خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
چهار./
انقدر پشت هم خوراکی و چای و شربت خورده بودیم که دیگه جا برای شام نداشتیم، سفره رو پهن کرد مامان و رفت بیرون به کارهاش برسه، به بچهها گفتم: بدوئید شام بخورید وگرنه مامانم میگه از دوستات پذیرایی نکردییی.
هرجوری بود یه ذره خوردیم. ( در حد مرگ بودیم )
خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
عکسهایِ بیکیفیت از دیروزِ باکیفیت.🌟
پنج./
قرار بود من و ریحانه باهم بریم تجمع که در یک تصمیم یهویی دینا و نازنین هم گفتن میان همراهمون، باهم حاضر شدیم و بعد از مدتها چهارتایی رفتیم تجمع.
بعد از غیرمنتظرهترین اتفاق ممکن و تموم شدن تجمع باهم رفتیم سمت موکب هیئت و یکشنبهی قشنگ به پایان رسید.
از چه میکوشی که مردم را ز خود راضی کنی
این جماعت از خدا هم اکثرا ناراضیاند..
- سید جواد کاشانی
خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
زیارت قبول دخترم، ممنونم ازت=))💘
آقای امام رضا -ع-
شما نخِ اتصال من
به این زندگی هستید،
لطفاً این بندهی
حقیر رو یادتون نره.
اونجا که چاووشی میخونه:
تو حصارِ بغلت،
زندگی به کاممه
همه چیت مال منه،
سندش به ناممه..
هدایت شده از تَــرخْـــون🌱
آدم اگه بخواد بلده، اگه نخواد هم"بهونه"بلده.
هدایت شده از خانوم علیا ؛
واقعا آدمهای حسودی که از خوشحالیِ بقیه حس خوبی نمیگیرن و دلشون نمیخواد ببینن منو میترسونن. اونقدری که اندازهی قطر کرهی زمین ازشون فاصله بگیرم و فرار کنم. چه بلایی سر خودتون آوردید که حال خوب آدمها اذیتتون میکنه؟