از هِزارویكشَب*
کربلاییمحمدعطایینیاکربلایی_محمد_عطایی_نیا_–_دارالجنون.mp3
زمان:
حجم:
4.6M
00:27 :
دارالجنونه کربُبلات
عاشق کُشونه کربُبلات